200 dòng đầu tiên.
و بهترین بخش دیجی پیجی بودن
اینه که من از قبل برای خواب آمادهام!
قرار نیست مسواک بزنی؟
فضولی نکن!
وی! بقیه رقص چطور بود؟
وحشتناک!
ولی آخرین باری که دیدمت داشتی با الایجا میرقصیدی
اوه اوه اوه
نه، نه "اوه اوه اوه." "آآآآآه!"
من جلوی الایجا نیشهام بیرون زد!
چون اون خیلی جذابه؟
نه، چون اون یه ون هلسینگه!
اون جذاب نیست!
میدونستم یه ون هلسینگ اینجاست
اما نوچ، تو گفتی... "من به یه نگهبان دخمه نیازی ندارم."
بزن بریم از اینجا!
صبر کن، الایجا شکارچی خونآشامه؟
فقط یه بار رفتم دستشویی کل شب، اونوقت اینو از دست دادم؟
وسایلتو جمع کن، دختر خفاشی!
من برنمیگردم ترانسیلوانیا
چون دوست جدیدم اتفاقاً دشمن دیرینه خانوادهام هست
که قسم خورده همه خونآشامها رو نابود کنه!
صدای خودتو میشنوی؟
میشنوی وقتی داری این حرفو میزنی، چقدر مسخره است؟
حتماً یه راهی برای حل این هست که بذاره من تو ویلسون بمونم
میتونی الایجا رو کنترل ذهن کنی؟
نه
"ذهن یک ون هلسینگ قابل کنترل نیست
و بدن آنها از قدرت و مهارتهایی برخوردار است
فراتر از انسانهای پستتر."
ها؟
یعنی الایجا رو نمیشه کنترل ذهن کرد
و اون فوقالعاده قوی و سریعه!
و من تضمین میکنم، اون همین الان اون پایینه و داره برای نابودی وی نقشه میکشه!
لطفاً منو گاز نگیر، لطفاً منو گاز نگیر، لطفاً منو گاز نگیر!
مرسی بابت همه چی، سوف. در تماس باش!
میتونی از این استفاده کنی تا هر وقت خواستی منو احضار کنی
من نمیرم، دمی
قرار نیست مثل یه ترول کوچیک زیر یه پل قایم شم
شما تا حالا فکر کردین شاید الایجا یه ون هلسینگ خوب باشه؟
چنین چیزی وجود نداره!
کاری نکن دوباره کتاب رو بندازم
جداً، الایجا پسر خوبی به نظر میرسه
پس قبل از اینکه مثل خفاش پرواز کنی بری تو غروب
نباید حداقل ازش بپرسیم قصدش چیه؟
من نمیتونم ازش بپرسم، من خونآشامم!
من نمیتونم ازش بپرسم، من روحم!
من نمیتونم ازش بپرسم، من میترسم!
باشه، قبول، من ازش میپرسم
من نمیتونم یه خونآشام رو دوست داشته باشم!
به لبخند بامزهاش فکر نکن
رو دندونهای نیش بامزهاش تمرکز کن
منظورم دندونهای نیش تیز و خطرناکه
کیه؟ و اگه خونآشامی
بدون که من نانچیکو سیر دارم
و از اسپری دهان سیر استفاده میکنم!
اوه، این یه اشتباه بود
منم، سوفی
سوفی! تو در خطری!
آره، از بوی دهنت!
از دست وی! اون یه خونآشامه
و این قراره حسابی غافلگیرت کنه
اما من از خانواده شکارچیان خونآشام هستم
چی؟ امکان نداره!
شوکه کنندهست، میدونم
مامانم گفت اگه یه وقت با یه خونآشام روبرو شدم، باید...
باورم نمیشه که این داره اتفاق میفته
احتمالش چقدر بود که واقعاً یه خونآشام ببینم؟
ظاهراً صد در صد
گوش کن، الایجا. من قبلاً در مورد وی میدونستم
و ببین، اون به من آسیب نزد. اون هیچوقت به کسی آسیب نمیزنه
اون یه خونآشام خوبه
چنین چیزی وجود نداره
بهت نشون میدم
شما دو تا از یک ناشر استفاده میکنید؟
"اگر یک ون هلسینگ با یک خونآشام روبرو شود
وظیفه او این است که با جنگیدن روستاییان را نجات دهد
تا زمانی که فقط یکی از آنها باقی بماند."
همه اینجا در خطرند
و من تنها کسی هستم که میتونم نجاتشون بدم
زیپ شلوارت بازه، ناجی جهان!
حالا میتونم نجاتشون بدم
فقط به وی بگو منو تو اتاق زیر شیروانی ببینه
وقت طلوع خورشید، برای نبرد نهایی
خب، شدیداً شک دارم که اون با این موافقت کنه
باورم نمیشه با این موافقت کردی!
منم همینطور!
من چارهای ندارم
یا باید بجنگم یا برگردم خونه
و من خونه نمیرم
خیلی پیش رفتم که بخوام رؤیاهامو ول کنم
خونآشام
ون هلسینگ
اوه! پسر شبح؟
اسمم همینه
نترسونمش که!
خونآشامها، شبحها.
هر چی خانوادهام میگفتن واقعیه.
یعنی این همه مدت باید نخ دندون میکشیدم؟
اوه!
ها! اون فقط فاز اول بود... یه مزاحمت خفیف.
وی خونآشام!
اومدم تا "بزم" بگیرمت!
اِم... منظورم اینه که "نابودت" کنم!
این وظیفه اجدادی منه
که همه خونآشامها رو نابود کنم.
هر کاری از دستت برمیاد بکن، ون هلسینگ.
آره، حتماً.
درست بعد از اینکه نرمش کنم.
نکته خوبیه، منم همینطور!
داره چی میشه؟
دارن نرمش میکنن؟
کارشو تموم کن، وی! قبل از اینکه زیادی انعطافپذیر بشه!
دیر گفتی، من حاضرم.
حالا میبینیم، تو...
تو...
میدونی، این کاناپه واقعاً مزاحمه.
آره، حس و حال مبارزه تو این اتاق اصلاً خوب نیست.
چشمگیره.
خوبه که خودم هم اخیراً یه نیروی کمکی دیگه پیدا کردم.
میتونیم شرکت باربری خودمون رو باز کنیم.
اگه دشمن نبودیم البته.
حالا دیگه دارن درباره چی حرف میزنن؟
یه چیزی در مورد راه اندازی یه کسب و کار با هم.
داریم این کارو میکنیم یا نه؟
آره، ببخشید.
بزن بریم.
من نمیخوام باهات بجنگم!
واقعاً؟ ما به خاطر این، سحر بیدار شدیم!
ولی تو یه ون هلسینگی.
دشمن من. باید به محض دیدنم نابودم کنی.
این کاریه که شما خونآشامها باید با ما بکنید.
پس اگه دشمن من نیستی، چی هستی؟
نمیدونم.
تا دوازده ساعت پیش فکر میکردم با هم دوستیم.
منم همینطور.
شاید هنوزم بتونیم دوست بمونیم؟
اوه! پس برای همینه که دستات همیشه اینقدر سرده!
حالا فهمیدی، خونگرم!
در مورد این مطمئن نیستم.
وظیفه منه که ازت محافظت کنم، وی.
مشکلی نیست، الایجا بهم صدمه نمیزنه. درسته؟
درسته. و حالا که فکر میکنم...
دعوای اصلی رو والدین و اجداد ما دارن.
نه ما.
باشه، ولی حواسم بهت هست، ون هلسینگ.
کاری نکن که مجبور شم فاز دو رو روت پیاده کنم.
فاز دو چیه؟ این چیزیه که تو باید ازش تعجب کنی.
و من باید پیداش کنم.
هیچی نداره.
هیچوقت اینقدر از بودن تو مدرسه شبانهروزی ذوقزده نبودم.
من تو قایم کردن چیزا از مادرم افتضاحم.
و حالا دو تا راز دارم که باید ازش مخفی نگه دارم.
میدونم وی راز اوله، ولی دومی چیه؟
بهش نگفتم کلاسهامو عوض کردم.
فکر میکنه هنوز دارم اون درسهای کلاسیکی رو میخونم که اون میخواست.
قطعاً نه رقص هیپهاپ.
آهنگسازی و موسیقی رپ.
خوشبختانه به این زودیها لازم نیست با مادرم روبهرو بشم.
اوه! سلام پسرم.
مامانت اینجا چی کار میکنه؟
روز والدین هست. ایمیل فرستادم.
هیچکس ایمیلهاش رو چک نمیکنه!
میتونی دیوار رو چک کنی؟
حالا باید چی کار کنیم؟
خوب میشیم. والدین من حتی نمیدونن امروز روز والدین هست.
ایمیل برای اونا زیادی جدیده.
من فقط تو اتاقم میمونم تا وقتی مادرت بره.
کاری نداره، مثل آب خوردنه!
الایجا؟ اون بیرون چه خبره؟
اوغ! خفاشا. اون ون هلسینگ قویه. بهتره برم.
من که خیلی وقت پیش رفتم!
هی، وی، میدونی...
باید اعتراف کنم، خوشحالم که موندیم.
منم همینطور. ولی... باید یه چیزی رو بدونی.
مامان ون هلسینگ الایجا برای روز والدین اینجاست.
دیگه بسه! ما داریم میریم از اینجا!
نه، خوبه. من میرم تو اتاق میمونم.
اون ون هلسینگ هیچوقت نمیفهمه تو ویلسون یه خونآشامه.
مامان؟ بابا؟
سلام عزیزم!
عروسک شبح من!
دیدنت خیلی خوبه.
شما اینجا چی کار میکنین؟
خب، دختر کوچولوی شب من، مدرسه یکی از اون پیامهای روحی رو برامون فرستاد.
ایمیل، عزیزم... ایمیلها!
که همهچی رو در مورد این روز والدین بهمون میگفت.
برای همین تصمیم گرفتیم پرواز کنیم و بیایم!
دمی! پنج شبح!
آه، بله! سبکسری همیشگیمون انگار که هیچ مشکلی وجود نداره!
این خیلی هیجانانگیزه.
دفعه پیش خیلی عجله داشتیم.
اما حالا میتونیم تو مدرسهات بگردیم.
با دوستای جدیدت و پدر و مادرهاشون آشنا بشیم.
راستش... فکر نمیکنی سه تا خونآشام همینجوری بگردن،
اونم با این همه آدم اینجا، یه کم ریسکی باشه؟
ما به این فکر کردیم!
به همین دلیله که داریم روی مهارتهای "انسانیمون" کار میکنیم.
ناماسته. من "مامان یوگایی" هستم.
و منم "بابای توریست".
No comments yet. Be the first to leave one.