200 dòng đầu tiên.
سرنوشت شمشیرزن
این آغاز سلطنت شنلونگ تانگ بزرگه
که به تانگ جونگزونگ معروفه
ملکه ای از قبیله ی وِی به قدرت میرسه
پس از اتحاد با وو سانسی جونگزونگ رو تشویق کردن
تا جوونترین شاهزاده ش، لی چونگمائو رو احضار کنن تا به قصر سلطنتی برگرده
این به معنی حفظ ولیعهد، لی چونگجون، تحت پوششونه
رئیس معبد چونیانگ، لی دونگبین
شاگرد ارشدش، شیه یونلیو رو اعزام کرد
تا لی چونگمائو رو در برگشتن به چانگ آن همراهی کنه
چونگمائو، بهش فکر کردی وقتی پیش پدرت برمیگردی، چیکار میخوای بکنی؟
من حتی چهره ی پدرمو یادم نمیاد
به خاطر اینه که خیلی وقته توی معبد چونیانگ بودی
برای من، پدرم به اندازه ی برادر ارشد بهم نزدیک نیست
اما من نمیتونم تمام عمر ازت محافظت کنم
چرا نمیتونی؟ بهتره که توهم با من به قصر برگردی
نکنه میخوای حتی وقتی ازدواج کردی من همراهت بیام؟
من نمیخوام ازدواج کنم
میگم، برادر ارشد، یه مهمونسرا اونجاس. بیا یکم استراحت کنیم
باشه
چی میل دارین؟
از غذاهای اصلی میخوایم ساده و تازه باشن لطفا
باشه
چونگمائو، از رفتن به پایتخت خوشحال نیستی؟
ایندفعه که به قصر برگردیم، میترسم نتونم به معبد چونیانگ برگردم
دلم برا همتون تنگ میشه
خب اینجا خونه ی توئه فقط بمون و نگران نباش
فهمیدم، برادر ارشد
برادر ارشد، نوشته ی پرچم و تزئیناتشو ببین اسبهای کالسکه شبیه برادر سلطنتیمه
ولیعهد؟
قاتلا! از ولیعهد محافظت کنین!
یه دیوار تشکیل بدین!
شاهزاده خانوم، لطفا منو بابت دیر اومدنم ببخشید
خیلی دیر کردی. اگه به تو اِتِکا میکردم که نجاتم بدی، تا حالا مُرده بودم
اشتباهمو میپذیرم
ولیعهد به زودی به اینجا میرسه جنگل رو پاکسازی کن و برو!
هیچ قاتلی امروز قرار نمیکنه!
چشم
لطفا صبرکن، قهرمان
من شاگرد ارشد معبد چونیانگ به سرورم سلام عرض میکنم
حدس میزنم بخاطر رسوندن چونگمائو به پایتخت اینجایی
من خواهر بزرگتر چونگمائو، لی هواآن هستم
برادر ارشد!
--برادر ارشد، برادر ارشد، خوبی؟ --من خوبم
تا حد مرگ ترسیده بودم خوبه که زنده ای
چونگمائو، این قاتلا به کالسکه ی من حمله کردن
چونگمائو، بیا
به خواهر سلطنتیت سلام بده
خیلی وقته ندیدمت یکم بزرگ شدی
تویی، خواهر سوم؟ خوشحالم که خوبی
باید از برادر ارشدت ممنون باشم وگرنه ممکن بود دیگه خواهرتو نبینی
راستش، فکر کردم ولیعهد توی کالسکه س فکرشو نمیکردم شما باشین، شاهزاده خانوم
خواهر سوم همیشه شبیه پسرا بوده دوست داره تو سفر مثل پسرا لباس بپوشه
کی فکرشو میکرد این همه سال گذشته
ولی اون اصلا عوض نشده
هواآن، این برات سخت بوده
این بخاطر من نیست
وو دان یه رذله. جرأت کرده به کالسکه ی من حمله کنه
خوشبختانه، تو توش بودی قاتلا رو دستگیر کردی؟
شیش تا جسد تو جنگل پیدا کردیم و هشت تا هم اطراف کالسکه کشته شده بودن
اینا ارزش ذکر کردن ندارن حالا که ولیعهد سلامتین
چرا زود به قصر برنمیگردین؟
من ولیعهدم
با قاتلا در 30مایلی پایتخت مواجه شدم
اگه مثل ترسوها فرار کنم و به پایتخت برگردم
مضهکه ی مردم میشم
این ...
چونگمائو به ولیعهد احترام میذاره
تو چونگمائو هستی؟ پدر سلطنتی ازت خواسته به پایتخت برگردی؟
من هفت ساله که در معبد چونیانگم پدر همیشه بهم فکر میکرد
برای همین استاد از برادر ارشد خواست منو به پایتخت برگردونه
من شاگرد ارشد معبد چونیانگ، شیه یونلیو هستم
استاد شیه چونگمائو رو به پایتخت همراهی میکرد و خوشبختانه دید که بهم حمله شده
و نجاتم داد
اینم جایزه ی تو
فکنم خیلی کم نیست. چند روز دیگه یه ضیافت به پا میکنم
این کیسه رو برای ورود به قصر و شرکت در ضیافت بیار
ولیعهد رو تا قصر همراهی کنین
ژنرال، اصلا فکرشو نمیکردم
که ولیعهد داخل اون کالسکه نیست
اون واقعا اجازه داده شاهزاده خانوم بره کُشته بشه
یکی باید لو داده باشه وگرنه این اشتباه نباید میفتاد!
ژنرال من بی تقصیرم افراد تعلیم دیده قابل اعتمادن
اونایی که نمیتونم کنترل کنم چه استفاده ای برام دارن؟
حتی دوک لیانگ هم از این خوشش نمیاد
برادر ارشد، خواهر سوم بهم گفت فردا شب برادر سوم یه ضیافت بپا میکنه
تا به من خوشامد بگه
اما من سالهاس که برادر سومو ندیدم
یکم میترسم
نگران نباش. شاهزاده خانوم منم دعوت کرده. باهات میام
واقعا؟ عالیه. با تو باشم از هیچی نمیترسم
چونگمائو، وقتی به قصر برگشتی
کلی غذای خوشمزه و معروف وجود داره
وقتی اون زمان برسه، دیگه دلت نمیخواد به چونیانگ برگردی
برادر ارشد، اینجا خیلی خوبه
چرا باهم نریم اونجا؟
فراموش کردی؟ من هنوز باید به روستای کوهستان شمشیر پنهان برم تا در گردهمایی شمشیر شهرت شرکت کنم
یادمه
شاهزاده خانوم
وقتی به چانگ آن برسیم باید چند روزی بمونین
بذارین ازتون خوب پذیرایی کنم
خیلی مهربونید. دو شب دیگه باید به ضیافت ولیعهد برم
به زودی به هانگزو میرم
مبارز جوان برای اوقات فراغت میره اونجا؟
برادر ارشدم به روستای کوهستان شمشیر پنهان میره تا در گردهمایی شمشیر شهرت شرکت کنه
گردهمایی شمشیر شهرت؟
در روستای کوهستان شمشیر پنهان تنها رهبران فرقه های هر قبیله حضور دارن
میتونی وارد رقابت کنگ فو بشی
برادر ارشدم به نمایندگی از استادم داره میره
مبارز جوان در کنگ فو خیلی مهارت داری خوبه که رهبر بعدی فرقه ـت بشی
استادم فقط باهام مهربونه
امکان نداره. کنگفوی برادر ارشد واقعا خوبه
تو معبد چونیانگ کسی به پای اون نمیرسه
معبد چونیانگ فرقه ی مذهبی دولت ماس جای تعجبی نیست که افراد با استعداد زیادی دارن
از این چای بجای شراب استفاده میکنم
برات آرزوی موفقیت میکنم تا در رقابت پیروز و در جهان رزمی مشهور بشی
حرفهای شاهزاده خانوم رو به فال نیک میگیرم
مبارز جوان شیه، یه سؤال دارم
لطفا بپرسید
اونموقع که شمشیر کشیدی چرا نکُشتی؟
استاد همیشه به ما یاد داده، هنرهای رزمی برای کمک به مردمه نه برای کُشتن
داره دیر میشه. چونگمائو و قهرمان باید استراحت کنن
من دیگه میرم
شب بخیر، خواهر سوم
برادر ارشد، بیا برگردیم داخل
باشه. بریم
چند روز پیش، اعلیحضرت یه سبد سرخالوی چینی بهم دادن
مقداریشو به خواهرزاده ها و برادرزاده هام دادم
یادمه ولیعهد همیشه اینو دوست داشتن خدمتکارا رو برای تهیه ش فرستادم
من شنیدم ...
در راه بازگشت ولیعهد به پایتخت کمین کرده بودن
از این سرخالوها برای آرامش اعصابتون استفاده کنین
گمشو بیرون!
--ولیعهد، آروم باشید --ساکت!
وو سانسی آشکارا سرمو میخواست اونوقت میگی آروم باشم؟
اون میترسه بفهمم کی سعی کرده تو جنگل برام کمین کنه
که برام فوری هدیه فرستاده اینجا؟
سرورم، لطفا مراقب حرفایی که میزنید باشید
اینجا قصر منه! چرا باید مراقب باشم؟
اون میخواد منو عصبانی کنه!
فقط میخواد من بمیرم!
ما هنوز قدرت وو سانی که به قصرِ شرقی "کاخ ولیعهد" تجاوز کرده رو کامل نابود نکردیم
فعلا باید تحمل کنیم و صبور باشیم این از ایجاد مشکل راحت تره
امروز چونگمائو رو تو جنگل دیدم
ورودش به پایتخت تو این زمان ...
ممکنه باعث بشه پدر سلطنتی به فکر تغییر وارث تاج و تخت بیفته؟
با توجه به شرایط فعلی
برگشتن لی چونگمائو به پایتخت در همچین زمانی
باید توسط وو سانسی برنامه ریزی شده باشه
باز این وو سانسی!
اون نمیتونه صبرکنه تا جلوی عموم بهم حمله کنه
نه. اجازه نمیدم بخاطر پشتوانه ی قوی احساس امنیت کنه
چونگمائو نباید زنده بمونه
بله. فوری رسیدگی میکنم
هرچیزی که موقعیتمو تهدید کنه
باهاش مقابله میکنم!
لطاف یکم بهم پول بده
--برادر ارشد، اون گدا خیلی بدبخته --بازم که تویی!
--بهت که گفتم دختره ی گدا! --تو این سن داره گدایی میکنه؟
گمشو!
بچه، زود بلند شو
اون مغازه ای که قبلا گفته بودم، واقعا خوبه
چه خبر شده؟
چونگمائو، پول همراهت داری؟
اون تیانچی نیست؟ چرا گریه میکنه؟
با پولم این فرفره بادیا رو خریدم
تیانچی، حال مادر بیمارت چطوره؟
مامانم تو خونه خوابیده
اینو بگیر و برای مادرت غذای خوب بخر
ممنون، خواهر بزرگ
دختر خوبی باش. گریه نکن
جیانگ جیانگ
]Qiongxiao Treasures]
چونگمائو، بریم
بفرمائین نگاهی بندازین
میوه های آب نباتی!
شما باید سرورم، شاهزاده لینزی باشین
بله، من واقعا لی لونگجی هستم
ایشون باید چونگمائو باشه، درسته؟
چونگمائو به برادر سوم تبریک میگه
چونگمائو، مدت زیادی تو معبد چونیانگ بودی و هاله ی الهیت رو بدست آوردی
کل زندگیت یه حسِ برازندگیِ فراتر از حدمتوسط داشتی
تو کاملا انرژی زیبنده ی چونیانگ گورو، لی دونگبین رو داری
برادر سوم، نباید بهم بخندی
برادر سوم
خواهر سوم، چرا لباس زنانه پوشیدی؟
چرا نپوشم؟ تو این لباس مثل زنها بنظر نمیام؟
عادت داشتم تو لباسای مردونه ببینمت
برادر شیه، با لباس زنانه تغییر کردم؟
خیله خب هواآن. بازی گوشی نکن و مزاحم استاد شیه نشو
شاگرد ارشد، اون بیرون چه خبره؟ انگار جشنه
لطفا، منو ببر بیرون. لطفا، شاگرد ارشد
ضیافت امروز فقط برای دریافت چونگمائو و برطرف کردن خستگی سفر نیست
بلکه ابراز قدردانی من به شما هم هست
بهت چیزای خوشمزه میدم بخوری
باشه. بریم
معبد چونیانگ معبد دولت ماس که استعدادهامونو بیرون میفرسته
مشتاقانه منتظر ببینم چطور چونیانگ رو برای کمک به قبیله ی لیِ تانگ ما هدایت میکنی
تا سریع به احیای دوره ی صلح و کامیابی برسیم
شاهزاده لینزی خیلی اهمیت میدن احترام میذارم
No comments yet. Be the first to leave one.