200 dòng đầu tiên.
جیسون؟
اوه، جیسون؟
انگار تاندونم یکم مشکل داره
جیسون، خوشحالم میبینمت. منم همینطور دیو
کمتر چیزی به خوبیِ حضور تو ورزشگاه لیگ برتر بیسباله
آره، این خیلی... خیلی باحاله. من... من خوره اینجور چیزام
من هر سال بازیهای زیادی از تیم «داجرز» رو میام میبینم
خودتم بازی کردی؟ بازی کردم ولی نه خوب
فکر کنم رکورددار اوت شدن با خنده بودم
ببینیم اینجا چیکار میتونیم بکنیم
میخوام سعی کنم به توپها ضربه بزنم
میتونم نمایش خوبی راه بندازم
ببینیم چیکار میکنی
خب، یکی دو تای اول احتمالاً جالب نباشه
نه
رایان، باید بیاریش پایینتر مرد
یه دلیلی داره که من مسئول نگهداری زمینم
دیو، کارت درسته! ایول رفیق
هر آمریکایی باید بتونه این کار رو تجربه کنه. باهات موافقم
یکی دیگه و بعد تموم
اوه. آخ
خیلی نزدیکی! نزدیک بود بخوره بهم
بزنش دیو. گفتم بذارمش کنار خیالم راحت شه
یه کم درد داشت؟ آره
میخوام یه چیزی بگم. صدای ضربهت خیلی قرص و محکم بود
اینو جدی میگم
به یه دلیلی واقعاً ازش لذت بردم. این چی رو نشون میده؟
ممنون. خب
خدا حفـ... خدا حفظت کنه
ممنون. خیلی خب
چقدر خجالتآوره که اون گوشه کلاً ده دوازده نفر بلند شدن
و بقیهتون، مگه اینکه ناتوانی جسمی داشته باشید
اصلاً نیازی ندیدید که همون کار رو بکنید؟
خدا خیرتون بده
کارمون با شماها تمومه. میتونید برید خونه
اوه
اوه، بیخیال دیگه. نه نه. این دیگه خیلی
شوخی بود. دارم اذیت میکنم
خیلی ممنونم خانمها و آقایان
این عالیه و شما خیلی خوششانسید که اینجا حضور دارید
چون کسی که قراره بیاد رو صحنه
راستی، میدونید کی قراره بیاد؟
فکر میکردم قراره مخفی بمونه
راستش، من این آدم رو از خیلی وقت پیش میشناسم
قدیما یه برنامه تلویزیونی داشتم
و هر از گاهی به عنوان مهمان میومد تو برنامهام، و از اون موقع
ولی وقتی اون موقعها میومد تو برنامه، برای من فقط یکی دیگه از اون مهمونا بود
و مدتها فکر میکردم همون بچههه تو سریال «به بیور بسپارش» هستش
که... معلوم شد اینطور نیست
و بعد از اون دوران
بیشتر باهاش آشنا شدم
و برای کارهایی که میکنه بهش احترام میذارم
اون هر دوتاست؛ هم یه بازیگر خیلی بااستعداد
هم کارگردان، نویسنده و یه قصهگوی قهار
و علاوه بر اینها، و مهمتر از همه
ای بابا، اصلاً یه انسان فوقالعادهست
خانمها و آقایان، جیسون بیتمن
ممنونم
سلام جیسون. چطوری؟
سلام. از دیدنت خوشحالم. خیلی ممنون
من کجام؟ دقیقاً همونجا
سلام
ممنون. سلام
چطوری؟ خوبم، ممنون
آره، من... نمیدونستم... اون پشت داشتم کارهای فوقالعا
میتونیم بشینیم. چطور
فکر میکنی این چه حسی به من میده؟
چرا؟ مگه من
نه، تو کاملاً لیاقتش رو داری
اون چهار نفر با اون سر و وضع عجیب رو اون پشت میبینی؟
کل تشویقِ ایستادهی من همون بود
فکر کنم اینجا جای فوقالعادهای برای داشتن همچین برنامهای باشه
تماشاچیا، خیلی خوبن، اندازهی محیط مناسب و راحته، تاریخچهی پر و پیمونی هم داره
قبلاً اینجا اومده بودی؟ نه. من از سال ۱۹۷۶ تو لسآنجلس زندگی میکنم
اصلاً نمیدونستم اینجای شهر وجود داره، چه برسه به این
این... دیو، مگه اینجا رو با تخفیف بهت دادن؟
شوخی میکنی؟
تو خودت کارگردان بودی. میدونی چطوریه
نه، واقعاً لوکیشن باحالیه. خیلی باحاله
و ما تو «هایلند پارک» هستیم. آره
خیلی باحاله
من مسلماً «هایلند پارک» رو میشناسم
چون نزدیک ورزشگاه محبوبم «داجرز» هستش
ورزشگاه داجرز. میدونی که؟
حضار دارن برای محل برگزاری برنامه دست میزنن
عاشق این حرکتم. اونجا هم زن و دخترم نشستن
کجا؟ دقیقاً اونجا
«میپل»، ۱۳ سالشه. اوه، سلام
آماندا. از آشناییتون خوشبختم
ببین جیسون، واقعاً نمیدونم چطور ازت تشکر کنم که اومدی
بیشترِ دوران بزرگسالیم همیشه این موضوع برام جالب بوده
ستاره بودن تو دوران کودکی
من... نمیدنوم این اتفاق چطوری میافته
من یه پسر دارم. هیچوقت قرار نبود که
اوه... چطوری اتفاق میافته؟
برای تو اتفاق افتاد و برای خواهرت هم همینطور
آره. که دو سال ازت بزرگتره، درسته؟
سه سال. جاستین. سه سال بزرگتره. جاستین
و یه ستارهی کودک چطوری کارش رو شروع میکنه؟
خلاصهاش اینه که ما یه همسایه داشتیم که بازیگر بود
دوست... با پدرم دوست بود
من جلو خونه داشتم با پدرم ماشینش رو میشستم
همسایهمون داشت میرفت تست بازیگری بده
و گفت: «خیلی داغون به نظر میای. میخوای با من بیای بریم تست بدیم؟»
منم گفتم: «آره». چند سالت بود؟
سالم بود. ۱۰ سال ۱۰
خب... از همون موقع کارِ کودکان دیگه. میدونی که
و اون بهم گفت: «این جملهها رو یاد بگیر و برو اون تو...»
«و جوری رفتار کن انگار میدونی داری چیکار میکنی.»
مثلاً «فقط بگو: چی؟ اسم من تو لیست نیست؟»
«ببخشید، حتماً اشتباهی شده. من اومدم متن رو بخونم...»
رفتم تو، متن رو خوندم و نقش رو گرفتم
بعد اومدم خونه
پدرم داشت با دستمال جیر روی ماشین میکشید. اون
و... و من گفتم: «قبول شدم! نقش رو گرفتم!»
و اون گفت: «باورنکردنیه. عالیه.»
گفتم: «میشه چندتا عکس ازم بگیری...»
«بفرستیم برای یه آژانس بازیگری، شاید یه مدیر برنامه پیدا کنیم.»
چون پدرم نویسنده، کارگردان و تهیهکننده بود و هنوزم هست
و اون به جای اینکه منو ببره پارک توپبازی
منو میبرد... سینما
حالا، مادرت هم تو کار سینما و تلویزیون بود؟
مامانم مهماندار هواپیمای شرکت «پن ام» بود. واو
واسه همین همهاش دور دنیا پرواز میکرد؛ دو هفته کار، دو هفته استراحت
پس وقتی مامان نبود، من و پدرم زمان زیادی رو دوتایی با هم میگذروندیم
خانوادهات اصالتاً اهل کجا بودن؟ «رای»ِ نیویورک؟
آره، متولد «رای». تا دو سالگی اونجا بودم
تا چهار سالگی بوستون، تا هفت سالگی سالت لیک و از سال ۷۶ هم لسآنجلس
دلیل رفتن به بوستون و بعد سالت لیک چی بود؟
بیشترش مسائل قانونی. داشت سعی میکرد از دست قانون فرار کنه
اونا
خب
پدرم دنبال کارهای پستولید در سراسر کشور بود
مدیریت یه آزمایشگاه یا مرکز تدوین رو داشت
در حالی که دنبال کارهای کارگردانی و نویسندگی هم بود
خلاصه خیلی زود توی کارهای تبلیغاتی شانس آوردم
و یه عالمه از اونا رو بازی کردم
اوه، اون تبلیغ غلات «گلدن گراهامز»
طعم بیسکویت عسلی میده
یه طعم خوشمزهی بیسکویت عسلی داره
و جاستین دید که این کارها پول خوبی توشه
واسه همین اونم یه مدیر برنامه گرفت
داریم دربارهی چه پولی حرف میزنیم؟ من تو اون سن روزنامه پخش میکردم
میدونم اون چقدر درآمد داشت. آره
پول تو چقدر بود؟ این... این... این بهتر بود
این
این... اون روزا
اگه یه تبلیغِ سراسری میگرفتی، مثلاً یکی از این تبلیغهای پپسی
یا مثلاً «هانی نات چیریوز» یا همچین چیزی
میتونستی انتظار داشته باشی حدود ۳۰ هزار دلار از اون تبلیغ دربیاری
تا وقتی که پخشش تموم بشه
تو یه دورهی مثلاً سه چهار ماهه
و اگه چندتا تبلیغ انجام بدی، مدیر برنامهات میگه: «اوه، انگار همچین بدم نیستی.»
«بیا بفرستیمت که شاید یه نقشِ مهمان توی یه سریال کمدی یا چیزی بگیری.»
موفقیتی که خودش رو تغذیه میکرد؟ آره
من تو این سریالهای کمدی بازی میکردم، مثل اونی که با ریکی بود
و یه سری آدمهای دیگه
من فقط... عاشق کار کردن تو... تو تلویزیون بودم
کارهای چنددوربینه جلوی تماشاچیهای داخل استودیو
ریک، تو بدون شک
روراستترین، درستکارترین و مقرراتیترین
و بهطرز حالبهمزنی پاستوریزهترین بهترین دوستی هستی که یه نفر میتونه داشته باشه
من و ریکی شروودر میرفتیم بالای سقفِ دائمی استودیو
میدونی دیگه، تو سالنهای فیلمبرداری، اون بالا این تختههای چوبی هست
یا پلکانهایی که چراغها و زنجیرها رو ازشون آویزون میکنن
و همهی تجهیزات صدا و اینا
و میدونی، حدود ۲۰ متر بالاتر از کفِ صحنه
ما میرفتیم اون بالا. قبل از شروع برنامه تماشاچیا رو میآوردن تو
ما میرفتیم اون بالا. اونا از این لولههای فوتکِ برنجی خریده بودن
برنجی؟ آره
مدل حرفهایاش. ما... ما خیلی حرفهای شده بودیم
میرفتیم اون بالا با کلی برگههای بازنویسیشده و... همینطور صفحاتِ اضافهی فیلمنامه
و یه تیکه کوچیکش رو میجویدیم و گلوله میکردیم و تف میکردیم
سمت تماشاچیهای استودیو
درست وقتی که داشتن سر جاهاشون مینشستن و آماده میشدن برای
سمت تماشاچیا! ما هیولا بودیم
سمت تماشاچیا
آره. چه دلپذیر
ما تو استودیو «یونیورسال» فیلمبرداری میکردیم
واسه همین، میدونی، دوچرخههامون همراهمون تو محوطه بود
آخه میدونی، باید زنگ ورزشمون رو هم میگذروندیم
و با دوچرخه میرفتیم پشت اون ترامواها... میدونی که کدومها رو میگم
و عقبِ تراموا رو میگرفتیم که مجبور نباشیم رکاب بزنیم
و میذاشتیم ما رو تا خودِ اون دریاچهی «آروارهها» بکشه
و بعد تو دریاچهی آروارهها پیاده میشدیم، پاچههای شلوارمون رو میزدیم بالا و میرفتیم تو آب
و ماهی گلی جمع میکردیم. توی اون دریاچه کلی ماهی گلی هست
خلاصه، کسایی که تراموا رو میروندن
دوتا بچهی ۱۳ ساله رو میدیدن که اون وسط دارن تو آب راه میرن
عمقِ دریاچهی آروارهها فقط همینقدره
واسه همین با پدر و مادرهامون تماس گرفتن
اونا گفتن: «به دلایلی که نمیخوایم باهاش سرتون رو درد بیاریم...»
«ما داریم سعی میکنیم این مردم رو بترسونیم.»
«و وقتی دوتا نوجوان اونجا تا زانو تو آبن و دارن ماهی گلی میگیرن...»
«کلِ حس و حال رو خراب میکنه. آخه ما اونجا یه کوسهی سفیدِ بزرگ داریم.»
خلاصه مجبور شدیم اون کار رو بذاریم کنار
حالا، با این موفقیتهایی که پشت سر هم میاومد، داشتی از زندگیت لذت میبردی؟
آره، خیلی از زندگیم لذت میبردم. فکر میکردم خیلی آدم خفنی هستم
منظورم اینه که فکر میکردم باحالترین بچهی دنیام
دیروز داشتم باهات دربارهی حضور تو برنامهی جانی کارسون حرف میزدم
سالت بود که رفتی تو برنامهی «تونایت شو» ۱۵
No comments yet. Be the first to leave one.