180 dòng đầu tiên.
- (نفسنفس زدن) - (فریاد مردان از دور)
کاپیتان!
دستورات از ستاد فرماندهی، قربان.
دستورات...
این است که به پل حمله کنیم.
میتوانیم انتظار تلفات سنگین داشته باشیم.
هیچکس زنده به آن پل نخواهد رسید.
شجاعت به خرج دهید، مردان.
ما جانمان را به خطر میاندازیم
اما میتوانیم وطنمان را پس بگیریم!
قرنهاست که شاعران رویای مردن برای عشق را در سر داشتهاند.
گمان میکنم ما از خوششانسها خواهیم بود.
دستور این است که سه ساعت صبر کنیم تا باد به سمت شرق تغییر جهت دهد.
سپس تمام کپسولهای گازمان را شلیک کنیم.
راه حل دیگری هست، کاپیتان.
چیست، پوآرو؟
ما همین حالا حمله میکنیم.
حالا؟
بله.
ظرف هفت دقیقه آینده.
شاید هشت دقیقه.
هر صبح
پرندههای طوفانخوار پرواز میکنند
درست قبل از اینکه باد به سمت شرق تغییر جهت دهد.
میبینید؟
امروز صبح
آنها زود پرواز میکنند.
شرایط باد الان ایدهآل است
تا پیشروی ما را پنهان کند.
پوشیده شده با گاز
ما بدون اینکه دیده شویم، ۲۰۰ متر از منطقه بیطرف را عبور خواهیم کرد.
حتی قبل از اینکه دشمن بداند
که ما حمله میکنیم!
اگر اشتباه کنید، باد گاز را به سمت بقیه ارتش ما بازمیگرداند.
خودمان را با گاز میکشیم در حالی که آنها ما را میکشند، این همان چیزی است که میخواهید؟
اشتباه نمیکنم.
- (سوت موشک) - (فریاد به فرانسه)
این یک کمین است.
- (انفجار) - (سوت موشک)
نمیتوانم آنها را ببینم.
- (سوت موشک) - (فریادهای سراسیمه)
عقبنشینی کنید!
حق با شما بود!
شما برای یک کشاورز بودن بیش از حد باهوشید، پوآرو.
نون! کاپیتان!
- (همهمه نامفهوم) - (سرفه مرد)
از شما خواستم که نیایید.
من هم پرستارم.
شنیدم یک سرباز زخمی هست
که غریزههایش در میدان نبرد، تمام گروهانش را نجات داد.
من کاپیتانم را نجات ندادم.
و شما قبل از همه اینها با ازدواج با من موافقت کردید.
کاترین، باید بروید.
آیا اصلا میدانید عشق چطور کار میکند؟
وقتی کسی را دوست دارید، او را دوست دارید
با تمام اخلاق و تغییراتش در طول زمان.
بدترین خصوصیاتشان نهایتاً به یک مزاحمت ختم میشود.
عیوبشان تبدیل به کک و مک میشود.
و این چنین است که...
دوستت دارم.
و این (اشاره به زخمش) چطور؟
بیا اینجا.
ساده است.
سبیل خواهید گذاشت.
پوآرو! کجا بودید؟
پرونده آراندل؟ آیا پروندهای در دست دارید؟
نه، من گرسنهام.
مسيو بلوندين!
مسيو پوآرو، شما پرونده مصر را حل کردید.
موفقیت بزرگی بود.
اما باید برگردم.
و امشب قرار است که...
مرسی، مسيو.
یکی از هر دسر در منو در راه است.
تمام عمارت متعجبه که چرا موسیقی نیست.
موسیقی نیست چون پولی پرداخت نشده.
من آخر شب به همه پول میدم.
خب، از تجربه من،
مردایی که تشکیلات درست و حسابی و درجه یکی مثل مال شما رو اداره میکنن،
وقتی صورتحساب میاد کیف پولشون رو گم میکنن.
شرط میبندم همین الان اسمم رو یادتون رفته.
روزالی اوتربورن.
من فقط مدیر سالومه اوتربورن نیستم، خواهرزادهشم.
اون ثروتمند بازنشسته میشه و من حواسم به این هست.
و ما پیشاپیش پولمون رو میگیریم.
پس اگه یه کم موسیقی میخواین،
اول، میخوام یه دسته اسکناس ببینم،
یا هر رنگی که پول تو کشور شما داره.
حالا اسمم یادتون اومد.
بلندین: خانمها و آقایان!
سالومه اوتربورن!
- (تشویق جمعیت) - (پخش شدن موسیقی بلوز)
میخوام بهتون حقایق طبیعی رو بگم
که آدم کتاب مقدس رو درست نمیفهمه
و همین و بس.
- همین. - (نالهی هردو)
میدونی چیه؟ ما باید عشق بیشتری داشته باشیم.
هر روزِ زندگیمون درک و فهمِ بیشتری.
و همین.
حالا وقتی میبینی آدما میپرن
- از این شاخه به اون شاخه - (خندهی زن)
اونا نمیدونن، نمیدونن کجا سر از کجا درآوردن.
و همین.
ببین، مردم دارن با هم میجنگن
و فکر میکنن کارشون درسته.
و تنها چیزی که میخوان پول شماست.
و شما هم میتونین برید به درک... و همین.
همین.
همهتون باید دین داشته باشید.
- (نالهی آهستهی مرد) - بهتون میگم، همین و بس.
- (هیاهو) - (بوق ماشین به صدا در میآید)
خبرنگار ۱: خانم ریدگوی!
خبرنگار ۲: لینت!
خانم ریدگوی! خانم ریدگوی، لطفاً!
خبرنگار ۱: بفرمایید، یه لبخند به ما نشون بدید!
خبرنگار ۲: خانم ریدگوی! خبرنگار ۱: یه لبخند به ما بزنید!
نگهبان: لطفاً عقب بایستید. راه رو برای خانم ریدگوی باز کنید.
- (موسیقی شاد در حال پخش) - (جمعیت هلهله میکند)
بالای سرم
گروه کُر زنانه: بالای سرم
صدای موسیقی تو هوا میشنوم
- (موسیقی شاد قطع میشود) - (موسیقی شوم در حال پخش)
- (موسیقی شاد دوباره پخش میشود) - خانم لینت ریدگوی،
نمیتونم بگم چه افتخاریه.
مِرسی. ما داریم... هفت تا هستن.
بله. هفت تا از بهترینها، آقا.
من هفت تا نمیخوام. من فقط شش تا میخوام.
من نمیتونم، اِم، عدد فرد داشته باشم.
آه، حالا عدد زوج داریم. این خوبه.
کدوم رو بردارم؟ نمیدونم.
نه، نه دوست کوچولوی من، لطفاً. خیلی ممنون.
خیلی، خیلی ممنون.
خب، میبینی، عزیزم...
- لینت. - (هر دو میخندند)
انصاف نیست که هم اینقدر قشنگ باشی و هم تو باشی.
خب، آره، از لوئیز خواستم یه چیز خاص برای دیدن جکس من انتخاب کنه.
مدتها بود.
- (ریز میخندد) - نامزد کردی؟
- میدونم. - ولی کی؟
اون درشتهیکله، چهارشونهست، پسرونهست، و به طرز زیبایی سادهست.
و همین. اسمش سایمونه تا این نکته رو برسونه.
سایمون دویل.
ما بیتابیم که هر چه زودتر ازدواج کنیم.
برای همین بود که میخواستم ببینمت.
تو که...
چی؟ نه، نه.
- ولی ما خیلی با هم رابطه داریم. - هیس...
- مدام. - جکی!
ببخشید، راسته. (میخندد)
به خدا میمیرم اگه نتونم خانم دویل باشم.
- (نفس نفس) - عشقه.
آه، اگه پول میخوای،
اسمِش رو بذار هدیهی عروسی.
نه. پول نه. کار.
اون عمارت جدید رو خریدی.
یه نفر لازم داری که برات سر و سامونش بده و ادارهش کنه.
میتونی کار رو بدی به سایمون.
بیکاره. ولی حسابی آدمِ روستا و ملکه.
و به خدا قسم میخورم که از ملک و املاک سررشته داره.
اگه کارش رو خوب انجام نداد، همونجا اخراجش کن.
ولی موفق میشه. اون فوقالعادهتر از این حرفاست که شکست بخوره.
آه، عزیزم.
حسابی گرفتار شدی. مواظب باش.
دیگه دیره.
سایمون: جکی، عزیزم.
ایناهاش.
اوه، این کارم شیطنت بود.
سلام.
امیدوارم ناراحت نشین، خودم جسارت کردم.
سایمون، عزیزم، با دختر مشهور آشنا شو. همونطور که گفته بودن.
لینت ریجوی بینظیر.
از آشنایی با کارگزار جدید زمینهام خوشوقتم.
واقعاً اینو میگی؟
- (جکی و لینت میخندند) - البته که میگه.
ببرش به پیست رقص، زود باش.
برو و ازش درست و حسابی تشکر کن.
آیا آواز مرا نمیشنوی
بشنو حرفهایی که میزنم
روح مرا با آب از بالا شستشو بده
در حالی که دنیای عشق
No comments yet. Be the first to leave one.