200 dòng đầu tiên.
کتکشون میزدم!
جدی میگی؟ فکر میکنن داریم شوخی میکنیم.
اونا وقت میخوان. باید پول بدن تا ببیننش.
خب، میخوایم چیکار کنیم؟ باید گوششو ببُریم.
باید یه پیام بفرستیم.
حق با توئه.
پلیس... پیدامون کردن!
اوه!
ولم کن!
سلام! یه کم گیج شدم. آمریکایی حرف میزنی؟
میخوام برم پیش رفیقام. ما... قبلاً راهو گم کردیم.
زیادی "اسپریتز زردآلو" خوردم، اگه میدونی چی میگم.
دارم سعی میکنم برم پایین سمتِ...
این آمریکایی لعنتی. هی، رفقا!
اون پسری که اسکوتر اجاره میداد گفت... گمشو.
آخ
اوه!
تو حتماً داریو هستی.
بهم گفتن تو باهوشترینی، ولی...
همهتون خیلی احمق به نظر میرسید.
تو کی هستی لعنتی؟
سؤال خیلی به جایی بود، داریو.
دقیقاً میخوره به اصل مطلب.
چون من یه کم سر دوراهی شخصی و کاری قرار گرفتم.
راستشو بخوای.
گذار
بعضی روزا به اون آینه نگاه میکنم و...
نمیدونم دارم جلو میرم یا عقب.
میفهمی چی میگم؟
واقعاً؟
بده من!
حرکت نکن.
کجاست؟
کوکو
چطور؟
چطور کار به اینجا کشید؟
هوم؟
کوکو!
اذیتت نکردن، آره؟
نه، فکر کنم حالش خوبه. من دامپزشک نیستم، ولی...
طفلکی! آره.
چطور میتونم ازت تشکر کنم؟
تو مهمون آگوستو هستی. اگه اون خوشحال باشه، منم خوشحالم.
شماها شب خوبی داشته باشید، باشه؟ نه، وایسا! وایسا!
یه نوشیدنی بزن!
نه، باید برگردم. میخوام چند تا از دوستامو ببینم.
اوه، واقعاً باید بره خونه، درسته؟
نه. کوکو، اون "نه" رو قبول نمیکنه.
واقعاً؟ آره.
حدس میزنم کوکو خیلی عادت داره که هر چی میخواد به دست بیاره.
لوسه، مثل مامانش.
معلومه.
باشه... ولی جدی، فقط یه نوشیدنی.
دانیل؟
خودتو مفید کردی.
برات یه قهوه بیارم؟
اوه، خدای من...!
مثل یه کارخونه عرقگیری بو میدی، دانیل!
صبح بخیر، آدل.
دانیل.
آگوستو. حالت چطوره؟
همین الان با الترا صحبت کردم.
اون خیلی خوشحاله که کوکو بهش برگشته.
کوکو کیه؟ سگش.
دانیل نجاتش داد.
اوه! نجات دادن سگها!
اوه، خدای من! چه کار مهمی!
همه بخشی از خدماتیه که ویلا کوستیرا برای مهمونامون فراهم میکنه.
آه، آقای تارسکی باید با خانوادهاش برسه.
باشه.
شاید بتونی این لطف رو در حق همهمون بکنی و یه دوش بگیری.
نظرت در موردش چیه؟ اوه.
بدترین ایدهت نبود. ممنون.
ممنون، دانیل. ممنون.
دانیل؟ آره، دارم میرم.
چطور میتونه این همه چمدون داشته باشه وقتی بیشتر اوقات...
خیلی کم لباس میپوشه؟
الان چی گفتی؟
شنیدی.
خانمها، لطفاً.
آقای تارسکی!
و خانواده دوستداشتنی شما!
خوش برگشتید.
آرون.
آگوستو.
آمادهست؟
میخوام برم پایین. یه اختاپوس بزرگ برای شام داریم.
تجهیزات غواصیتون الان روی قایقه.
میبینی، جکی؟
اینجوریه که یه کسبوکار خانوادگی رو اداره میکنی.
اوه، چه خوب... یه درس دیگه زندگی.
تا اون یاد بگیره یه... مدیر هتل باشه.
منظورم اینه که، ما که عاشق هتلها هستیم. عالیه. معلومه.
پسرها، وسایلتون رو بردارید. دارید با پدربزرگ میرید ماهیگیری.
شاید پدرتون یکم آرامش و سکوت رو ترجیح بده.
بابا؟
چرا شما پسرها نمیرید استخر رو پیدا کنید؟
فردا با قایق میبرمتون تفریح. باشه؟
جدی؟ وای!
حرومزاده
عزیزم
خوشتیپ شدی.
صبح بخیر. صبح بخیر.
شماره تماس برای مشاهده احتمالی
آلیس در یک بار لوکس دیده شد
مسابقه ترویج هنرهای تجسمی، بخش هنرمندان جوان
لطفاً بهمون خبر بده که حالت خوبه، آلیس.
دنبال من نگرد
پدرم ازم خواست اینها رو برات بیارم.
واقعاً؟
آلیس، درسته؟
سرباز بودی؟ تفنگدار دریایی.
و چرا ترک کردی؟
داستانش طولانیه.
توی هتل زندگی کردن باید خوب باشه.
اینطور فکر میکنی؟
همه در حال گذرند.
تو چی؟
تو هم در حال گذری؟
یا قصد داری بمونی؟ مطمئن نیستم. هنوز نه.
تو مشکلات بقیه رو حل میکنی.
فقط مال خودت رو نه.
به مال خودم هم بالاخره میرسم.
الو؟
آره.
آه، آره. ممنون که دوباره زنگ زدی.
شنیدم یه اطلاعاتی داری.
نگاه کن! خاله شریل لخته! بهت گفتم لخت میشه!
بیکینی تنشه، احمق. و اون ۵۰ تا رو بهم بدهکار شدی.
کومو
دانته
داری چیکار میکنی؟
شما منحرفهای کوچولو!
هی! مامان!
آرون!
آرون!
آرون!
آرون!
آرون!
سلام دانیل! سلام دیانا!
هی، آلدو.
سلام دیدی.
خوشمزهست؟
آلدو، تو یک جادوگری!
فعلا
رئیس؟ هی.
یه لحظه وقت داری؟ آره، حتماً.
بالاخره اون دوست آلیس رو پیدا کردم.
فردا میرم ببینمش.
خبر خوبیه، مگه نه؟
شاید. به زودی خواهیم فهمید. ممنون.
خواهرم به محض اینکه پولش تموم شه برمیگرده خونه.
نمیدونم چرا وقتت رو تلف میکنی.
به حرفهای دخترم توجه نکن.
آره، اون گوش نمیده.
منم همینطور.
خبرت میکنم.
جولیا تارسکی سراغت رو میگیره.
ممنون.
باهاش چیکار کردی؟
با پدرمون چیکار کردی؟
هیچی! من کاری نکردم!
چطور این رو پیشبینی نکردم؟ تو حرومزاده پولپرست!
شاید این حرف الان مفید نباشه.
سلام.
ممنون که به ما پیوستید.
این کیه؟
دانیل دِ لوکا. سلام.
اون مسئول مهمانهای منه.
مسئول پذیرش؟
بیست سال در اطلاعات تفنگداران دریایی آمریکا. شما در امان هستید.
خوشتیپ. اون خوشتیپه.
از آشنایی با شما خوشحالم. مشکل چیه؟
شریل پدرمون رو توی دریا ول کرد.
اون رفته بود دنبال اختاپوس.
من چرت زدم، بیدار شدم دیدم برنگشته، واسه همین...
پس تو همینطوری ولش کردی اونجا؟
من صبر کردم! یک ساعت صبر کردم و برگشتم کمک بیارم!
باید بیشتر صبر میکردی. این از پدر بعید نیست.
حس شوخطبعیش... خاصه.
خوب شد که دونستم.
شرط میبندم آرون الان روی یه صخره نشسته و داره فلانژینا مینوشه.
قطعاً میتونم دستور بدم کل منطقه رو بگردند.
باید به گارد ساحلی خبر بدیم تا مطمئن بشیم در جریانن.
نه.
باشه. برای چی؟
هیئت مدیره ما وسط مذاکرات حساس یه تصاحب شرکت هستند.
زمان حساسیه. پدر ما مدیرعامله، میفهمی؟
و اگه خبر پخش بشه قبل از اینکه شما بتونید جلوش رو بگیرید...
...اونوقت قیمت سهام سقوط میکنه و معامله به هم میخوره.
آه، پس فقط یه چهره زیبا نیست.
ببین، ما پدرمون رو سالم و سلامت میخوایم.
ممنون میشم اینو پیش خودتون نگه دارید
اولویتهاتون رو متوجه شدم
دانیل
باور کنید، اون خودش میخواست که این قضیه اینطوری حل بشه
باشه، باید دقیقاً بهم بگید کجا بودید
آره، حتماً
امور مالی امروز
آه. این برای منه؟
No comments yet. Be the first to leave one.