My Brilliant Career

My Brilliant Career

Tải xuống Phụ đề Farsi/persian

Mùa 1

Thông tin phát hành

My Brilliant Career 2026 S01 REVOLT NF WEB H264-CAKES persian
Bình luận bởi shine021
سریال «مسیر درخشان من»

Tags

webdl
professional_translation
netflix_synced
Được xuất bản vào: 2026-08-19
Lượt tải xuống: 5
Khiếm thính: No

Xem trước phụ đề Farsi/persian

198 dòng đầu tiên.

زيرنويس از مهدي shine021

میوهٔ ممنوعه دست‌نخورده می‌رسد

وقتی بادهای بیابان انحناهای نرم را نوازش می‌کنند

چسبنده و سمج بی‌قرار برای زاد و ولد

لذت‌بخش و قلقلکی مثل مورچه‌ای زیر پوست درختِ خط‌خطی

در جست‌وجوی جاهای پنهانی اندام‌هایش همچون موردِ صیقل‌خورده

ـ همان‌طور که گلش با طلوع صبح باز می‌شود ـ گل؟

طبیعت روحش را به تن دارد خام، وحشی و زمخت

پس مرد چیست

جز نفسی آغشته به ویسکی پشت درهای بسته

در پی تصاحب چیزی که هرگز از آنِ او نخواهد بود

اصلاً نمی‌دونم چی بگم.

سیبیلا!

ـ سیبیلا! همین حالا برگرد اینجا!

گفتی آبش گرمه!

گفتم خنک‌کننده‌ست.

گرتی، صبر کن!

ـ باید فعل معلوم رو یادت بمونه، گرت. ـ داری مغزم رو درد میاری.

همین‌جاست.

عزیزترین لوسی،

می‌دونم با هم اختلاف‌نظرهایی داریم.

اما امروز دربارهٔ نوهٔ بزرگ‌ترم، سیبیلا، برات می‌نویسم.

سیب، صبر کن!

این دختر دیگه کاملاً به سن قانونی رسیده.

و فکر می‌کنم دیگه وقتشه وارد جامعه بشه.

نمی‌دونم مثل خودت شیرینه،

یا گذاشتی مثل پدرش بی‌قید و بار بیاد.

زن‌ها باید شنا کنن. باید فحش بدن.

باید مثل مردها غذا بخورن. مثل مردها سواری کنن.

ـ و باید سرنوشتشون رو خودشون تعیین کنن، مثل ــ ـ سیبیلا!

سیبیلا!

پس عشق چی؟

ـ می‌خوام خلق کنم، نه زاد و ولد. ـ سیبیلا ملوین!

اگه همین حالا نیای پایین، جوهرت رو ضبط می‌کنم.

با این حال، اگر این دختر قرار است اصلاً چشم‌اندازی برای عشق و ازدواج داشته باشد،

فکر می‌کنم ضروریه که بیاد و در کَدَگَت به ما ملحق بشه.

نه!

چرا باید نگران آیندهٔ عاشقانهٔ من باشه؟

ـ من حتی تا حالا ندیدمش. ـ فقط این نیست.

ـ وقتشه خانم بشی. ـ هیچ نویسندهٔ آینده‌داری اینو نمی‌گه.

تو می‌ری.

مامان!

مامان!

نامهٔ مادربزرگت یه مشت مزخرفه.

ممنون، بابا.

ـ می‌بینم که تونسته کنایه‌ای هم به من بزنه. ـ هی.

ـ «بی‌قید و بار»؟ واقعاً؟ ـ حرفش دربارهٔ تو نیست، ریچارد.

اگه این‌قدر فوق‌العاده‌ست، پس چرا تا حالا ندیدیمش؟

نکتهٔ خیلی خوبی گفتی، گرت.

چون به محض این‌که با من ازدواج کرد، مادرت رو کنار گذاشت.

خب، این کاملاً درست نیست، ریچارد.

آها.

کَداگَت زیباترین جای دنیاست.

پس چرا خودت نمی‌ری؟

من دیگه هیچ‌وقت پام رو توی اون خونه نمی‌ذارم.

حالت خوب می‌شه.

بابا!

مادربزرگت یه پیرزن تلخ و ازخودراضی‌ـه.

ولی بالاخره فهمیده که تو بزرگ‌ترین نوه‌اشی.

تازه یه کتابخونهٔ بزرگ و عالی هم داره.

-صدها کتاب و یه پیانوی درست‌وحسابی. - تو دختر باهوشی هستی، سیب.

باید همهٔ استعداد‌هات رو پرورش بدی.

که بتونن مثل بوقلمون منو ببندن

و وقتی حواسم نیست، شوهرم بدن به یه پیرمرد بدبو.

- مطمئنم متوجه می‌شدی. - این حرفت کمکی نمی‌کنه، ریچارد.

ببین، لازم نیست هر کاری مادربزرگت می‌گه انجام بدی.

ولی نمی‌تونی تمام عمرت رو توی پوسام گالی بمونی. خودت هم همچین چیزی نمی‌خوای.

مادربزرگ واقعاً این‌قدر پولداره؟

در حد کثافت پولداره.

- پس چرا مامان کداگت رو ترک کرد؟ - اوه، نه.

من یه قانون دارم که هیچ‌وقت خودم رو قاطی اختلافات

بین زن‌های بوزیه نمی‌کنم.

اونا سرسختن. درست مثل تو.

من ترجیح می‌دم بگی 'یک‌دنده'.

مادربزرگت می‌خواد کمکت کنه.

وگرنه چرا باید این‌همه زحمت بکشه تا دعوتت کنه پیشش بمونی؟

'چیزی که این‌قدر خوبه، حتماً یه کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اشه، ریچارد.'

- مامان همیشه همین رو بهت می‌گه. - یا اینکه...

'درست وقتی بیشتر از همیشه بهش نیاز داری، یه شانس ناگهانی سر راهت قرار می‌گیره.'

انتخاب با خودمه ؟

همیشه.

عالیه.

پس انتخاب می‌کنم توی پوسام گالی پیش همه‌تون بمونم.

و چشم‌به‌هم بزنی، با یه کارگر مزرعهٔ خنگ ازدواج کردی

و از ما هم فقیرتری.

این خنده‌دار نیست.

فقط به خاطر لجبازی، این فرصت رو از دست نده.

خودم میام و نجاتت می‌دم.

اگه از اونجا بدت اومد.

قول می‌دی؟

گرت، هیزم‌های ریز رو بده به من.

از تشنگی برای یه فنجون چای جون می‌دم.

من لجباز نیستم.

شاید با یه غریبهٔ خوش‌تیپ آشنا بشی و دیوونه‌وار عاشقش بشی.

این رویای توئه، گرت. رویای من نیست.

اگه نتونی جلوی خودت رو بگیری چی؟

عشق همینه. یه‌دفعه از ناکجاآباد پیداش می‌شه، مثل یه ضربه!

روی خویشتن‌داری‌م کار می‌کنم.

نه خبری از کار خونه‌ست، نه دردسر پول. هر وقت بخوای چای و کیک داری.

بدون شماها از هیچ‌کدومش لذت نمی‌برم.

ولی اگه خاله هلن و مادربزرگ ازت خوششون بیاد، می‌تونم بیام دیدنت.

سعی می‌کنم.

ولی من مثل تو نیستم، گرت.

باید کم‌کم به من عادت کنن.

سعی می‌کنی ؟

خیلی دوست دارم آزاد باشم هر وقت دلم خواست بنویسم.

اون‌وقت می‌تونی برام نامه بنویسی و از همه ماجراهایی که برات پیش میاد بگی.

واقعاً به چندتا داستان تازه نیاز دارم.

تصمیم گرفتم قبل از نوشتن درباره دنیا،

باید اول خودم کاملاً تجربه‌اش کنم.

اوه، چه خبر خوبی، سیب.

ولی خبری از شوهر نیست.

داری می‌ری کَدگَت!

خداحافظ!

ممنون، راننده.

خانم مِلوین؟

کی می‌پرسه؟

فرانک هاودن.

در خدمتم.

برای مادربزرگم کار می‌کنید؟

سرکارگر موقت کَدگَت هستم؛ برای یک سال مرخصی مطالعاتی از کارم اومدم اینجا.

از انگلستان.

مادربزرگتون عذرخواهی فرستاده، ولی خیلی بی‌تابه که شما رو ببینه.

صبر کنید، صبر کنید، خانم ملوین! خواهش می‌کنم، خانم ملوین، من باید اول برم.

توجه کردی مردها چطور با لحن دستوری حرف می‌زنن؟

از زن‌ها انتظار می‌ره منفعلانه حرف بزنن.

'اگه ترجیح بدی. اگه زحمتی نیست.'

وقتی من هم‌سن تو بودم...

- ولی اگه زن‌ها آزادانه حرف می‌زدن، خیلی کمتر دردسر درست می‌کردن.

حالت خوبه؟ اوه.

داره می‌افته. داره می‌افته. اوه، افتاد.

برای این کار یه کم زوده، ولی خب، اینم از این.

- بیا. کمک می‌خوای؟ - آره، ممنون.

- حداقل بذار کیفت رو من بیارم. - اوه، مواظب باش!

کنارت کبریت هم روشن نمی‌کنم. بلند شو.

خوبم!

- خوبی؟ - آره.

دوست‌های قدیمی.

کتاب‌ها.

از این طرف؟

دوشیزه ملوین.

اوه، شروع شد…

- هاودن. - بیچم. ایشون دوشیزه ملوینه.

یادداشتم رو دربارهٔ اینکه اودوناهوها مجبور شدن مزرعه‌شون رو بفروشن، دیدی؟

بوسیه‌ها دنبال خرید ملک نیستن.

بحث کمک به همسایه‌مونه تا مزرعه‌ش رو حفظ کنه.

شاید نباید چیزی رو قرض می‌گرفت که نمی‌تونست پس بده.

اگه یه مزرعه ورشکست بشه، همه‌مون شکست می‌خوریم.

هی!

آقای بیچم همیشه این‌قدر تنده؟

هرطور دلش بخواد رفتار می‌کنه.

اینجاها، خانوادهٔ بیچم حکم خاندان سلطنتی مستعمره رو دارن.

من به سلطنت اعتقادی ندارم. فدراسیون داره از راه می‌رسه و منم خوشحالم.

پس با عمه‌ش، آگوستا بیچم، خیلی خوب کنار میای.

دوست صمیمی مادربزرگته. همیشه دنبال یه آرمان تازه‌ست. یه طرفدار دوآتیشهٔ حق رأی زن‌هاست.

حالا دیگه بی‌صبرانه می‌خوام ببینمش.

خب، شانست زده. به جشن تولدش دعوتیم.

همین حالا اولین مهمونی‌م؟

عالیه.

سلام؟

سلام؟

کسی خونه هست؟

اینجایی.

اینجایی.

نفس طبیعت

مثل نسیمی تازه و پاک

که با بوی شیرین کود اسب قاطی شده.

سلام، رفیق.

آروم باش پسر.

چه اسب باشکوهی. می‌تونم سلام کنم؟

نباید اینجا باشی. این رفیق هنوز نصفه‌نیمه وحشیه.

آدم رو از خود بی‌خود می‌کنه.

اسمت چیه، خوشگله؟

بو.

اسم برازنده‌ایه.

تو همون تازه‌واردی. نوهٔ مادربزرگه.

خودمم. سیبیلا ملوین.

نل. نل کربی.

- داری تربیتش می‌کنی، نل؟ - تازه اول کاره، ولی اسب خوبیه.

- خانم بوسیه خوب بلده چی انتخاب کنه. - سیبیلا؟

اینجا چه کار می‌کنی؟ همه‌جا دنبالت می‌گشتیم.

تقصیر منه، خانم. فقط داشتم بو رو بهش نشون می‌دادم.

ببرش اصطبل. بعداً میام دنبالتون.

مادربزرگ. بالاخره.

پس تو باید خاله هلن من باشی.

ببین چه بزرگ شدی!

خیلی خوشحالم که بالاخره اومدی، سیبیلا.

از چیزی که فکر می‌کردم ریزه‌میزه‌تری.

عادت بدیه.

چرا لباست رو این‌طوری باز گذاشتی؟

تو همچین روزی، هوا خوردن خیلی می‌چسبه، مگه نه؟

بی‌فکر و هیجانی.

مطمئنم سیبیلا مشتاقه یاد بگیره.

همین‌طوره.

شاید بهتره سیبیلا رو تنها بذاریم تا سر و وضعش رو مرتب کنه و لباس عوض کنه.

نِل؟

امروز صبح بردیش بیرون؟ زینش رو چطور بستی؟

این یکی از لباس‌های قدیمی مامانه.

My Brilliant Career subtitles in other languages

Bình luận

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left