The Blessed Ones

The Blessed Ones (De två saliga)

Tải xuống Phụ đề Farsi Persian

Thông tin phát hành

De tv saliga The Blessed Ones Sonata Premiere
Bình luận bởi warez
Translated subtitle from English to Persian 1986 De två saliga زیرنویس فارسی فیلم

Tags

other
Được xuất bản vào: 2026-01-25
Lượt tải xuống: 12
Khiếm thính: No

Xem trước phụ đề Farsi Persian

200 dòng đầu tiên.

آمرزیدگان

واقعاً به خدا اعتقاد داری؟

بدون خدا نمی‌تونم زندگی کنم. راسته. هیچ‌کس نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه

تو هم اعتقاد داری؟

پدربزرگم کشیش بود. پدرش هم همین‌طور

اما پدرم «جا زد». به نظرم لحنش تلخ می‌اومد

می‌گفت: «اما تو انجامش می‌دی. تو از پسش برمی‌آی.»

منظورش این بود که من باید راه پدربزرگ رو ادامه می‌دادم

تو هم عصبانی بودی، نه؟ نه، فکر نمی‌کنم

من تقریباً همیشه همون چیزی رو می‌خواستم که اون می‌خواست

آدم خیلی خوبی بود، هرچند خودش این‌طور فکر نمی‌کرد

اون به من یاد داد که عیسی

بعد هم که نجاری بود... دیوونه‌ش بودم

به محض اینکه یه تیکه چوب دستم می‌گرفت، فقط می‌خواستم روش کار کنم

وقتی لبخند می‌زنی خیلی زیبا می‌شی

داری به چشمم فکر می‌کنی

چشم راستم یه نقص کوچیک داره، ولی روی بینایی‌م اثر نذاشته

الان می‌بینمش، یه سوراخ سیاه و دندونه‌دندونه‌ست

اما قبل از اینکه بگی متوجهش نشده بودم. هیچ‌کس متوجه نمی‌شه

امیدوارم مادرت اجازه داده باشه نجاری کنی

موقعی که به دنیا اومدم از دنیا رفت. فقط من بودم و پدرم

فقط شما دو تا؟ اون ساز می‌زد، کنترباس

توی کلی گروه موسیقی بود

اما بعد از یه مدت، همیشه یکی بهتر از اون پیدا می‌کردن

ولی تو باهاشون موافق نبودی، مگه نه؟ ما اوقات خوبی با هم داشتیم

هیچ‌وقت شکایت نمی‌کرد... کاش فقط این‌قدر نگران من نبود

همیشه فکر می‌کرد ممکنه زمین بخورم و زخمی بشم، غرق بشم یا ماشین بهم بزنه

خب، قرار بود اون "ندا" رو دنبال کنی

بعد اون هم فوت کرد

همون سالی که قرار بود دبیرستان رو تموم کنم

و هیچ پولی هم نبود

این شد که توی چوب‌بری شروع به کار کردم و بعدش رفتم سراغ تجار چوب

اونجا دیگه حسابی با چوب سروکار داشتم

از این بابت خوشحال نبودی؟ چرا، معلومه که بودم

و بعدش؟

از یکی از عمه‌هام پولی بهم ارث رسید. می‌خواستم باهاش الهیات بخونم

می‌تونی تصور کنی چه حسی داشت

همون چیزی که من و پدرم از بچگی درباره‌ش حرف می‌زدیم

انگار معنای زندگی‌م بود

اما نتونستم انجامش بدم

و حالا دارم نجاری درس می‌دن

ما تو خونه یه بالش داشتیم

چیز خاصی نبود، ولی یه چشم روش گلدوزی شده بود

چشم خدا، با یه مثلث سیاه که دورش رو پرتوهای نور گرفته بود

تا حالا با دقت به یکی از اونا نگاه کردی؟ آره

سالم که بود، از پدر پرسیدم می‌شه بذاریمش کنار؟ ۱۳

پرسید چرا. آخه مال مادربزرگ بود

مادرم رو صدا زد و بعد دو تایی اونجا ایستادن، بهم نگاه می‌کردن و پچ‌پچ می‌کردن

وقتی می‌خواستم بخوابم، بالش روی تختم بود

مادرم بهم گفت: «تو بیشتر از همه بهش نیاز داری.»

تمام شب خوابم نبرد. اون چشم داشت از سقف می‌درخشید

مریض شدم و مجبور شدم تو بیمارستان بستری بشم. وقتی برگشتم خونه، بالشم غیب شده بود

فکر می‌کردم تونستم فراموشش کنم

فکر نمی‌کردن آدمِ حسابی بشم. خیلی خنگ و دست‌وپاچلفتی بودم

همه‌ش فقط ترس بود. من نه خنگم، نه دست‌وپاچلفتی

اما خواهر کوچیکترم استثنایی بود

ولی من درسم رو تموم کردم و اون خانه‌داره. من هنر درس می‌دم

تو وقت‌های آزادت نقاشی می‌کنی؟ نباید نگاه کنی

یه زمانی عاشق بودم. بعدِ یه مدت گذاشت و رفت

رفتم به یه شهر دیگه

سه بار جاشو عوض کرد تا از دستم خلاص بشه

تازه، اصلاً چیزی به اسم عشق وجود نداره. تو این دنیا جایی براش نیست

نه جایی، و نه حتی زمانی

باید باشه. بدون اون نمی‌تونیم دووم بیاریم

تا حالا شده که...؟

نه، هیچ‌وقت

هیچ‌وقت؟

فقط اون‌طوری پیش نرفت

اون چیه؟

می‌خوای ببینی؟

هفت سال بعد

ویوکا، بیدار شو

اما قرار نبود جشن بگیریم... نه تولدها رو. سالگردمون رو

هفت سال پیش. «ویوکا، ۱۴ سپتامبر ۱۹۷۸.» شمع‌ها رو فوت کن

اما این چیه؟ می‌خوای بازش کنم؟

کِی از این استفاده می‌کنیم؟ توی اوت، توی کوهستان

هنوز تصمیم نگرفتیم

یادته با اینکه سردمون بود چقدر خوشحال بودیم؟

از کجا خریدیش؟ از سوپرمارکت. تخفیف گرفتم

یه دختر مهربون کمکم کرد

می‌شناسی‌اش؟ نه، فقط یه فروشنده بود

ولی خیلی مایه گذاشت. زیپ و درزها رو چک کرد

ای وای، کتری جوش اومد

ویوکا، ما هفت ساله که اوپسالا نرفتیم

اینا بلیت‌های درجه یک‌ان. خودت می‌خواستی مثل خواهرت زندگی کنی

هیچ‌وقت نخواستم مثل آنیکا زندگی کنم. بیا امروز رو، از بین این همه روز، جشن بگیریم

می‌خوای بدون اینکه حتی با هم حرف بزنیم بریم اوپسالا. این غیرممکنه

بله؟ نترس، مزاحمت نمی‌شم

اما چون یه تولد خاص بود، به مگنوس گفتم

که واقعاً باید... خلاصه شانسمون رو امتحان کردیم و حالا هم که اینجایی

تولدت مبارک. می‌دونی که من هیچ‌وقت جشن نمی‌گیرم

آخه ۵۰ سالگیتوه! سلام، سونه

سال! دیگه نمی‌تونی زیر لحاف قایم بشی ۵۰

همیشه عادتش همین بود. باید واسه کسی که زیر پتو قایم شده بود آواز می‌خوندی

تولدت مبارک. نترس، لولو نیستن که

این‌طوری وحشت‌زده نگام نکن! نمی‌مونم

مگنوس و بچه‌ها توی ماشین منتظرن. داریم می‌ریم سر خاک

این اواخر رفتی؟ نه، وقت نکردیم

یه شاخه گل کمترین چیزیه که باید برای تولد ۵۰ سالگیت بگیری

فقط می‌خواستم محبت کرده باشم

خیلی قشنگن. مگنوس و بچه‌ها سلام می‌رسونن

لطفاً بیا پیشمون. واقعاً خوشحال می‌شیم

خواهر کوچولو... تو

حالا که مامان و بابا رفتن، ما فقط همدیگه رو داریم

خداحافظ. خداحافظ. و خیلی ممنون

ممنون

کارش قشنگ نبود؟

فکر نمی‌کنم درست باشه که آدم رو مجبور به جشن گرفتن تولدش کنن

شاید می‌خواسته مهربون باشه. اون فقط می‌خواست آمار منو دربیاره

به نظرش عجیبه که ما هیچ‌وقت همدیگه رو نمی‌بینیم

به نظر تو هم عجیبه؟

با این حالی که تو داری، نه. کیسه‌خواب ایده اون بود؟

چه ایده‌ای! تو که هیچ‌وقت خرید نمی‌ری

پس لابد کار اون فروشنده مو بلوندِ خوش‌برخورد بوده

موهاش بلوند بود؟ بلوند و مهربون

ویوکا! من اصلاً یادم نمیاد کی بود

اون گل‌ها رو بذار کنار! وقتی اون‌جوری وایمیسی نمی‌تونم باهات حرف بزنم

اوه، بیا فقط

بیا بریم پیاده‌روی. یه پیاده‌روی طولانی و حسابی

آفتاب درآمده و باد هم نمی‌آید. بیا بریم بیرون و این‌ها رو فراموش کنیم

بیا بریم و همه‌چیز رو ول کنیم، مثل همون کاری که سه سال پیش کردیم

بهم گفتی که اون موقع خوشبخت بودیم

همه‌اش به‌خاطر آمدن آنیکا بود. تقصیر من هم بود

اصلاً حوصله‌اش رو ندارم. واقعاً لازمه این کار رو بکنیم؟

بهتر می‌شه. به شرطی که هر چی حس می‌کنی رو به زبون بیاری

این چیزیه که یاد گرفتیم

فقط بهم بگو چه حسی داری

از جشن گرفتن خوشم نمیاد

وقتی با اون کادوی بزرگ و افتضاح اونجا وایساده بودی

فقط دلم می‌خواست خودمو زیر ملافه‌ها قایم کنم

تو خیلی خوشحال بودی، و من

ارزش بحث کردن نداره. حس می‌کنم یه چیزی هست

بدجوری دلم می‌خواست بزنمت

می‌خواستم کادو رو از چنگت دربیارم و بپرم روش

چرا نکردی؟

یه بار وقتی بچه بودم، بابا نوئل رو زدم

مثل دیوونه‌ها افتادم به جونش. وقتی خواست بغلم کنه، گازش گرفتم

تو فقط ترسیده بودی. من عصبانی بودم و می‌خواستم بکشمش

چرا؟

فقط می‌دونستم باید قبل از اینکه شروع کنه به جار زدن درباره بچه‌های خوب، بکشمش

«بچه‌ها، شما امسال حرف‌گوش‌کن بودین؟» این به پدرت ربط داشت؟

نه، هیچ ربطی به اون نداشت. می‌خواستم بابا نوئل رو بکشم، چون

باید این مسئله رو برای خودت حل کنی

درست مثل همون موقعی بود که به صورت خدا تف کردم

به اون بالشی که روش طرح چشم داشت تف کردم

و وقتی دیدم اون فایده نداره، شروع کردم به مشت زدن

بچه‌هایی که می‌خوان خدا رو بکشن، عاقبت‌شون بخیر نمی‌شه

باور نمی‌کنم می‌خواستی خدا رو بکشی. آره، می‌خواستم خدا رو بکشم

منو بزن! فقط منو بزن

نقش مسیح رو بازی نکن. عزیزم، من اصلاً مسیح نیستم

و من «عزیزمِ» تو نیستم. چطور می‌تونم باشم وقتی فقط بهت صدمه می‌زنم؟

امروز صبح خیلی خوشحال بودی. کاش می‌شد بعضی وقت‌ها خوشحال باشی

اما یه جادوگر گیرت اومد! آروم باش

هفت سال پیش اینو نمی‌دونستی. آدمِ بد، آدم‌های بد رو به خودش جذب می‌کنه

هیچ کاریش نمی‌شه کرد چون همه‌چیز همین‌جاست، توی سرم

و مدام داره همه‌جا پخش می‌شه

دلم می‌خواد باور کنم که کسی رو دوست دارم، اما جراتش رو ندارم

امروز صبح وقتی اونجا جلوی من ایستاده بودی، شبیه دزدها شده بودی

از من دزدیده بودی تا بتونی خوشحال باشی

تو هیچ‌وقت خوشحال نیستی. و ما هیچ‌وقت به کوهستان نمی‌ریم

پس بحث سر اون کیسه‌خوابه. با پولی خریدمش که بابتش اضافه‌کاری کرده بودم

می‌گی چیزی رو پنهان نمی‌کنی اما هر روز دیرتر و دیرتر میای خونه

نمی‌فهمی بحث اصلاً سر پول نیست؟

عشقِ ما داره می‌میره

چطور می‌تونی همچین حرفی بزنی؟ «در خوشی و ناخوشی»

باید همین‌طور باشه

که بدنِ تو، بدنِ منه؟

آره. اون‌وقت من چطور می‌تونم دزد باشم؟

اگه بدنِ تو واقعاً مالِ منه، پس وقتت هم مالِ منه

تو خیلی راحت وقتِ منو دزدیدی

اما اون زمانِ استراحت بود... می‌خواستی از دستِ من آزاد باشی

«هر چی تو دلته بریز بیرون، ویوکا». می‌خواستی دور از من باشی

قبل از اینکه خیلی دیر بشه، ازم جدا شو

قبل از اینکه تمام چیزهای قشنگی رو که با هم داشتیم، نابود کنم

می‌تونی یه زندگی جدید بسازی، یه دختری رو پیدا کنی که ذهنش تیره و تار نشه

من هیچ‌وقت عوض نمی‌شم. الان دیگه اینو می‌دونم

آدمِ بدذات همیشه بدذات می‌مونه. ذاتش همینه

ازت خواهش می‌کنم

به خاطر هردومون ازت خواهش می‌کنم

تنها زندگی کردن با این تاریکی، راحت‌تر از اینه که بقیه رو هم با خودت پایین بکشی

این آدمِ عوضی

این روز رو هم خراب کرد

من هیچ‌وقت ترکت نمی‌کنم و خودت هم اینو می‌دونی

حق با توئه. تو چیزها رو همون‌طوری که واقعاً هستن می‌بینی

من فقط برای خودم می‌چرخم و خیال‌بافی می‌کنم

شاید راست باشه که من اون درختِ غار رو بیشتر از تو دوست دارم

اما فقط برای یک لحظه‌ی خیلی، خیلی کوتاه

اعتراف می‌کنم

صدام رو می‌شنوی؟ آره

باورم می‌کنی؟ دلم می‌خواد باورت کنم

چرا «سونه» نمیاد؟ خونه نیست

چرا اینجا بیرون نشستی؟ اون تو خیلی گرمه

ولی رادیاتورها امروز صبح یخ کرده بودن

منتظر موندن براش فایده‌ای نداره. «سونه» نمیاد

سلام. سلام

ببخشید، یه بچه‌ی کوچیکِ شیطون این طرف‌ها ندیدین؟

بیایم طاق بزنیم؟ منظورت چیه؟

بچه‌ی تو در عوضِ شوهرِ فراریِ من. «سونه» رفته؟

آره. همون قصه‌ی همیشگیه

در مورد زنِ منم همین‌طوره، اما نه در مورد «سونه‌»ی تو

The Blessed Ones subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for The Blessed Ones

Bình luận

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left