200 dòng đầu tiên.
جدی مکس، این داستان هیچی نیست.
رفیق، این فقط یه خبر آبکیه
در مورد یه شهر دورافتاده.
خب چی میخوای؟
فقط اومدم شهر رو ببینم.
برای دیدن مردهها؟
داری درباره بایرون سویفت مینویسی؟
کشیش سویفت رو میشناختی؟ - نمیشد که نشناسیش.
همون قضیه کشیش سویفت.
ای کاش یه خبرنگار درست و حسابی تو شهر بود.
به این زودی داری میری؟
متأسفانه، دیگه همه لذتهای ریورسند رو کشف کردم.
وای، لعنتی!
آلن؟ جیمی؟
هنوز ریورسندم.
میخوام بیشتر بررسی کنم،
ببینم داستان بزرگتری اینجا هست یا نه.
چه داستان بزرگتری؟
هنوز نمیدونم.
تندتر! - دارم میرم، دارم میرم!
عزیزم... - آخ، دارم با تمام سرعتم میرم.
برو! - باشه، باشه!
لعنتی، دمو، برو!
برو! - دارم تلاش میکنم! لعنتی دارم تلاش میکنم!
یالا!
جیل، نکن!
لعنتی!
باشه. خواهش میکنم... خواهش میکنم!
فکر کردم تا الان نصف راه سیدنی رو رفتی.
خب، یه قهوه لازم دارم
و مسیر خونه هارلی ریگان رو.
پس بالاخره داستان رو تموم میکنی، آره؟
میخواستم با چند نفر دیگه هم حرف بزنم.
بهت گفتم که قضیه پیچیدهتره.
ولی مطمئن نیستم
هارلی ریگان بتونه زیاد کمکت کنه.
باشه.
از روی ریل به سمت شمال برو...
اوممم. - ...به سمت زمینهای بوتهزار.
از اینجا جاده خاکی میشه، یه جورایی مثل هزارتو میمونه.
باشه، اونجا اسپرینگفیلدزه. - آره.
و اونجا نرو، یه دو راهی هست.
اسپرینگفیلدز بعد از اون مانع گاو بزرگ تابلو داره.
باشه. ممنون.
مرسی.
اوه، وایسا.
هوم.
فکر کردم فروشی نیست؟
کافه و کتابفروشی اوزیس.
فرَن.
جیمی چطوره؟
سلام.
سلام، من...
خبرنگاری که جون جیمی لندرز رو نجات داد، درسته؟
من با خواهرم تو کلاب بودم.
آهان، درسته. آره.
خب، من دنبال خونه هارلی ریگان میگردم.
باشه. باید چند کیلومتر برگردی همون راهی که اومدی.
اولین راست، دومین چپ.
از روی دو تا مانع گاو رد شو،
بعدش، خونه ریگان سر دومی تابلو داره.
فکر کردم همه اینجا زمینهای هارلیه؟
این چیزی بود که فکر میکردی، نه؟
آره، ما ازش اجاره میکنیم.
آهان. باشه، پس...
اولین راست، دومین چپ؟
باشه، ممنون.
امم، راستی من مارتینم.
همه بهم میگن شز. - ممنون، شز.
صبح بخیر.
روز بخیر.
یه کم وقت برای گپ زدن داری؟
بفرمایید تو.
آها، داری بازسازی میکنی؟
راستش، دارم به اجدادم ادای احترام میکنم.
جدِ بزرگم اینجا،
اسپرینگفیلدز رو تو دهه ۱۸۵۰ ساخت.
اون پیرمرد اگه میذاشتم اینجا خراب شه، از قبرش میاومد بیرون و روحش ولم نمیکرد.
اگه بذارم اینجا خراب بشه.
چرا عمارت اصلی اینجا، اینقدر دوره؟
چشمه. آب دائمی.
میخوای یه کم؟
آه، آره. مرسی.
و شهر هم به خاطر، اِم، راه آهن اونجاست...
هوم. - که ده ساله کار نمیکنه.
بفرمایید. - آه...
خب، اون خبر آبکیتو تموم کردی؟
راستش، داره بیشتر شبیه یه معما میشه.
بفرمایید. میتونم... میتونم یه چیزی بهت نشون بدم؟
خب، داستان اینه که کشیش همینطوری رندوم تیراندازی کرده، درسته؟
خب. باشه.
خب، اینجا کلیساست، صبح روز قتل عام.
همه جا پر از آدم بود.
حالا، آلف نیوکرک، توی ماشینش هدف گلوله قرار گرفت،
اینجا کنار پسرش، که بهش تیر نخورد.
تام نیوکرک هم این اطرافه.
جری تورلینی اینجا.
هیو گروسونور، حدوداً اینجاست.
و حالا کریگ لندرز،
اون بیش از صد متر اونطرفتره...
درحال فرار بود.
و سویفت هم...
زد تو سرش.
پنج گلوله، پنج تا کشته.
نه خطا رفت، نه زن و بچهای بینشون بود.
به نظرت این تصادفیه؟
کی میدونه اون کشیش دیوونه چی تو سرش بود.
فکر میکردم شاید تو بدونی.
ظاهراً وقتی داشت میمرد، اسم تو رو برد.
آها، آره...
پلیس زن بیلینگتون بهم گفت.
چی ازش برداشت میکنی؟
آه، چه میدونم.
من که دوست کشیش نبودم.
یا اصلاً کلیسا.
ولی یه قاتل و یه متهم به کودکآزاری
با آخرین نفسهاش اسم تو رو میاره.
یکم عجیب غریبه.
خب، دقیقاً اومدی اینجا چیکار؟
انگشت اتهام بگیری سمت مردم؟
یه زاویه دید جدید پیدا کنی؟
میخوای زخمهای ما رو دوباره باز کنی؟
من فقط دارم سعی میکـ-- سعی کردن...
تا شغل رو به افولت رو نجات بدی
با نبش قبر فاجعه شهر کوچیک ما، هان؟
آره، در موردت تحقیق کردم.
آره.
من هیچی تو وجدانم نیست، رفیق.
هیچی.
تو هم میتونی همین رو بگی؟
آره.
خودت برو بیرون.
ممنون که اومدی.
پلیس دیشب اینجا بود،
ولی اونقدر مواد زده بود که رفتن.
و باید بهش بگم ولی...
مشکلی نیست.
باشه. باشه.
هی، عزیزم.
سلام، مامان.
امیدوارم بتونی زود برگردی خونه، باشه؟
آره.
هی.
آلن کجاست؟
باید زخمهامون رو مقایسه کنیم.
فرستادنش ملبورن یا همچین جایی؟
آه...
جیمی، آلن مرده.
تو تصادف مرد.
واقعا متاسفم.
برو بیرون!
این... - برو بیرون! برو بیرون!
نه... نه...
آه، لعنتی!
آه، فاک!
لعنتی!
اه، بس کن، بس کن.
بس کن.
گم شدی؟
آره، همونطور که گفتم.
و اومدم بالا اینجا...
دنبال آنتن میگشتم.
و اتفاقی به اینجا برخوردم، بعد هم دو تا جسد.
آره. آره، به خاطر بو.
اصلاً اون چیه؟
آه، کشاورزا برای حیوانات مرده ازش استفاده میکنن.
من یه اظهارنامه نیاز دارم
برگردیم پاسگاه.
حتماً دارین کشیش رو برای این بررسی میکنین؟
درسته، گروهبان؟
اسکارسدن، واقعاً چیکار میکردی...
صبح امروز تو بیابون؟
بهت گفتم.
داشتم برای مقالهم با هارلی ریگان مصاحبه میکردم
در مورد کشتار کلیسا.
و دیگه با کی حرف زدی؟
با کلی آدم.
آه... مندی باند.
فران لندرز، پسرش، جیمی.
ارول تو باشگاه، صاحب متل.
پاسبان هاس-جونز همینجا.
و اینکه دو تا جسد بود،
تو بیابان، تا حالا بهش اشاره شده؟
اگه شده بود، به پلیس میگفتم.
ممکنه اونا باشن؟
آه... بعیده.
آخرین مکان شناسایی شدهشون بزرگراه موری ولی بود.
چند صد کیلومتر اون طرفتر.
آره. ولی آخرین بار شب سال نو دیده شدن.
خب، این فقط چند هفته قبل از کشتار کلیساست.
پس، یا سویفت یه جوری درگیر بوده،
یا تابستون گذشته شما چند تا قاتل زنجیرهای داشتین
که تو اطراف میچرخیدن.
و بعدش هم این حقیقت که بایرام با آخرین کلماتش اسم هارلی رو برد
و جسدها تو زمین هارلی پیدا شدن.
خب، اینم بعیده که تصادفی باشه.
اسکارسدن، تو قبلاً هم درگیر یه مرگ بودی،
و حالا دو تا دیگه رو کشف کردی.
اینم یه تصادف بعیده.
خودت که روال رو میدونی، همین اطراف بمون.
No comments yet. Be the first to leave one.