Frank and Ollie

Frank and Ollie

Tải xuống Phụ đề Farsi Persian

Thông tin phát hành

Frank and Ollie 1995 1080p DSNP WEB-DL AAC 2 0 H 264-FLUX
Bình luận bởi warez
Translated subtitle from English to Persian Frank and Ollie 1995 زیرنویس فارسی فیلم

Tags

webdl
Được xuất bản vào: 2025-12-25
Lượt tải xuống: 11
Khiếm thính: No

Xem trước phụ đề Farsi Persian

195 dòng đầu tiên.

یه بار توی یه برنامه‌ی تلویزیونی بودیم

قرار بود خیلی با ابهت از بین چندتا در کشویی وارد صحنه بشیم

اون پشت یه کارگرِ صحنه‌ی هیکلی بود که قرار بود درها رو برامون باز کنه

ما رو تو موقعیت قرار دادن. یکی گفت: «موفق باشید» و رفت

این کارگرِ غول‌پیکر رو کرد به ما و گفت:

«پس شما همونایی هستین که مامانِ بامبی رو کشتین.»

ما هم از خجالت آب شدیم و رفتیم تو لک

انگار خیلی کم پیش می‌اومد اسم فرانک رو بشنوی

و کنارش اسم اولی نباشه، یا برعکس

همیشه می‌گفتن «فرانک و اولی»

اونا واقعاً توی این سبک انیمیشن پیش‌گام بودن

اونا «شخصیت‌پردازی در انیمیشن» رو به جایی رسوندن که

حتی از اون چیزی که والت فکرش رو می‌کرد هم فراتر رفت

اوه! (با لکنت) اون نمی‌تونه باشه

اوه! (با لکنت) اون نمی‌تونه باشه

هیچ‌جای این کره‌ی خاکی نرفتم

که اونا رو نشناسن و نتونن دقیقاً درباره‌شون حرف بزنن

همون صحنه‌هایی که فرانک و اولی خلق کردن

ببین چقدر تاثیرگذاره، منظورم میلیاردها آدمه

مگه کل جمعیت سیاره ۴ و نیم میلیارد نیست؟

حدس می‌زنم نصفشون حداقل یه صحنه از کارهای فرانک یا اولی رو بلد باشن

هی، صبح بخیر

اوه، سلام. پسر، چقدر آشغال جمع کردی

آره، کلی دست‌نوشته‌ی قدیمی که ازشون خوششون نیومد

هوم. حتماً یه مهمونی بزرگ داشتن

نه. آره

نمی‌دونم این هفته چی شد

ما اولین بار توی استنفورد با هم آشنا شدیم

تا جایی که یادمه، هر دو توی دپارتمان هنر بودیم

البته اونجا دپارتمان هنرِ درست و حسابی نداشتن

دلیلش این بود که سال ۱۹۰۰، خانم استنفورد سرِ یکی از کلاس‌ها رفته بود

و اونجا یه مدل برهنه دیده بود و گفته بود: «آه

دیگه هیچ مدل برهنه یا نیمه‌برهنه‌ای نباید توی استنفورد باشه.»

واسه همین، مجبور بودیم بریم بالاتر، به همون شبه‌جزیره

کجا بود؟ سن متئو؟ آره، سن متئو

تا بتونیم... (اولی) هفته‌ای دو شب

کلاس طراحی از مدل زنده‌مون رو بگذرونیم

بعدش هم استنفورد واحدهاش رو برامون قبول می‌کرد

و توی راه برگشت، من فرانک رو راضی می‌کردم که پیانو بزنه

توی یه کافه‌ی دنجِ بالای تپه، همون‌جا که مشرف به بزرگراه بود

می‌رفتیم اونجا و اونا هم به خاطر پیانو زدنِ فرانک، بهمون نوشیدنیِ مجانی می‌دادن

آره، ولی مجبور بودیم یکی از نقاشی‌هایی که اون روز کشیده بودیم رو هم براشون بذاریم

همون‌هایی که توی کلاس نقاشی از منظره کشیده بودیم

مثلاً کارهای «ون‌گوگ» یا «سزانِ» خودمون رو

اون موقع حس می‌کردیم که انگار جزوِ... هر چی که بودیم

در سطحِ همون نقاش‌های بزرگِ اون زمانیم، می‌دونی؟

می‌رفتیم بیرون و یه نقاشی می‌کشیدیم، بعد برمی‌گشتیم و با یه شام عوضش می‌کردیم

هنرمند بودیم دیگه! (خنده‌ی کوتاه)

بعد از دانشگاه، اومدیم لوس‌آنجلس

تا بریم مدرسه‌ی هنر و توی یه پانسیون ساکن شدیم

آره، جایی که یه مرده‌شورِ بازنشسته هم اونجا زندگی می‌کرد

زنش اون‌قدر از اداره کردنِ پانسیون عصبانی بود

که حتی با شوهرش کلمه‌ای حرف نمی‌زد

پسرشون هم توی حیاطِ پشتی، درست زیر پنجره‌ی ما، تمرینِ خاکسپاری می‌کرد

همون‌جا تو حیاط، زیر پنجره‌ی تو

آره. اسمشون رو گذاشته بود «خاکسپاری‌های چمنی»

من همیشه کارتون دوست داشتم

ولی هیچ‌وقت کارتونی ندیده بودم که واقعاً از ته دل بهش بخندم

تا اینکه یه شب رفتم یه فیلمی ببینم

که توش یه سگ به کاغذ مگس‌گیر چسبیده بود

و برای من خیلی خنده‌دار بود

خودم و همه‌ی کسایی که باهام بودن، از خنده غلت می‌زدیم روی زمین

اون موقع دقیقاً نمی‌فهمیدم چرا به نظرم اون‌قدر بامزه می‌اومد

فقط می‌دونستم یه چیزِ متفاوتی توی این تصویر هست

و یه چیزِ متفاوت درباره‌ی این سگ که قبلاً هیچ‌وقت روی پرده‌ی سینما ندیده بودم

و باورم نمی‌شد کسی

بتونه یه سگ رو طوری بکشه که انگار داره فکر می‌کنه

جوری که سعی می‌کرد مسئله رو حل کنه و ابروهاش بالا و پایین می‌رفت

واقعاً باورنکردنی بود

هیچ‌وقت به فکرم نرسیده بود برم دنبال کارِ انیمیشن

چون اون زمان انیمیشن رو به عنوان یه شغل حساب نمی‌کردن

می‌دونی، یه جورایی کاری بود که

کاریکاتوریست‌های روزنامه یه جوری انجامش می‌دادن

کسی چندان بهش علاقه نداشت و استودیویی هم نبود که بشه توش کار کرد

۱۹۳۴ (فرانک) بعد، توی بهار سال

این فیلم جدید استودیو دیزنی به اسم «موش پرنده» رو دیدم

و این برام یه دنیای کاملاً جدید بود

چون احساسات و عواطفِ شخصیت‌ها رو نشون می‌داد

و خب، داستانش سوز و گدازِ بیشتری داشت

و واقعاً آدم رو جذب می‌کرد

با خودم گفتم: «پسر، اگه این موش پرنده

«اگه قراره مسیرشون این باشه

شاید اونجا چیزی باشه که توجهِ من رو جلب کنه.»

ایده‌ی جون بخشیدن به یه شخصیت، واقعاً برام مجذوب‌کننده شده بود

واسه همین توی آزمون ورودی دیزنی شرکت کردم و استخدام شدم

حقوقش هفته‌ای ۱۷ دلار بود

ولی خب، سال ۳۴ بود و دوران رکود اقتصادی

شغلِ زیادی پیدا نمی‌شد

در واقع، تنها کارهایی که خبرشون رو می‌شنیدم

یا توی دیزنی بود یا توی اداره‌ی پیشرفت کار

من همیشه از ریش‌تراش برقی استفاده کردم

به یه دلیلی، بهترین ایده‌هام موقع اصلاح کردن به ذهنم می‌رسه

نمی‌دونم، شاید چون جریان الکتریسیته خیلی به مغزم نزدیکه

نه، شوخی کردم

یادمه یه روز صبح توی پانسیون رو تخت دراز کشیده بودم

فرانک داشت اصلاح می‌کرد و من منتظر بودم کارش تموم بشه

هر دومون از یه ریش‌تراش استفاده می‌کردیم

اونم برگشت و گفت:

«راستی، می‌خوان تو هم توی آزمونِ دیزنی شرکت کنی.»

با خودم گفتم: «ای بابا

«من دارم می‌رم مدرسه‌ی هنر و بابام هم تازه شهریه‌م رو داده

«خب، حالا یه امتحانی می‌کنم

«می‌رم اونجا ببینم اگه بتونم یکم پول دربیارم

هزینه‌ی مدرسه‌م رو خودم بدم و برگردم سرِ درسم.»

خلاصه رفتم و امتحان دادم

یه جوری قبول شدم

بعد از اینکه حدود دو هفته اونجا کار کردم

فهمیدم اینجا همون‌جاییه که همیشه دلم می‌خواسته باشم

چهار تا انیماتور بودن که از بقیه خیلی سرتر بودن

اون زمانی که ما اومدیم

نورم فرگوسن بود که بهش می‌گفتیم «فرگی»

هم لوسک بود، فردی مور و بیل تایتلا

فرگی یه سبک خاصی توی طراحی داشت

که باعث می‌شد ظاهرِ حرکاتِ شخصیت رو ببینی؛ یعنی فضاسازیِ حرکت

«هم» جوری طراحی می‌کرد که نشون می‌داد شخصیت داره به چی فکر می‌کنه

یا چه احساسی داره

سلام قاضی. من «جنی رن» هستم

می‌خوام ببینم عدالت اجرا می‌شه

بعد بیل تایتلا بود که اون حس درونیِ فوق‌العاده رو داشت

اون می‌تونست بره توی جلدِ هر چیزی که خلق می‌کرد

همین که درِ اتاقش رو باز می‌کردی، این رو حس می‌کردی

حس می‌کردی: «اوه، جای من اینجا نیست

یه اتفاق خیلی قدرتمند داره اینجا می‌افته.»

ولی فردی، خب اون خیلی شاد و شنگول بود

روی صندلیش این‌طوری تعادلش رو حفظ می‌کرد

و باید مثل یه شیرجه‌زن، کاملاً متمرکز می‌شد تا بتونه طراحی کنه

بعد تکه‌های کاغذ رو می‌کشید جلو و

طراحی‌هاش یه جذابیتِ فوق‌العاده‌ای داشتن

غیرممکن بود طرحی بکشه که همه‌چیزش سرِ جای خودش نباشه

شاید اون کارِ درست رو انجام نمی‌داد

ولی توی همه‌ی طرح‌هاش، دست

جوری بود که یه دست با اون یکی، و سر با شونه هماهنگی داشت

همه‌چیز دقیقاً سرِ جاش بود

(صدای کوبیدن)

خب، فعلاً خداحافظ

می‌بینمتون... امیدوارم

اولین برداشتم از والت این بود که اصلاً قیافه نمی‌گرفت

مثل بقیه‌ی بچه‌ها، توی راهرو قدم می‌زد

و خب، نمی‌دونم انتظار چی رو داشتم

ولی بیشتر به چشمِ یه معلم بهش نگاه می‌کردم

چون یادتون باشه، دلم می‌خواست روی شخصیت‌هایی کار کنم که هویت داشته باشن

کسایی که بشه توی موقعیت‌های پراحساس، بهشون جون بخشید

و اون هم دقیقاً دنبال همین بود

واسه همین رابطه‌ی خیلی خوبی بینمون شکل گرفت

و اون آدم توی تمام مراحلِ کار دخالت می‌کرد

از طراحی‌ها ایراد می‌گرفت

از بازیگریِ شخصیت‌ها ایراد می‌گرفت

از اندازه‌ی طرح‌ها و پرسپکتیو ایراد می‌گرفت

و استعداد عجیبی داشت در فهمیدنِ اینکه چه چیزی برای همه جذابه

چه چیزی برای همه قابل درکه

و مردم به چی می‌خندن

و یه جوری آدم رو می‌خندوند که از شدت خنده روی زمین پهن می‌شدی

خیلی زود فهمیدم که «این همون کسیه که استودیو رو می‌چرخونه»

البته سال‌ها بود که اسمش رو شنیده بودم

ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم این‌قدر آدمِ مهمی باشه

رالف رایت تا حالا با والت توی هیچ جلسه‌ای نبود

و بابت این موضوع خیلی نگران بود

چندتا طرح از بیدار شدنِ «پلوتو» در صبح داشت

و نگران بود که آیا والت ازشون خوشش می‌آد یا نه

داشت سعی می‌کرد داستان رو توضیح بده و به والت نگاه کرد

والت اصلاً بهش توجهی نمی‌کرد

والت داشت همه‌ی اون کارهایی رو می‌کرد که فرانک داره انجام می‌ده

رالف با خودش گفت: «خدای من

«یا خدا، انگار دارم واسه یه آدمِ تشنجی کار می‌کنم

داره چه غلطی می‌کنه؟ اصلاً حواسش به کارهای من نیست.»

در حالی که والت داشت همون چیزهایی رو که توی طرح‌های رالف دیده بود، بازی می‌کرد

گفت: «نمی‌شه این‌طوری باشه

«می‌دونی صبح‌ها که بیدار می‌شی دهنت یه طعم بدی می‌ده؟

نمی‌شه پلوتو رو مجبور کنیم بیشتر این کارها رو انجام بده؟»

رالف فکر می‌کرد اون هم مثل یکی از اون پادشاه‌های انگلیسیه که هیچ‌کس جرات نداره درباره‌شون حرف بزنه

فکر کنم یه جورایی آدمِ پراحساسی هستم

ببین چطور این مدادی رو که فرد مور باهاش

میکی‌ماوس‌ها و کوتوله‌های سفیدبرفی رو می‌کشید، نگه داشتم

و همین‌طور «لمپ‌ویک» و پینوکیو رو

اون رو به پنجره‌م چسبوندم

تا یادم بمونه اون آدم چقدر بزرگ بود

و چقدر برام ارزش داشت

کارهای خیلی قشنگی از این مداد بیرون اومد

مثلِ یه مایعِ روون، جاری می‌شد

طراحی‌های زیبای کوتوله‌ها

جوری که لپ‌هاشون رو می‌کشید

پایینِ لپ یا روی بینی‌شون رو با یه خطِ یکم پهن‌تر می‌کشید

به هر حال، توی این مداد کلی استعداد نهفته بود

و تازه فهمیدم که هنوز یکم نوکِ گرافیت توش باقی مونده

شاید برای یه کار خاص نگهش دارم

خب، من میکی‌ماوس هستم

می‌شناسی؟ میکی‌ماوس؟

امیدوارم اسمم به گوشت خورده باشه. امیدوارم

خب، من، ام، میکی‌ماوس هستم

می‌شناسی؟ میکی‌ماوس؟

امیدوارم اسمم به گوشت خورده باشه. امیدوارم

وقتی کارم رو توی استودیو شروع کردم

می‌شنیدم که بقیه از اهمیتِ «سوز و گداز» حرف می‌زنن

توی کمدی، و از چاپلین می‌گفتن

اون همیشه این حسِ ترحم و دلسوزی رو توی کارهاش داشت

Bình luận

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left