200 dòng đầu tiên.
یه سوال ازم بپرس
سگ داری؟
اوه، مجبور شدم چند سال پیش برش دارم
خوشخیم بود، ولی با این حال بازم واگذارش کردن
و الان تو یه خونهست که کلی بهش محبت میکنن
از آستین خوشت میآد؟
اینجا همونجاییه که توستر اختراع شد
افتخار بزرگیه، نه؟
عینکت رو از کجا گرفتی؟
اه... یه یارویی به اسم کلاوس نومی
امشب قراره در مورد چه موضوعاتی حرف بزنی؟
یه بخش قابل توجهی از وقتم رو میذارم واسه جوایز موسیقی کانتری سال دیگه
موسلی سوئیسی، اصلاً جریانش چیه؟
چطوری اون عجایبِ خودشون رو پیدا کردن؟
و کیف پولهای زنجیردار، تتوهای پشت لب و واژنهای کلرزنیشده
چطوری به ریش و سبیلت میرسی؟
برو بابا، مرتیکه
خیلی بیادبانهست لعنتی
خیلی باحاله
یکم صحنههای لختی قراره داشته باشیم
پس این رو بدونین. یه عالمه برهنگی
یه چندتاش هنری و ملایمه، یه سریش هم بدجوری وقیحانه
من شخصاً بدن انسان رو یه چیز زیبا میبینم
ام... فکر کنم به سایز ممهها هم بستگی داره
اه... و واسه زنها کمتر
چطوری؟
من... از اینا زیاد برام میآد
تو صفحه فیسبوکم برام میفرستن
خب، بدون ترتیب خاصی، اه
من کدوم عضو بیتلز هستم؟ رینگو
تو سریال فرندز، من راسم
اه... کدوم یکی از حواریون؟ لوقا هستم
اه، شیرِ چند درصد؟ من شیرِ ۲ درصدم
من کدوم یکی از قربانیهای قتلعام جونزتاون هستم؟
ینتا مککری
معنی زندگی چیه؟
نمیدونم
خدایا، نمیدونم
خانمها و آقایان
لطفاً دیوید کراس رو تشویق کنین
آستین، تگزاس
بزن و بکوب و برقص و شیپور بزن
خدا بهمون برکت بده
خب. سلام
خب، کلی برنامه دارم
میخوام سریع شروعش کنم
ولی قبلش، میخوام یه خاطره کوتاه تعریف کنم از
کلی اتفاقاتی که تو این تور طولانی افتاده
کل این سرزمین پهناورمون رو گشتم
یکی از باحالترین چیزهایی که تا حالا دیدم... تو سانتا روزای کالیفرنیا بودم
نه
قطعاً نه. اصلاً
من... دو نفر از شما اونجایین
یه یارویی اون بالا و یه زنی هم اینجا
آخرین باری که سانتا روزا بودی کی بود؟
خیلی وقت پیش بود
خیلی وقت پیش بود. آره، آره
باور کنین، نمیدونم سانتا روزا چیش اینقدر باحاله
یعنی، اگه شما... خاک و پنجرههای تختهکوب شده جمع میکنین؟
اونوقت... آره، جای عالیایه
پس شاید این جا رو بشناسین
اونجا یه مغازه تتو هست به اسم «تتوز»
و میدونی، با یه خطِ خوشِ طلایی روی درِ ورودی نوشتن
با حروف بزرگ و خوشگل
«مرکز تتوهایِ هر چی شد، شد.»
«تتوی هر چی قسمتت باشه.»
بدتر از این شعار واسه یه مغازه تتو سراغ ندارم
و منظورم اینه که، آخه چطوری کار میکنه؟
«سلام، بله... یکم استرس دارم. تا حالا تتو نکردم
ولی... این عکس دخترم انجلئه
اگه بود، امروز ۶ سالش میشد
میخواستم ببینم میتونین چهرهش رو برام تتو کنین؟
و بعدش، بالاش یه روبان که روش نوشته "روحت شاد"
اون نقاشی معروف فرشتههای کوچولو که دارن از بهشت پایین رو نگاه میکنن رو میشناسین؟
میشه اونا روبان رو نگه دارن؟ زیرش هم بنویسین:
"خداحافظ عزیزم. مامان خیلی دلش برات تنگ شده."
و اگه بشه این رو برام بزنین، و
خب، درد داره؟
نمیدونم. لازمه یه پیک عرق بزنم؟
خیلی خب، فقط انجامش بده.»
میدونی، و بعدش
و بعد سه ساعت بعد رو تصور کنین
«خب، تموم شد. یه نگاه بنداز.»
«یا خدا! این چیه؟ این اون چیزی نیست که من خواستم
این یه شیطانِ زنِ لخت با ممههای گندهست
که پاهاش رو باز کرده و داره فحشِ رکیک میده
روش نوشته: "هوی کاکا سیاه، پس پول من کجاست؟"
چی؟
این اصلاً اون چیزی نبود که من خواستم.»
«هی، همینه که هست، هر چی قسمت باشه همونه
واسه همینم روی در نوشتمش، خانم
تابلو رو دره. مختار بودی نیای تو
بهم نگو که ندیدیش، باشه؟
من یه هنرمندم
اوکی؟ با فازِ بچهی مردهت حال نکردم
راستش رو بخوای، داشت حالم رو میگرفت.»
و اونا... این واقعیه ها
بعد از اینکه اون اجرا رو رفتم
اون مغازه تتو فهمید که من در موردشون حرف زدم
اون شب تو اجرا بهشون اشاره کردم. نمیدونستن موضوع چی بوده
و از طریق فیسبوکم باهام تماس گرفتن
و گفتن: «شنیدیم اسم مغازهمون رو آوردی
نمیدونم تو شهری یا نه
ولی اگه میخوای بیای و یه تتوی "هر چی شد، شد" بزنی
اون ۴۰ دلار هزینه ورودی رو ازت نمیگیریم.»
منم گفتم: «نه بابا
دستت درد نکنه
من سرِ تتو تاس نمیریزم
اوکی؟
اگه از دکه غذا یه بوریتو بگیرم یه چیزی، ولی نه
نه واسه تتو.»
«خب، ببینیم چی گیرمون میآد! امیدوارم چیز خوبی باشه
اه، گندش بزنن! صلیب آهنی! لعنتی! این... اصلاً اون چیزی نیست که میخواستم.»
مسئله اینجاست که یه تتویی هست که دلم میخواد بزنم
یه تتوی خاصی هست که دلم میخواد بزنم و
چندتا تتو دارم
اولین تتویی که زدم روی شکممه و روش نوشته:
«فیلم "ممنتو" رو نبینین.»
ولی یه تتویی هست که سالهاست تو فکرمه بزنم
و هی خایه میکنم. ولی بالاخره یه روز میزنمش
دلم میخواد تتوی حضرت محمد رو بزنم
میدونی، نه فقط محمد. اونجوری خیلی تحریکآمیز میشه
میدونی، من
عکسش رو میذارم
پشت یه پاکت شیر، خب؟
و بعد زیرش مینویسم: «آیا مرا دیدهاید؟»
میبینی؟ این یه روش هوشمندانه واسه انجام دادنشه
این کار رو میکردم، ولی خب آدم دلش نمیخواد تو موقعیتی قرار بگیره که
وقتی تیغ داره شاهرگش رو میبُره، بگه:
«ولی تناقضش رو میبینی؟ چون تو قرار نبود...»
خب، آره. درسته
فایده نداره
خلاصه... همین اواخر واسه شکرگزاری خونه بودم
تو آتلانتا، زادگاهم، واسه عید شکرگزاری
که بزرگترین تعطیلات خانوادگی ماست که
نمیدونم چرا و از کی شد تعطیلات اصلیمون
ولی در طول این سالها شد دیگه
فکر کنم ما خانواده مذهبیای نیستیم
خب، من که نیستم، من بیخدام، ولی
این تشویقتون خیلی ضعیف بود بچهها
آره، حتی ضعیفتر
این یکی دیگه غمانگیز بود
آره
باشه، ما هفت نفر بعد از برنامه هم رو میبینیم و گپ میزنیم
عجب تجمع افتضاحی بشه
نه، ولی خب آره، من آتئیستم
برام مهم نیست بقیه چی هستن. واقعاً برام مهم نیست، ولی
بقیه اعضای خانوادهم
فقط... اونا
اونا یهودین. یهودین
اونا یهودیهای کثیفن
و... فقط تو آپارتمان خواهرم میشینن
و بانکها و رسانههای دنیا رو کنترل میکنن
تو پناهگاه زیرزمینیشون توی آپارتمان و
حفظ کردنِ این کلیشهها سخته. زحمت داره
خلاصه که، آره، شکرگزاری واسه ما
همونجاییه که مجبوریم دور هم جمع بشیم و وقت بگذرونیم
فکر کنم، میدونی، ما
به عنوان یه خانواده دوست داریم یاد بگیریم و جشن بگیریم
چیزی رو که بهش میگن
اولین روزِ شروعِ نسلکشیِ تقریبیِ یه نژاد کامل از آدمها
میدونی، این واسه ما به عنوان بازماندههای هولوکاست مهمه
که بتونیم دور یه سفره مجلل جمع بشیم
و بگیم: «هی، ببینین وضع ما از کی بهتره.»
«بسیار خب، اوکی. سیبزمینیها رو بده من. آره.»
«یه لحظه اوضاع خطری شده بود، یکم مشکوک بود
ولی ما جون سالم به در بردیم. پایداری کردیم.»
اما
مسئله اینجاست که خانواده من
مثل خیلی از آدمهای تو این سالن، حدس میزنم
حسابی ازهمگسیختهست
ما اصلاً با هم خوب تا نمیکنیم
و یه سری عناصرِ مخرب توش هستن که شکل انسان به خودشون گرفتن
محترمانهترین حالتی که میتونم بگم همینه، و ما
همیشه بساط داریم. همیشه
همیشه دعواست. امسال هم باز همون شد و
و وقتی با خانوادهت بحث میکنی
هیچوقت بحث سرِ اون چیزی نیست که دارین سرش دعوا میکنین
اصلاً ربطی به اون موقعیت ندارد. فقط دارین از اون بحث استفاده میکنین
به عنوان راهی واسه اینکه یه ذره از اون فشاری که
اون فشاری که جمع شده رو خالی کنین
بیش از ۵۰ سال خشم و سرزنشهای تلخ
و ناامیدیهای شدید و حسادتهای بچهگانه
جریان همینه
و اینجوری شد که... ما وارد یه بحث خیلی بد شدیم
کل هدف این داستان همینه، و
مامانم... جریان
سرِ احمقانهترین چیز ممکن بود. بیمعنیترین و بیخطرترین چیز
بحث سرِ این نبود
سرِ بهترین راه واسه نصب کردن «روکو» نبود
آره
آره دیگه
سرِ بهترین راه واسه «فهمیدنِ» اینکه چطور باید روکو رو نصب کرد بود
دعوایِ لعنتی سرِ این بود
اینجوری شروع شد. هیچی نبود
و بعد خیلی سریع از کنترل خارج شد. دیوانهوار بود
و خیلی سریع بحث دیگه سرِ اون نبود و من و مامانم داشتیم دعوا میکردیم
ما یه خانواده خیلی پر سر و صدا و اهل بحث و جدلیم
فحش میدیم و خلاصه همه چی
و من و مامانم شروع کردیم به یکیبهدو کردن
No comments yet. Be the first to leave one.