200 dòng đầu tiên.
من ملکه کل این حوالیام.
من ملکه شهرم و ملکه برجها
و ملکه چیزای کوچولوی وولخورنده.
و هر کی منو میبینه،
"آخه اون یه ملکه فوقالعادهست
"و اصلا خجالتآور نیست، و خیلی هم عادیه و مدرسه میره،
"و هیچی برای نگرانی نداره
"جز اینکه..."
ولی من ملکه شرورم، و باید بهتون هشدار بدم،
نمیتونید از استفاده حیلهگرانه من از ماژیکهای جادوی سیاه فرار کنید!
پینگو، هلنا رو دیدی؟
نه. بیا، تو ادامه بده.
ببخشید. یه لحظه.
دو تا بزرگسال و دو تا بچه، لطفاً.
آقای ولنتاین، میدونستم میای تا شهرمون رو نجات بدی.
خب، من یه مرد خیلی مهمم.
یه دقیقه دیگه قراره یه مرده حسابی بشی.
فکر کنم خیلی شجاعه، خب، نه راستش زیاد شجاع نیست، آقای ولنتاین.
خب.
خب، پس فکر کنم قراره همهمون رو به عنکبوت تبدیل کنی
یا صندلیهای سه پایه یا یه همچین چیزی.
شاید فکر کنید من یه جوراب سیاه سنگدلم،
ولی زیر این ظاهر پشمی تیره یه پای صورتی لخته.
- هلنا رو دیدی؟ - فکر کردم جلو با توئه.
وایسا، اگه تو اینجایی، پس کی داره بلیت میفروشه؟
پینگو.
هلنا.
دارم نقاشی میکنم.
هنوز لباس نپوشیدی که.
آخه، تو دیگه بچه نیستی. من نباید مجبور باشم...
نمیخوام برم. احساس حماقت میکنم، مسخره به نظر میام.
باز که نه. ما نمیتونیم دوباره این بحث رو داشته باشیم!
تو مسخره به نظر نمیای. هیچکس مسخره به نظر نمییاد، فقط...
آره. یه دقیقه.
- هلنا. - تمومی نداره.
"هلنا، ژانگولر بازی کن، هلنا، پاپکورن بفروش، هلنا، برای مشتریها لبخند بزن."
میدونی که بابات این سیرک رو با خوشزبونی و پول خرد سرپا نگه داشته.
- این رویای اونه. - دقیقاً. این کار اونه.
- چرا من باید به خاطرش سختی بکشم؟ - نمیکشی.
تمام اون بچههایی که اون تو هستن، میخوان فرار کنن و بیان توی سیرک.
چه عالی. اونا میتونن زندگی من رو داشته باشن. من میخوام فرار کنم و برم دنبال زندگی واقعی.
- هلنا، لطفاً. - نه.
منطقی باش. بیا دیگه، در رو باز کن.
- هلنا! - باشه! دارم لباس میپوشم.
- لازم نیست سرم داد بزنی. - من که...
- تو منو دق میدی. - کاش میدادم.
خودخواه.
خیلی خودخواهی، هلنا.
اگه میدونستی من و بابات چقدر زحمت میکشیم تا این سیرک رو سرپا نگه داریم...
انگار تاحالا بهم نگفتی!
زندگی واقعی.
فکر نمیکنم بتونی از پس زندگی واقعی بربیای، هلنا.
زندگی واقعی. تو نمیتونی از پس زندگی واقعی بربیای. دختره احمق.
هلنا کمپبل، چی داشتی به مادرت میگفتی؟
-هیچی. -بعداً.
خب، همگی. لبخندهای بزرگ و...
خانمها و آقایان، پسرها و دخترها،
بذارید صدای دستهاتون رو بشنوم
برای جوآن دوستداشتنی!
این علامت ماست.
قدردانی شما، خانمها و آقایان،
از ملکه تار اسپانیایی،
جوآن بسیار زیبا.
و حالا، خانمها و آقایان، پسرها و دخترها،
از تاریکترین پرو،
ریموندو و فورتونا!
عاشقتم!
بله؟
متوجهام.
میدونم نباید بذارم روی مخم بره...
ولی خیلی، خیلی خوب این کارو میکنه.
خب، گفتن این حرف برای تو آسونه.
هی، کوچولو، میخوای با موزها تردستی کنی؟
عمراً.
میدونی اگه با موزها تردستی کنی چی گیرت میاد.
نه. چی گیرم میاد اگه با موزها تردستی کنم؟
-گوریل! -گوریل؟
گوریل گفتی؟
مطمئنم گفتی گوریل.
جوآن، نزدیک بود خراب کنی عزیزم. نگرانم کردی.
خانم کمپبل نیستم، آقای کمپبل، منم.
اون اونجاست.
مامان!
یه چیزی که ذاتاً فرانسویه.
من تا حالا فرانسه نرفتم، میدونید.
عمو بوزی خدا بیامرز شما، همیشه میگفت: "اونا چی دارن که ما نداریم،
"نان، عزیزم، یه چند روز خوب تو فرینتون چی میگی؟"
پنج حرفی، با "پ" شروع میشه.
-پودل، پِتال... -پاریسه خانم بگول.
پاریس؟
...و یه دست بشقاب و یه تعطیلات تامپسون برای دو نفر در سوانسی.
خب، آقای بگول، نوبت شماست.
من یه بار رفتم موناکو وقتی خاله فلوی شما مریض بود،
و عمو ورنون شما میخواست یه نفر رو از وسط اره کنه.
بهش گفتم مشکلی ندارم شما دو تا بمونید، ولی دیگه حیوون قبول نمیکنم.
من غذا بهشون نمیدم.
اگه شماها میخواید بیاید اینجا، خوشحال میشم ببینمتون،
ولی من میرم بالا یه قهوه با خانم گرینبرگ بخورم.
اون یه کافه داره، میدونید. باید برم.
اون بابا بود؟
تلفن؟ آره، بابات بود.
حالا، اینو با من ببین. آموزندهست.
ازت خواستم اگه زنگ زد، بذاری باهاش حرف بزنم، نن.
میدونی، دیگه نمیتونه زیاد خوشحال نگهشون داره.
آها، دیدی، اون آموزنده بود. -کیو خوشحال نگه داره؟
نگران نباش، عزیزم، بابات سر و سامونش میده.
و سلام منو به مامانت برسون.
آره، بهتره برم، باشه، نن؟ -آره.
فعلاً. -خدانگهدار، عزیزم. خداحافظ.
انقدر بد به نظر میاد؟ -هلنا.
بابات باهات نیست؟ یه سری مدارک دارم که باید امضا کنه.
نه، میخواست بیاد، ولی نتونست. فقط منم.
میدونم دکتر ویترسپون براش پیغام گذاشته.
بانکه. امروز بعدازظهر میخواد مدیرو ببینه.
ببین، نمیخوام خستهش کنی. -فکر میکنی میخوام چیکار کنم؟
ببرمش رقص؟
هی، مامان.
هلنا.
سلام، عزیزم.
امروز بابا نیست، پس؟
حتماً بهش زنگ میزنن.
بفرما.
چطوری؟
ترجیح میدم داشتم موز بالا پایین مینداختم.
میوههات کجاست؟
من دیروز برات میوه آوردم.
برش نداشت، نه؟
برنداشت؟
نه.
گذاشتنش کنار، عزیزم. امروز نباید چیزی بخورم.
چرا؟ -کاره همیشگیه، میدونی.
نن چطوره؟
شنبه میاد اینجا.
اذیت که نمیکنی؟ -دیروز دندوناشو گم کرده بود.
گفتم: "اگه مامان اینجا بود، پیداشون میکرد. اون تو پیدا کردن چیزا عالیه."
اونم گفت: "اگه مامانت بتونه پیداشون کنه، باید معجزهگر باشه."
جلو چشمش بودن. همیشه همینطوره.
تو یخچال بودن.
دختر خوبی هستی.
یه دختر خوب، عزیزم.
میدونی،
مامان، منظورم این نبود که گفتم.
"یه دختر کوچولو بود
"یه تیکه موی فر داشت درست وسط پیشونیش
"وقتی خوب بود، خیلی، خیلی خوب بود"
هلنا.
ببین، من فقط میگم که با یکم زمان
میتونیم دوباره به کارمون برگردیم. فکر کنم بهتر از همیشه میشیم.
۱۰ روز گذشته. ۱۵ تا اجرا رو از دست دادیم.
چرا همه چیز باید متوقف بشه؟ -سلام، اریک.
-سلام، هلنا. -الان نمیتونم جوآن رو تنها بذارم.
-میشه لطفا رد شم؟ -ما برای خاطر اون اینجاییم.
برای بقیه دیگه فصلش گذشته.
اگه میدونستیم سیرک دوباره میافته تو جاده،
مثلاً یه هفته دیگه،
میتونستیم یه جوری تا اون موقع سر کنیم.
من و خواهرام داریم میریم کبک. ما موشهای کشتیایم که داره غرق میشه.
-بابا، میتونم یه لحظه باهات حرف بزنم؟ -استین، لطفا.
-اوه، متاسفم. -ببین. دارم میام، عزیزم.
فعلاً بهشون فکر نکن.
-همه چی روبهراهه؟ -قرار بود امروز بیمارستان باشی.
-در مورد مدیر بانک بهشون گفتی؟ -آره، بابا.
میخوان با دکتر ویترسپون تماس بگیری.
-الان؟ -آره.
شاید برای بعضی از ما بد نباشه.
-میدونم همیشه میخواستی از جاده بری. -آره، ولی نه اینجوری.
این رویای اونه.
رویاها فقط تا یه جایی به دردت میخورن، عزیزم. بعدش پول لازمه.
مامانت...
امشب عملش میکنن.
هی، کوچولو.
این واقعا خوبه.
-اسمش چیه؟ -فقط یه نقاشیه. اسمی نداره.
باشه.
مامان میگه باید سیرک رو میبردی اسکاتلند.
فقط اون اینو نمیگه.
تو چی فکر میکنی؟
نمیدونم، بابا.
میدونی، همه تو بیمارستان میدونستن عمل مامان امشبه،
ولی هیچکس به من نگفت.
-نمیخواستن نگرانت کنن. -باید نگران باشم؟
نه، حالش خوب میشه.
واقعا؟ قبلاً گفتی
عمل میشه و بعد دوباره سرپا میشه.
-بستگی داره امشب چی پیدا کنن. -منظورت چیه، چی پیدا کنن؟
دیدی؟ حالا نگران شدی. برای همینه که...
من نگران نبودم تا اینکه بهم گفتی نگران نباشم.
به هر حال، خودت نگران هستی. فقط وقتی نگرانی اینجوری میکنی.
میخواستم فردا برم ببینمش. هنوز میتونم این کارو بکنم؟
باید ببینیم.
هنوز ازش معذرتخواهی نکردم.
نه واقعاً معذرتخواهی نکردم، نه طوری که باور کنه.
نباید سرش داد میزدم. همش تقصیر منه.
هی، اینجوری نگو. تقصیر تو نیست، مسخره نباش.
تقصیر هیچکس نیست.
این اتفاقات میفته.
این زندگیه دیگه.
فقط احمقانه است.
خیلی سرده.
بیا. بریم پایین.
No comments yet. Be the first to leave one.