200 dòng đầu tiên.
میدونی هیجانانگیزترین چیز در مورد سفر با قطار چیه؟
تعلیقش.
آره دیگه. اینکه فکر کنی امروز کی قراره رو صندلی روبهروم بشینه؟
یه پیرمرد خروپفکن، یه بچه جیغجیغو،
یا یه آدم اعصابخوردکن که بلندبلند با تلفن حرف میزنه؟
با همچین حس انتظاری،
یه بار تو قطار از دهلی به موسوری بودم.
خبر نداشتم که همسفرم
قراره زندگیمو برای همیشه عوض کنه.
من الان چجوری تنها سفر کنم پریا؟
باورم نمیشه اینقدر بیمسئولیت باشی!
صبا آروم باش، اقامتت تو موسوری کاملاً ردیفه.
مهم نیست همه چی تو موسوری ردیفه. تو که میدونی--
خودت خوب میدونی این چقدر برام مهمه، بابا.
الو؟ باشه، پریا. اصلاً کی رفتی تو؟
یعنی، با هم سوار نشدیم؟
من باید قبل از حرکت قطار پیاده میشدم.
باشه، ولش کن.
تو... تو قطار بعدی رو بگیر و مستقیم اونجا منو ببین.
صبا نگران نباش. یه یادداشت نوشتم و گذاشتم رو سینی کنارت.
یادداشت گذاشتی؟
تـ... تو یادداشت گذاشتی؟ آخه چجوری باید بخونمش
وقتی نمیتونم اینو تا دو هفته دیگه دربیارم، پریا!
الو! پریا؟ پریا، الو؟
الو؟
دیوونهای تو!؟
اوه، اوه لعنتی.
خیلی متاسفم.
چی؟
خیلی متاسفم!
پریا؟ پریا!
یه غریبه هم تو کوپه هست.
اصلاً میفهمی چقدر اینجا گیر افتادم؟
اگه یه...
نمیدونم، یه آدم عوضی باشه؟
پریا؟
الو؟
الو؟ الو؟
پریا؟ اوه لعنتی...
ببخشید؟
میشه لطفاً همین شماره آخر رو دوباره بگیری؟
خودت بگیر.
اگه من آدم عوضی باشم چی؟
ببین، من بابت اون قضیه خیلی متاسفم.
واقعاً منظور بدی نداشتم.
اما به کمکت نیاز دارم.
این چشمبند، نمیتونم درش بیارم.
پس، میشه لطفاً بگیریش؟
هی، کیری، لطفاً شماره آخر رو دوباره بگیر.
شبکه در دسترس نیست.
اینجا آنتن نمیده.
تا یکم دیگه به هاپور میرسیم، اونجا آنتن داری.
ممنون که کمک کردی.
خب، چرا مثل گانداری اینجوری راه میری؟
من... من بازیگرم.
اوه، واقعاً؟
آره.
پس حتماً خیلی معروفی.
هنوز نه، ولی آره... به زودی.
من در واقع بازیگر تئاترم.
تازه برای اولین فیلمم انتخاب شدم،
که نقش یه دختر نابینا رو بازی میکنم. برای همین...
تا ۲۰ روز دیگه یه تست بازیگری با کارگردان دارم، و
فقط میخوام صد درصد آماده باشم.
واسه همینه که دارم میرم موسوری.
که از همه دور باشم و...
یاد بگیرم چجوری نابینا باشم.
باشه، موفق باشی.
امیدوارم آمادهسازیت تو رو به موفقیت برسونه.
ممنون.
میتونم کمکتون کنم؟
اَه، نه میتونم از پس خودم بربیام.
اوه لعنتی!
اوه لعنتی! آخ... خیلی متاسفم.
بفرمایید، اینو بگیرید.
امیدوارم چیزی خیس نشده باشه؟
کیف گیتارم خیس شد.
خیلی خیلی متاسفم. الان به خدمات میگم بیاد.
اوه، نه! فقط آروم بشین لطفا!
زودی به هاپور میرسیم، خودم به خدمات زنگ میزنم.
تو ایستگاهیم، میتونی زنگ بزنی. من میرم خدمات رو بیارم.
نباید اونجوری باهام حرف میزدی.
ببخشید گفتم. معلومه که عمداً این کارو نکردم، مگه نه؟
وقتی چراغها حتی برای یه لحظه خاموش میشن، مردم وحشت میکنن.
حالا تصور کن، اگه زندگی برای همیشه برات تاریک بود چقدر سخت میشد؟
یه چیزی بده. یه پولی بده.
حواست کجاست، فروشنده چای بابلو اینجاست.
چای غلیظ و خامهای، با زعفران و هل.
بفرمایید برادر.
رفیق؟
یه فنجون چای لطفاً.
بفرمایید برادر.
ممنون.
داشتم چاییمو تنها میخوردم، گفتم برای شما هم یه فنجون بگیرم.
من از غریبهها تو قطار خوردنی یا نوشیدنی قبول نمیکنم.
من، غریبه؟
ولی من همه چی رو در موردت میدونم.
واقعاً؟
خب، چی میدونی؟
میدونم که...
یه بازیگری، غرق در آمادهسازیهات، داری میری ماسوری.
خیلی متمرکزی.
ولی یه نقطه ضعف داری.
چی؟
تو آدمها رو نمیفهمی.
این دختری که تو رو تنها و سرگردون ول کرد...
تو بهش میگی دوست.
و اون پسری که تو ایستگاه پیاده شد،
و برات یه چای زنجبیلی عالی خرید، تو بهش میگی غریبه.
اون دوست من نیست، مدیر منه.
دوستپسر احمقش تو فرانکفورت زندگی میکنه.
داشت بهش فشار میاورد که نامزد کنه،
وگرنه بهم میزد. - واقعاً؟
و تا من نشستم،
اون پیاده شد از قطار و الان
داره میره فرانکفورت تا پسش بگیره.
وای، من همیشه از اون یارو متنفر بودم.
راستی،
تو موقعیت تو، گفتن «عشق کوره» خیلی بجاست.
بیا، بامزهست. بابا، میتونی بخندی!
بیا، اینو بخور. حالت جا میاد.
آره.
مواظب باش.
راستی، اسم من جهانه.
من صبا شرگیل هستم.
به به، چه اسم قشنگی.
کدوم یکی از پدر و مادرت هنرمنده؟
بابام.
راستش، تو محافل تئاتر یه نویسنده-کارگردان شناختهشدهست...
اما تو از کجا میدونستی؟
"صبا" یه کلمه اردوئه که یعنی نسیم خنک.
هیچ خانواده پنجابیِ معمولیای چنین اسمی رو روی بچهاش نمیذاره.
تو معنی "صبا" رو میدونی؟
معلومه که میدونم.
من ترانه مینویسم.
و به آهنگهای هنرمندای از سراسر دنیا گوش میدم.
برای همین همیشه تو اقیانوس کلمات غواصی میکنم.
خیلی حال میده.
پس حتماً رفتارای عجیب و غریب منو درک میکنی.
یعنی... هنرمند به هنرمند، میفهمی چی میگم، نه؟
دیوونگی چیه، خانم؟
فقط یه مفهوم کلیه.
هر چیزی که مردم نمیفهمن، اون دیوونگیه.
مثلاً...
همه تو تابستون بستنی میخورن.
ولی چطور میتونی به مردم توضیح بدی
لذت بستنی خوردن تو سرمای زمستون رو؟
عافیت باشه.
میتونم یه چیزی ازتون بپرسم؟
آه، آره.
چطور میخوای تو این وضعیت تنها بمونی؟
نمیدونم. ولی... دیگه نمیتونم جا بزنم.
و اگه بابا بفهمه که پریا رفته و من کاملاً تنهام،
مجبورم میکنه برگردم.
خب، باشه...
هر جور راحتی.
بیرون چطوره، جهان؟
آه...
بیرون؟
اوم...
یه مه نازکی هست...
پشتش هم یه ردیف کوه پنهان شده.
زمین هنوز نم داره...
پس بارون همین الان بند اومده.
و نور خورشید داره خودشو به زور از لای ابرها
به ما میرسونه.
یه جایی همین امروز، یه بچه اولین رنگینکمانشو میبینه.
میدونی... من هیچوقت رنگینکمان ندیدم.
فقط تو فیلما و کتابا دیدمشون.
و امروز که فرصتشو دارم، نمیتونم چشمامو باز کنم.
کی بهت گفته واسه دیدن چشم لازم داری؟
بیا اینجا، کنار پنجره.
حالا سعی کن حسشون کنی.
انگار یه چیزی داره از کنارمون رد میشه
خیلی نزدیک به قطار.
آفرین.
حالا از صدا استفاده کن تا ببینی.
ما روی یه جور... پُل هستیم؟
جواب درست! پنج کرور روپیه بردی!
آره! تونستم! بزن قدش!
این اولین باریه که یکی...
...اینقدر از اینکه نمیبینه خوشحاله!
این اولین پاداش تلاشه منه.
یعنی من تو مسیر درستم.
انگار این همه راه اومدنت بالاخره به دردت خورده.
راستی، هیچ وقت نگفتی... چرا داری میری ماسوری؟
دوستم یه ویلا تو ماسوری داره.
چهار سال پیش اونجا مونده بودم، و همون موقع...
حتی تونستم چندتا آهنگ هم بنویسم.
اما از اون موقع تا حالا یه جورایی قلمم خشک شده، واسه همین...
به سرم زد که شاید ایراد از خود اونجاست.
واسه همین تصمیم گرفتم دوباره دو هفته برم اونجا،
و تمام تمرکزم رو بذارم رو آهنگسازی.
کی میدونه، شاید شانس دوباره بهم رو کرد.
به نظر میاد موزیسین خیلی جدی هستی.
آره، فقط یه چشمبند کم دارم رو چشمام!
آره...
ممنون!
چی شده؟
نمیدونم باید کجا برم و با کی.
No comments yet. Be the first to leave one.