200 dòng đầu tiên.
گمون نکنم "فرصت" بتونه آرومتر از این در بزنه
نه؟!
همین فکرو میکردم
وقت پیادهرویه، نه؟
فکر عالیه
استلا!
اوه! ای بابا!
سر این با هم دعوا نکنیم!
پروردگارا، عیسی مسیح، پسر خدا
به منِ گناهکار رحم کن
پسرعمو؟
هیلدی؟
سلام
اوه. من این قسمت رو دوست دارم
"پروردگارا، مرا از مرگ ابدی رها کن."
این حسو میفهمم. اونقدرام بد نیست
اوه بیخیال! یکم دلگیره
مراسم یادبوده!
شاید دفعه بعد یه چیزی انتخاب کنی که بیشتر آهنگین باشه
آهنگی که بابا بتونه بخونه
خیلی خب! عالی بود، همه!
استلا، امسال فکری برای مسابقه گلآرایی داری؟
دارم فکر میکنم... مرز نهایی
شاتل فضایی. سفر بین کهکشانی
به فرصتهای گلآرایی فکر کن
دارم سعی میکنم، کَت
همچنین، با عروج مسیح که در پیشه
با اوج گرفتن عیسی
عروج کردن... به آسمان
که خیلی هم مناسبه، اینطور فکر نمیکنی؟
واقعاً بهش فکر کردی، نه؟
در صورتی که شورای کلیسای محلی سوالی بپرسه
خوبه که آماده باشی. اوه، من نگران نمیشدم
شورای کلیسا معمولاً خیلی راحت اداره میشه
خواهش میکنم! همه! این فقط یه پیشنهاده!
اصلاً حرفش هم نزن
کلیسا به یه دستشویی نیاز داره
ما قرنهاست بدون توالت سر کردیم
بله، ولی من معتقدم تغییر ضروریه، کَت
حتی توی کلیسا. در مورد صداها چی؟
صداها؟ صداها!
هیچکس نمیخواد... صداها رو بشنوه
هنگام عبادت الهی
کجا باید قرار بگیره؟ دستشویی؟
اوه، خب فضای زیادی هست، مگه نه؟
میتونید بذاریدش عقب
منظورت جاییه که اتاق گلآرایی ماست؟
دقیقاً که اتاق گلآرایی شما نیست، هست؟
پس مال کیه؟
مال جین، خانم توایت درسته!
منظورم اینه که، در طول سالها جاهای مختلفی بوده
در طول جنگ، من معتقدم که داشته...
واقعاً، آقای باونس؟ یه درس تاریخ دیگه؟
من فقط دارم میگم
فکر کنم داریم از بحث اصلی دور میشیم!
من اتاق گلآرایی رو از دست نمیدم
خب، به رای میذاریمش
پس توی جلسه هفته آینده، باشه؟
از نظر من مشکلی نیست
اصلاً اتفاق نمیافته
اوه، انگار یه دعوا در پیش داری
آره، همینطوره، نه؟ هوم
برای روز بازدید فردا همه چی آمادهست؟
بله. بله، فکر کنم همینطوره
آنتونی تمام هفته داره برای تور راهنمایش تمرین میکنه
بیصبرانه منتظرشم. مطمئنم جذاب خواهد بود
خب! امیدوارم
کمک کنه خرج خودش رو دربیاره
سلام، عزیزم
هری؟ حالت خوبه؟
میتونی بیای؟ باباست
چشمانم را به سوی کوهها برمیافرازم
که از آنجا یاری من میآید
از اعماق، تو را خواندم، ای پروردگار
پروردگارا، صدایم را بشنو
چی شده، ارنی؟
مرا ببخش
برای چی، ارنی؟
حالا میتونی به من بگی
اعتراف شفا میده، ارنی
این رحمت خداست
بعد از روز دی (D-Day)
ما... ما داشتیم به سمت جنوب پیشروی میکردیم
وسط ناکجاآباد
از این پیچ گذشتیم
و اونا اونجا بودن
چند تا آلمانی
جوونتر از ما
واقعاً بچه بودن
بهشون حمله کردیم
و اون خیلی کُند بود
م-من سرنیزه رو توش فرو کردم
تو. بیرون
تو'
بیرون
من واقعاً... واقعاً متاسفم.
من اینجام، بابا.
نترس.
من، اِاِ، دیدم داشتی با آنتونی حرف میزدی.
آره؟
چی میخواست؟
اوه، هیچی، یه چیزی در مورد سُلوش تو رکویم.
چیز مهمی نبود.
کشیش. سلام، کَت.
اِاِ، همه چی خوبه؟
دیدم زودتر با هری کاب رفتی.
اِرنی بود.
متاسفانه، اون اوایل بعدازظهر امروز فوت کرد.
متاسفم اینو میشنوم.
هوم.
مرد خوبی بود.
عصر دلپذیریه.
آره، مگه نه؟
فعلاً خداحافظ.
همین الان کشیش رو دیدم.
اِرنی مُرده.
چی کار میخوای بکنی؟
نمیدونم.
دیگه لازم نیست راز نگهش داری.
فقط... اینقدرها هم ساده نیست، مگه نه؟!
نه.
متاسفم. فکر کنم نه.
فقط باید تصمیم بگیرم.
اون چیه؟
نتیجههام اومده.
سلام!
و دقیقاً این چه کمکی میکنه؟
نمیخوام کمک کنم. فقط میخوام رد شم.
خب، پس چطوره تکون بخوری؟
دقیقاً همین کارو میکردیم اگه فقط یه کم عقب میرفتی.
ببین خانم. تو تو یه ماشینی.
من تراکتور دارم.
تو اونی هستی که باید تکون بخوری.
پس ما یه مشکل داریم، مگه نه؟
سوییچ رو خاموش کن! خاموشش کن!
من میتونم کل شب صبر کنم. تو میتونی؟
"خانم."
باشه. الان دیگه داری عصبیم میکنی.
من جای تو بودم حرفشو گوش میدادم، نِیتِن.
نمیبری.
و اون کثیف بازی میکنه. آره؟
آه، رفیق شماست مگه، جناب کشیش؟
اون مادر منه.
برنده جایزه نوبل شده برای
نمیفهمم این همه سر و صدا برای چیه.
فقط قرار نبود اثاثکشی کنی
اوه! ...تا هفته دیگه.
پس، طبق روال باید هنوز خونه تئو میبودی.
و من باید الان شنبه آرومی میداشتم.
مگه با هوا زندگی میکنی؟
مامان. برنامهها عوض شد.
برادرت کار پیدا کرد.
اگه علاقه داری، «بازرس میآید».
نقش جرالد رو بازی میکنه.
آه. چه خوب برای تئو.
دنیایی پر از راز، دروغ، و قتل
پشت نقاب شرافت طبقه متوسط.
کاملاً به سلیقه منه.
حالا، این بهتر نیست؟
چند تایی داشتی. و بعدش
برنامه «وقت ناهار با گوردون بنجامین»ه.
که اون تو رو در جریان جدیدترین اخبار میذاره.
خب. اینا چی هستن؟
اوه، این روزنامه محلیه.
من ازشون برای روشن کردن آتیش استفاده میکنم.
و برای تمیز کردن پنجرهها هم خیلی خوبن.
«کشیش چمپتون به دیدار قربانیان طاعون همجنسگرایی میرود
میگه، «همه سزاوار محبت خدا هستند.»»
ای بابا. چی با خودت فکر میکردی؟
اینکه الان دارن رنج میبرن
و یه کم شفقت به دردشون میخوره.
منظورم جورابهای روشن با شلوارهای تیره بود.
جوراب باید با شلوار همرنگ باشه نه با کفش!
این باعث میشه پاهات بلندتر به نظر بیان.
همه اینو میدونن. حداقل یه نفر میتونست
بهم بگه که داری میای.
تئو بهت نگفت؟
خب، با اینکه برادرت داره تئاتر بازی میکنه،
منطقی بود که من یه کم زودتر بیام پیشت.
فقط زیاد جور نیست.
چرا؟ برنامهای داری؟
خب، پس...
چیزی که درمانی نداره باید تحملش کرد.
آره. یادمه. بابا همیشه اینو میگفت.
و خیلی به دردش خورد. تا وقتی که دیگه جواب نداد.
خب، امروز چی کار قراره بکنیم؟
نمیدونم اینجا چی کار میکردی.
ولی یه بوی خاصی میاد.
اونقدرها هم بد نیست.
بوی مرگ میده، دَنیل!
فقط سگها هستن. احتمالا یه مشت کاه و یونجه.
وقتی رسیدم، هدیه برنارد بود.
بو هم همراهش اومد. یه جورایی انگار به شغل چسبیده.
«برنارد»؟
فکر کنم برای من و شما، ایشون «لرد دِ فلورِس» هستن.
خودش با «برنارد» کاملاً راحته.
واقعاً ازت خواست که اینطوری صداش کنی؟
فکر کنم آره.
خب، نمیتونی همینطوری اسمشون رو بگی.
خیلی خودمونیه. باید ازت دعوت بشه.
No comments yet. Be the first to leave one.