200 dòng đầu tiên.
جِسی، چرا انقدر طولش میدی؟
حالم خوب نیست، انگار هیچی خوب نیست.
اوه، عزیزم، صنعت مُد هم میخواد تو همچین حسی رو داشته باشی...
در نتیجه، همه پولاتو توی "۲۱ برای همیشه" خرج کنی...
و لباسایی رو بخری که بچه های مالزیایی درست کردن، که البته سیگار هم میکشن.
چرا اون شلوارک سفیده رو نمیپوشی؟ همیشه توش ناز به نظر میای.
مامان، من هر چی بپوشم تو میگی توش ناز شدی.
نه اینطور نیست، یه سری لباسا هم میپوشی که به نظرم اصلا خوب نیستند.
خب، قضیهی بین تو و جِسی چیه بلاخره؟
از اون موقع که، میدونی... بوسیدیش، اصلا دیدیش؟
آره، یه پیام براش فرستادم و گفتم، "سلام"...
اونم یه ویدیو از یه سگ برام فرستاد که مثل ماهیگیر ها لباس پوشیده بود.
- یا خدا، فکر کنم مُخش رو زدی؟ - آره به گمونم.
منظورم اینه که سگه، یه کلاه داشت و یه بارونی هم پوشیده بود، یه قلاب هم داشت...
- میدونم، خودم دیدمش. - جالب و باحال بود و همچنین...
- خیلی واضح منظورش رو نگفته فکر کنم. - هنوز دارم فکر میکنم، چی در جواب بفرستم.
اوه، اوه، اوه. بهش بگو که یه عکس کیر بفرسته.
دخترا عاشقشن، مخصوصا اینکه یهویی، از ناکجاآباد بفرستیش.
اصلا، هیچی هم زیرش ننویسی.
دهن گنده!
Nima S.H, Alireza++
:به روز ترین منبع فیلم و سریال @Sermovie_Channel
:مرجع اخبار سریال های خارجی @SeriesNews_Channel
به منظور حفظ محتوی اثر الفاظ رکیک عینا ترجمه شده اند
خدایا! من عاشق روز اُردو هستم!
دارم برای اینکه ببینم کدوم یکی از این کُس خلا رضایتنامهش رو یادش رفته، لحظه شماری میکنم.
و شما دو نفر، "دِوین" و "دِوین"!
- مشهور به،"دو دِوین". - اره ما دو تا دِوین هستیم.
مثل همیشه عالی هستین، زوجِ دو نژادی قدرتمند ما!
- انگار اصلا هم براتون مهم نیست. - سلام، رفقا.
بحث زوج ها شد، نیک، قضیه تو و جِسی به کجا رسید؟
- تو یه رابطه بودن جادوییه. - بلاخره با هم قرار میذارید یا نه؟
بهم گوش کن، نیک، تو یه لقمه کوچولوی نازی...
تو بامزه ای، البته بعضی وقتا. منتها تو کوچولویی و به یه بالابر احتیاج داری.
- ناز و بامزه بودن به اندازه کافی آدم رو بالا میبرن دیگه. - جِسی بیشتر میبره!
دخترای باهوش، همیشه منتظر یه لحظه خاص هستن.
صادقانه بگم، مطمئن نیستم دقیقا چی توی تو دیده!
هر چی بیشتر نیک رو بشناسی، خوبی هاش هم برات مشخص میشه.
- آها! این یکی هم اضافه شد. - میدونستم، نباید چیزی میگفتم.
تو با این دوست کفکُس ات، عین آدمای وسط اتوبوس میمونید.
میخوای برسی تَه اتوبوس؟ جِسی رو برای خودت جور کن.
و از شَر این "بیلی جین کینک" خلاص شو.
ببین کی اومده!
کونت داره از توی اون شلوارک سفید، ناجور چشمک میزنه ها! روباه کوچولو.
جدا؟ مال پسر عموم ـه.
- جِسی! سلام. - اوه، سلام.
- اوه، بغل؟ - آره، یا...
- نه، منظورم اینه که میتونیم... - این چطوره... یا...
- چطوره عین کُشتیگیرا... - اوه، یا...
بفرما!
آخی، چقد شیرین. ببین چقدر عجیب غریبن.
آره، آره دارم میبینم. در مورد من صدق نمیکنه، ولی مردم خوششون میاد.
"استارباکس"ـه دیگه. چیزیه که یه آمریکا دوستش دارن!
خب پس داستان چیه؟ بالاخره باهماید یا نه؟
اوه لعنتی، این مادرجنده ها میخوان چیکار کنن؟
بلاخره قضیه شما دو نفر چیه؟
من، من فکر کنم شاید...
- آره، ما با هم میپریم؟ - آره.
واو، همه جفت شدن که.
نیک و جسی، مامان من و پرستار آسایشگاهش "روبِرتو".
عشق انگار تو هوا وِل ـه.
خب، الان، باید چیکار کنیم؟
صندلیای رو پیدا کنیم که پشتش علامت صلیب شکسته نازی ها رو حک نکرده باشن؟
هِی نیکی، بیا عقب رفیق. ما این عقبیم. زوج ها عقب میشینن.
اوه، فکر کنم قراره ما، با همدیگه بشینیم.
- عقب اتوبوس؟ - آره.
- اوه. - اوه، تو که مشکلی باهاش نداری؟
معلومه که نه
منظورم اینه که عقب اتوبوس، برای زوج هاست...
و البته این یارو ویلچری ـه.
تا برای بچه باحالا موقع پیاده شدن مشکلی پیش نیاد.
همچنین، اینا مجبورن این دوست مادرجندهمون رو هم از عقب سوار کنن.
میدونین، من قبل از اینکه واکسن بزنم میتونستم راه برم.
جسی، نیک، سلام. شما بچه ها به ما ملحق میشید؟
برو! برای من مشکلی پیش نمیاد. فقط هر اتفاقی که افتاد رو یادت بمونه...
- میبینمت، اَندرو. - که بعدا برام تعریف کنی...
- بانوی من. - ممنونم، قربان.
خب این خیلی خوبه، عشقم.
- خوشم نمیاد وقتی اینو بهم میگی. - حالا میتونی بغل یه دختر بشینی...
جوری که ران پا هاتون کنار همدیگه باشه...
نوک آرنج هم در مقابل گوشه پایینی ممه هاش...
ببین، حاجیت جِی اونجا میدونه چی میگم.
- کارتت این بود؟ - نه.
- ای سگ توش! - شایدم کارت من بود؟
چرا با من نمیای بیرون آخه!؟
زودباش، زودباش، بجنب.
قبل اینکه دیر بشه برو روی یه صندلی بتمرگ.
نه، نه، نه، نه. بغل اون بچه ای که کیف چرخی داره نشین!
- اون زبون اشاره حالیش نیست. - سلام. تو داری به من نگاه میکنی.
قدّت چقدره؟ نگاه کن به هیولا بغلت وایستاده.
سلام، "کَلِب". چطوری حاجی؟
اوه، آره، آره، آره! بشین بغل اون.
یادته اون چجوری باعث شد، روز رقص یپاچی تو شلوارت؟
نه، یادم رفته چطوری آبم در انظار عمومی اومد!
- ناموسا؟ - نه باو، عمرا فراموش نمیکنم.
زود باش. اون که نمیدونه چه اتفاقی افتاد.
و تازه، تو که نمیدونی توی اون کوله پشتی چیا هست.
اوه...! شرط میبندم تا سر کیفو "دیلدو" چپونده.
سلام اَندرو. میخوای با هم مِنچ بازی کنیم؟
اوه، شدید میخواد بِده ها!
خدایا، اَندرو اگه هر چه زودتر یه جا برای نشستن پیدا نکنی، اونوقت گیر...
- بیا اینجا بشین، رفیق. - نــــــــه!
ای کیرم تو اردک.
الان میرم... الان میرم کون یه اُردک میذارم.
خب داستان چیه اَندرو؟ با کسی میری بیرون؟
من به شخصه، نه الان، یا حتی نه در گذشته با کسی نبودم...
ولی، فقط یه زن تو زندگیم میشناسم.
یکم بد اخلاق و سبزهست، انگار هزار متر هم قدّش ـه.
مشهور به مجسمه آزادی.
یا مشهور به "اونجایی که امروز برای اُردوی کلاسی داریم کجا میریم، بچه جون؟"
مشهور به یه مثال دیگه از اسطوره سازی آمریکایی، رفقا.
ما کل این کشور و از آمریکایی های بومی دزدیدیم.
اوه، خدای من. چقدر با تجربهست.
خب، اول از همه، سرخپوست ها این کشور رو برای شکرگزاری به ما دادن، حله؟
پس بدون هیچ عقبگشتی، اونا سرخپوست نبودن.
- شوخی کردم، پس... - باشــــه.
خب! پس عقب اتوبوس، آره؟
- مخصوص خودمونه. - میخوای برات یه نوشیدنی بیارم؟
- آب پرتقال، شامپاین؟ - اینجا مگه خدمات نوشیدنی هم هست؟
نه، نه، نه، نه، نه. این بچه راننده اتوبوسه، یکم چِت میزنه.
وقتی به مجسمه برسیم، خدمات کلوچه های گرم هم ارائه میدیم.
پس تو خوردن نون، زیاده روی نکنین!
خب، بلاخره شما دوتا لب میگیرید یا نه؟
اوه! مگه باید اینکارو انجام بدیم؟
اگر نخوایم که مجبور نیستیم.
آره، برای ماچ و بوسه سر صبحی یکم زوده.
- آره، نه. فهمیدم چی میگی. - اممم، آره.
مزهی بیسکویت های مغذار و کیک تولد میدی.
در واقع اشکال نداره خیلی ریز دست همدیگه رو بگیریم.
- عالیه. - آره خوبه.
شما بچه ها چرا شامپاین سفارش ندادین؟ مجانی بود.
- بیا نیک، تا بالا باهات مسابقه میدم. - پسرا با پسرا برن...
دخترا هم با دخترا. اینجوری، میتونیم در مورد همدیگه صحبت کنیم.
بعد بالا همدیگه رو میبینیم و عکسای دو نفری میگیریم.
- به نظرت خوبه؟ - چی، عکس دو نفره؟
یادت نیست هفته پیش ملت رو برای عکس دو نفره تو اینستاگرام...
با اکانت همدیگه مسخره میکردیم؟
چرا، چرا یادمه. اما نظرم راجع بهشون عوض شده.
اوه، باشه. فکر کنم اون بالا برای یه "عکس دو نفره" ببینمت.
اون چاقال کوچولو همین الان پیچوندت؟
خب، فکر کنم قراره با دوستای زوج ایش وقت بگذرونه.
آره، شرط میبندم، به زودی همشون با هم میرن برای...
یه بُکن و ساک بزن قدیمی و بزرگ!
شاید تو هم یه گوشه بشینی، نگاهشون کنی و جق بزنی.
بلاخره هر عیاشیای یه سری تماشاچی میخواد و یه سری هم خر حمال.
خب، نیک میدونه که تولّدت کِیه؟
آره فکر کنم.
اوه، شیرینم باید مهمترین تعطیلات دو نفریتون باشه.
دِوین، میشه باهات... یکم خصوصی صحبت کنم؟
باشه، "لولا". واو، من با هرکسی صحبت کنم این حسودی میکنه!
اینم از این. جِی! حاجی چه خبر؟
- میای از این دختر با هم بریم بالا؟ - الان نمیتونم حرف بزنم.
دارم خودم و برای بزرگترین حقه شعبده بازیم آماده میکنم.
- حله. - پرسیدی، چه حقهای؟
با پایان روز، من جای پنجمین شعبده باز محبوبم رو میگیرم...
شعبدهی معروف "دیوید کاپرفیلد"...
یه کاری میکنم که مجسمه آزادی غیب بشه!
- حواست به اون بچه قهوهایه هست؟ - معلومه که هست. اون یه بچه قهوهایه.
باشه، خب، شاید من بتونم تو حقهات کمکت کنم.
چی شد؟ چرا امروز همه منو میپیچونن!؟
چون بوی یه دیسکوی اسرائیلی میدی.
خب یه دوستپسر باید چیکار کنه؟ مثلا، مسئولیت های من چیه؟
فقط باید هواشو داشته باشی، میدونی؟ قبل کلاس، بعد کلاس...
وقت ناهار، وقت خواب... خلاصه هیچ وقت نباید نباشی!
- این خستهکننده نیست؟ - حاجی ببین من دارم بهت میگم، عالیه!
فقط باید یه سری توافق و مصالحه کنی.
- مثل چی؟ - مثلا، اسم من در حقیقت "دِوون" ـه.
اما اون مجبورم کرد به همه بگم دِوین، که یکی باشیم.
اوه، درسته، پس دِوون. نمیدونم که من بتونم اسمم رو عوض کنم یا نه.
بهش عادت میکنی، جِسی. میبینی؟ من برات تغییرش دادم.
آها، فهمیدم.
سلام، تو اینجایی. نیک رو ندیدی؟
- ما که ازدواج نکردیم! - اما با هم قرار که میذارین، درسته؟
فکر کنم، یعنی، ما همو بوسیدیم، دوبار هم به هم پیام دادیم.
الانم یهویی نشستیم عقب اتوبوس با زوج های کلاس.
- و اون یارو ویلچری ـه. - که مست هم بود.
شنیدم برای نیک یه سگ تو لباس ماهیگیری فرستادی.
خودش بهت گفته؟ دیگه چیا بهت گفته؟
- اوه، نمیدونم که باید بگم یا نه. - اَندرو، من که خودیم.
نه، میدونم، اما الان دیگه، میدونی، "خانمِ رفیقمی".
اَه اَه، من که هنوز خانم نیستم. میدونی چیه؟ اصلا فراموش کن چی گفتم.
- هِی جِسی... - دیگه چیه؟
اوه، فکر کنم روی بستنی نشستی؟
منم روی بستنی نشستم. ما مثل همیم.
باید برم دستشویی، همین الان!
وایسا، حالت خوبه؟ من، من میتونم باهات بیاما.
راستش، از عمد روی بستنی نشستم. سعی داشتم یکم خنک شم.
اوه، درکت میکنم رفیق. منم زبونم خشک تر از کویر لوت ـه.
باید هر یه ساعت یه بار خیسش کنم. لعنتی عین کابوس میمونه.
عوضش، همش باید یخمک بخورم، این به اون در.
اوه، جِسی حالت خوبه؟ میخوای مربی استیو یا یه آدم بزرگ سال رو صدا کنم؟
من خوبم. نری دنبال مربی استیو ها!!
نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه. نباید این اتفاق بیافته.
اولین بار تو زندگیم پریود شدم، اونم تو مجسمه آزادی کیری.
خب، فقط باید یه چیزی پیدا کنم تا...
ای تف توش.
یا خود خدا، این افتضاحه.
آخه کدوم سرایهدار متنفر از زن سادیسمی این دستشویی رو دید میزنه؟
منو ترک میکنی "اِسوتلانا"، کل جنسیتتون رو گاییدم!
جِسی، اونجا چه خبره؟ یا خدا، معتاد شدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.