200 dòng đầu tiên.
طی ۲۰ سال، و سه ماجراجویی باورنکردنی،
ما به دورافتادهترین نقاط دنیا سفر کردیم.
این ما هستیم تو راه، چارلی. این ما هستیم در مسیر، رفیق.
با این حال، ما هیچوقت کشورای دم دستمونو درست حسابی گشت نزنیم.
- خب، بزن بریم. به سمت اروپا. - بریم که داشته باشیم!
پس، این تابستون داریم یه مسیر دایرهای عالی رو میریم،
از بین ۱۷ تا از نزدیکترین همسایههامون.
از خونه من تو اسکاتلند شروع میکنیم، میریم به قاره اروپا،
سفر میکنیم بالا از نوردیک، و میریم تو دایره قطب شمال،
میایم پایین به بالتیک قبل از اینکه از آلپ و سراسر فرانسه بپیچیم و بگذریم،
حدود دو ماه بعد برمیگردیم خونه.
و قراره که بزنیم به دل خطر
با این سفر کردن با موتورهای قلقدار ۵۰ ساله
که دوباره جون گرفتن.
موتورم صدای عجیب غریب میده.
کنارشون روی یه موتور سوم
تصویربردارا کلودیو و مکس هستن.
و بچهها دوربینای خاطرهنویسی شخصی هم برمیدارن.
من و راس با یه تیم کوچیک و دوتا کامیون برقی دنبال میکنیم.
فقط در صورت لزوم با بچهها ملاقات میکنیم.
پس، این تابستون، اروپا زمین بازی ماست.
واو!
و قراره که همینطوری پیش بریم و ببینیم تو جاده چی پیدا میکنیم.
دوست دارم هرچیزی که لازم دارم رو روی موتور ببرم.
موتورسواری... هیچوقت ازش خسته نشدم.
من... من خیلی دوسش دارم.
آخه کِی دیگه این فرصت پیش میاد، روز به روز،
که فقط با یه رفیقی که از وقت گذروندن باهاش لذت میبری، باشی و بگردی؟ عاشقشم.
بیشتر از شش هفته بود که تو راه بودیم
از وقتی که از خونه من تو اسکاتلند راه افتادیم.
امروز داریم با لیتوانی خداحافظی میکنیم و میریم به لهستان،
که به چهارراه جغرافیایی و فرهنگی شرق و غرب اروپا معروفه.
چهار دقیقه تا مرز لهستان.
مرز لهستان نزدیکه.
اینجا مرزه.
خوش اومدید به لهستان، همه!
خوش اومدید به لهستان!
سلام، سلام، سلام. ممنون.
آه، کونم سر شده.
خب، خانمها و آقایون، این ما و اینم اینجا.
این بزرگترین شهر شمال لهستانه.
اسمش... این شهری که توش هستیم رو چجوری تلفظ میکنین؟
- بیاویستوک. - بیاویستوک.
- بیاویستوک. - اینجوری نوشته میشه.
ولی یه جور خیلی متفاوتی تلفظ میشه.
ما بلدیم اسم شهری که توش هستیم رو بگیم.
- که احتمالاً برای اولین باره. - آره، فکر کنم اولین باره.
میدونین، این میتونه یه... یه شروع تازه باشه.
بیا... بیاویستوک.
تلفظ و به خاطر سپردنش سخته.
بیالیستوک.
آره. خیلی قشنگه.
ولی خوبه که آدم تو لهستانه.
من قبلاً اینجا... واقعاً اینجا نبودم،
پس، اینم یه تیک دیگه.
اینجا ورسای اروپای شرقیه. اینقدر این ساختمون قشنگه.
ظاهراً دانشگاه علوم پزشکی شهر الان اینجاست.
- این توپ خوشگل این بالا رو نگاه کن. - اوه، آره، اون توپ طلایی.
چه دوستداشتنی.
- وای. - اوه، نگاه کن، یه خندق داره.
میدونی این منو یاد چی میندازه،
- این باغ؟ - وای خدای من. انگار...
انگار فیلمیه که...
- توش همدیگه رو دیدیم. - آره.
- ولی یه جورایی شبیه این بود. - ولی اون پرچینهای کوچیک بود
تو یه مدل خیلی فشرده و مرتب، این شکلی.
من نقش یه طراح باغ هلندی ساختگی رو بازی کردم
و یه باغ درست شبیه این طراحی کردم.
من خبرچین بودم، نه؟
یه جا، من چارلی رو هل دادم به دیوار،
و یه پر تو دستم بود...
ولی لطفاً نمایشت رو در حد باورپذیری نگه دار.
من مال شما هستم --
اربابتون منو مجبور به این کار کرد.
انگیزههای اون فقط مال خودشه،
ولی طرحهای این باغ مال منه.
و انجام دادن اون خیلی سخته
- بدون اینکه کسی رو اذیت کنی، پس... - تو به کسی آسیب میزدی.
- ...اونجا بود که فکر کنم ما با هم رفیق شدیم. - آره.
چیزاییمونو تو دماغ همدیگه میکردیم.
یکی از اولین حرفامون در مورد موتور بود.
آره، درسته، چون بعدش... بعدش موتور بعدی که من گرفتم
- دوکاتی بود، نه؟ - دوکاتی بود، ۷۴۸.
- ما یه دور کامل زدیم. - یه دور کامل.
این فوقالعاده بوده.
چیزاییمونو تو دماغ همدیگه میکردیم و...
داریم میریم سمت ورشو الان.
این سفرهای طولانی که ما میریم...
همیشه یادم میره که راه طولانیه.
بریم رفیق. همینه.
همینه رفیق.
شهر قدیمی رو نگاه کن. واقعاً قشنگه.
رسیدیم. بیصبرانه منتظرم اینجارو بگردم.
هر چقدر هم که عاشق اینیم که هر لحظه بیداریم رو با هم بگذرونیم،
گاهی وقتا، خوبه آدم کاراشو تنهایی انجام بده.
پس امروز صبح، داریم شهر رو جداگونه میگردیم.
خب، ما اینجاییم.
من هیچوقت اینجا نبودم. همیشه میخواستم اینجا باشم.
ورشو تاریخ شگفتانگیزی داره.
ولی به این شهر لقب "شهر ققنوس" رو دادن.
چون مدام نابود میشه و دوباره از خاکسترش سر بر میاره.
این تقدیم میشه به تمام سربازان لهستانی که جان باختند.
خیلی محترمانهست، نه؟
اینکه شعلهها هستن، نگهبانها... که یادمون بمونه.
همه ما تاریخ لهستان رو میدونیم
و تاریخ ورشو... ویرانکنندهست.
خیلی از این ساختمونها دوباره ساخته شدن
بعد از اینکه آلمانها همه چیز رو با خاک یکسان کردن.
کار فوقالعادهای تو بازسازی کردن.
محشره.
سالها پیش یه بار اینجا بودم.
یه فیلم اینجا ساختم.
ما یه جورایی یه فیلم گنگستری لهستانی ساختیم
که توش من یه جورایی یه کاراکتر جیمز باندی بودم، گمونم.
ولی زمستون بود، درست قبل از کریسمس بود،
و این منطقه کلاً پر از بازارهای زمستونی بود.
برای همین اون سمتی موندیم، ولی به هر حال، آخرین باری بود که اینجا بودم.
جیمز باند بودن تو یه فیلم گنگستری.
اونو ببین. وینی د پو به لهستانی.
من اینجا نقش کریستوفر رابین رو بازی کردم.
نقش کریستوفر رابین رو خیلی دوست داشتم.
یکی از مهمترین کارایی که اینجا میکنن غذاست.
غذا واقعاً مهمه برای لهستانیها و...
و اینا یه جور پیراشکی دارن که فوقالعاده معروفه.
پس قراره یه کم پیراشکی پزی کنم.
عاشق آشپزیام، پس باید باحال باشه.
سلام.
نقشه امروز واقعاً سادهست.
خودت تلاش میکنی و بهترین پیروگی رو که تو کل ورشو پیدا میشه درست میکنی.
بهترین پیروگی. از کلمه خوشم میاد. "پیروگی."
- چطور به نظر میاد؟ - "پیروگی." عالیه.
- عالیه. - معدهام داره میگه، "آره، لطفاً."
آره، لطفاً.
خب، پیروگی محبوبترین غذای لهستانیه، درسته؟
دستور پخت خمیر واقعاً سادهست.
تخم مرغ داری، یه کم آرد، روغن، آب و نمک.
بریم بپزیمش. باشه.
- نمک زیاد. - اوه خدای من، آره.
فکر کنم منطقیه.
اون میدونه چی کار داره میکنه.
اون، مثلاً، هزاران و هزاران پیروگی درست کرده.
چند تا پیروگی در روز درست میکنی؟
هشتصد تا برای یه نفر، و ما معمولاً دو یا سه تا داریم...
درست میکنیم. این خیلی پیروگی میشه.
- راز موفقیت، مثل عشقه... - عشق.
...و عمدتاً مهارت ما و فقط بهترین مواد اولیه، درسته؟
امروز، سیب زمینی داریم با پنیر کوارک.
و باید مطمئن بشی که بذاریش... درست وسط خمیر، درسته؟
- آره، وسط. - آره، آره.
این شبیه یه مینی کورنیش پستیـه.
بیشتر اذیت میکنی چون یه مغزی داره...
- مغزی. اه! لعنتی! - ...کنار مرز.
باورنکردنیه.
هم شیرین داره هم شور. این مدل دسریشه.
توش بلوبری و یه کم شکر داره.
این مال منه.
و ببین، این اون تپلِشه.
پس از اینا بپزیم؟
ببینیم اینا دووم میارن؟
روش معمول پخت پیراشکی اینه که تو آبنمک بجوشونیش، درسته؟
خب اینا همونایی هستن که خودمون درست کردیم.
- فکر کنم این مال منه. - تو میتونی زشتترینشو انتخاب کنی.
- اون باید مال تو باشه. صد در صد. - زشتترینش.
زشتترینش مال منه. بفرمایید.
وای، چه خوشمزهست.
سیبزمینی با پیراشکی--
خیلی خوبه. ممنون.
الان میرم به همه تیم غذا بدم.
برای ایوان پیراشکی دارم.
عالیه.
خدای من، اینو ببین.
- وزارت... - دارایی.
تو یه فیلم، با اون همه رنگ خاکستری، میتونی تصورش کنی.
مردم زیر بارون با بارونیهاشون دارن میان تو.
- آره. - کیفهای دستیشون.
همه دارن مُهر ورود و خروج میخورن.
خوبه، این نسیم. امروز هوا خیلی گرم بود.
امروز صبح خیلی بهم خوش گذشت. خوبه که یه کم از موتور پیاده باشیم.
اما حالا وقتشه برگردیم و چارلی رو ببینیم.
بعضی وقتا، اختیارش دست خودم نیست.
همینجوری میاد سراغم.
- خوبی رفیق؟ - خوبم رفیق.
حالت خوبه؟
بعد از گشت و گذار توی شهر،
بعدازظهرمون رو با دیدن دوستامون از یونیسف میگذرونیم.
ما این همه سال، بیست ساله که سفیر یونیسف هستیم.
برای من و چارلی بخش بزرگی از زندگیمونه.
مشتاقانه منتظر یه پروژه دیگه از یونیسف هستیم.
خیلی به اتفاقاتی که الان در اوکراین میفته، ربط داره.
لهستان و اوکراین هم مرز مشترک دارن و هم رابطهای طولانی و نزدیک.
در اوج جنگ، لهستان پناه داد به...
بیش از سه و نیم میلیون پناهنده از کشور همسایهاش.
اونا دارن سعی میکنن تو لهستان یه زندگی موقت جدید بسازن.
- اوه، وای. اونو ببین. - سلام، سلام، های.
سلام، حالت چطوره؟
این مرکز یه جای امنه که بچهها در هر سنی میتونن توش بازی کنن.
در حالی که والدینشون به مشاوره و حمایت دسترسی دارن...
در مورد تحصیلات یا خدمات درمانی تا بتونن بهتر تو زندگی لهستان جا بیفتن.
من یه پسر کوچولوی سه ساله دارم،
واسه همین امروز حسابی دلتنگ خونه میشم.
No comments yet. Be the first to leave one.