131 dòng đầu tiên.
مادر بزرگ: در آغاز
فقط اقیانوس بود
تا اینکه جزیره مادر پدیدار شد:
تهفیتی
قلبش حامل بیشترین قدرتی بود که تا حالا شناخته شده
اون میتونست خودِ زندگی رو خلق کنه
و تهفیتی اون رو با دنیا تقسیم کرد
اما با گذشت زمان
بعضیها دنبال قلب تهفیتی گشتن
فکر میکردن اگه بتونن به دستش بیارن
قدرت عظیم خلقت مال اونها میشه
و یک روز
جسورترینشون
برای گرفتنش از پهنهی اقیانوس گذشت
اون نیمهخدای باد و دریا بود
یک جنگجو بود
یک فریبکار
یک تغییرشکلدهنده که میتونست ظاهرش رو عوض کنه
با قدرتِ قلابِ ماهیگیریِ جادوییش
و اسمش
مائوئی بود
اما بدون قلبش، تهفیتی شروع کرد به از هم پاشیدن
و یک تاریکی وحشتناک متولد شد
مائوئی سعی کرد فرار کنه
اما با یکی دیگه که دنبال قلب بود روبرو شد
تهکا
دیوی از جنس خاک و آتش
مائوئی از آسمون به پایین پرت شد
و دیگه هیچوقت دیده نشد
و قلاب ماهیگیری جادویی اون و قلب تهفیتی
در دریا گم شدن
جایی که حتی الان
هزار سال بعد
تهکا و دیوهای اعماق
هنوز دنبال قلب میگردن
توی تاریکیای قایم شدن که مدام پخش میشه
ماهیهای ما رو فراری میده
و زندگی رو از جزیره به جزیره میمکه
تا وقتی که تکتک ما بلعیده بشیم
توسط آروارههای خونخوارِ
مرگِ گریزناپذیر
اما یک روز
قلب پیدا میشه
توسط کسی که به اونسوی صخرههای مرجانی سفر میکنه
مائوئی رو پیدا میکنه
اون رو از پهنهی اقیانوس عبور میده
تا قلب تهفیتی رو برگردونه
و همهمون رو نجات بده
اوه، اوه، اوه! ممنون مادر. دیگه کافیه
بابا
هیچکس از صخرههای مرجانی بیرون نمیره
ما اینجا جاشون امنه. هیچ تاریکیای وجود نداره
هیچ هیولایی وجود نداره
هیولا
هیولا نداریم... هیولا نداریم
این همون تاریکیه
نه، اونطرفِ صخرههای مرجانی هیچی نیست جز طوفان و دریای خروشان
الانه که بالا بیارم
توئی: تا وقتی توی جزیرهی امنمون بمونیم
حالمون خوبه
مادربزرگ: افسانهها واقعیت دارن
بالاخره یکی باید بره
توئی: مادر، موتونویی بهشته
کی دلش میخواد جای دیگهای بره؟
کیش، کیش
توئی: وایانا
اینجایی وایانا. داری چیکار میکنی؟ ترسوندیم
چی؟ میخوام برم اونجا
میدونم، میدونم. اما تو نباید بری اونجا
خطرناکه
وایانا، بیا
بیا برگردیم به دهکده
تو رئیس بزرگ بعدیِ قومِ مایی
و کارهای شگفتانگیزی انجام میدی، ماهی کوچولوی من
اوه، بله. اما اول، باید یاد بگیری جات کجاست
آهان. بابا
فقط داشتم به قایقها نگاه میکردم. نمیخواستم سوارشون بشم
بیا. یه چیزی هست که باید بهت نشون بدم
از لحظهای که چشمهات رو باز کردی، میخواستم بیارمت اینجا
اینجا یک مکان مقدسه
جایگاهِ رئیسها
زمانی میرسه که
تو روی این قله میایستی
و یک سنگ روی این کوه میذاری
همونطور که من گذاشتم. همونطور که پدرم گذاشت
و پدرش و هر رئیسی که تا حالا بوده
و در اون روز
وقتی سنگت رو اضافه کنی
کل این جزیره رو بالاتر میبری
تو آیندهی مردمِ مایی، وایانا
و اونها اون بیرون نیستن
اونها همینجان
وقتشه همونی بشی که اونها بهش نیاز دارن
با هر طوفانی این سقف چکه میکنه، فرقی نداره چند تا شاخ و برگ اضافه کنم
وایانا: درست شد
مشکل از شاخ و برگها نبود
باد ستون رو جابهجا کرده بود. آه
ممم! عجب گوشت خوکیه! (صدای پوآ)
اوه! منظورم این نبود... من نمیخواستم
چی؟ دارن صدام میزنن، پس من باید... فعلاً
روستایی: آخ! آخ! آخ
داری عالی انجامش میدی
تموم نشد هنوز؟
چیزی نمونده
در مورد اون مرغی که داره سنگ میخوره کنجکاوم
به نظر میرسه هوش و ذکاوتِ لازم
برای تقریباً هر کاری رو نداره
شاید بهتر باشه فقط بپزیمش؟
گاهی اوقات تواناییهای ما زیرِ لایه ظاهری پنهان شدن
توی بعضی موارد، خیلی زیرتر
اما مطمئنم "هِیهِی" بیشتر از اونیه که به چشم میآد
فصل برداشت محصوله
امروز صبح داشتم پوست نارگیلها رو میکندم و
خب
باید درختهای مریض رو قطع کنیم و یک بیشهی جدید راه بندازیم
بیا
ممنون، وایانا
کارش عالیه
این کار بهت میآد
ماهیگیر: رئیس؟
یه چیزی هست که باید ببینید
تلههای ما توی مردابِ شرقی
دارن کمتر و کمتر ماهی میگیرن
خب محل ماهیگیری رو عوض میکنیم
اه، کردیم. ماهی نیست
اوه. پس اونطرف جزیره ماهیگیری میکنیم
امتحان کردیم
سمتِ بادگیر
و سمتِ پشت به باد، قسمتهای کمعمق، کانال
کل مرداب رو امتحان کردیم
همهشون رفتن
No comments yet. Be the first to leave one.