200 dòng đầu tiên.
عاشق غلظتِ یه کرم دور چشمِ خوبیم
اما خب، یه حالت سنگینی یا چربی زیر چشم باقی میذاره
واقعاً کثیفکاریه
حالا بیاید نگاهی به این لکهی افتضاح سس سالسا بندازیم
این پیرهن دیگه کارش تمومه. مگه نه؟ اشتباه میکنید
قدرت لکهبریِ فوقالعادهی این محصول رو تماشا کنید
که با در نظر گرفتن نیازهای خانمها طراحی شده
اگه میتونید بپیچونیدش، بچرخونیدش یا بازش کنید
پس میتونید تعمیرش کنید، عوضش کنید یا بهترش کنید
پکیجهای من شامل یه دفترچه راهنما هم هست
تازه، چند نفر رو هم مثل حیوون گریم کردن و حالا دیگه تموم شده
و همونجوری بمونید. اگه فکر میکنید برای وزن کم کردن حتماً باید برید باشگاه
تا خوشهیکل بشید و بدنی مثل این داشته باشید، دوباره فکر کنید
این بوفلکس است؛ یک تمرین واقعی
وقتی دنبال خونه میگردید
مشاور املاکتون بخش مهمی از زندگیتون میشه
به کسی نیاز دارید که بتونید روش حساب کنید
خب، اونا علم و پزشکی رو در زمینهی مراقبت از پوست مطالعه کردن
و این دوتا رو در خط تولید محصولات پوستیِ شما ترکیب کردن
دقیقاً همینطوره. خیلی خوشحالم که میتونم اینجا باشم
مثل همیشه، باعث افتخاره که همراه ما هستید
خیلی ممنونم
مشتاقیم که تماسهای تلفنی شما رو جواب بدیم. این واقعاً یه
وقتی با یکی از مشاورین "ریمکس" برای خرید خونه تماس میگیرید
انتظار خدماتی رو دارید که فراتر از معمول باشه
به هرحال، مشاورین ریمکس بهطور میانگین تجربهی بیشتری دارن
و فروش بیشتری نسبت به بقیهی مشاورها دارن
پس دفعهی بعد که به خدمات املاک عالی نیاز داشتید، با ریمکس تماس بگیرید
خوابت نمیبره؟
یا خدا
وای، ترسوندیم
معذرت میخوام
اینجا چیکار میکنی؟ گفتم بیام یه سری بهت بزنم
چرا نرفتی بخوابی؟
شاگردت هنوز اینجاست. بالا تو اتاق مطالعهته
دیگه شاگردم نیست. الان خودش درس میده
بچهی باهوشیه
ساعت چنده؟ از نیمهشب گذشته
خب که چی؟ خب؟
تولدت مبارک بابا
مگه میشه یادم بره؟
ممنونم
بیست و هفت سال... باورم نمیشه
منم همینطور
لعنتی، لیوانها رو فراموش کردم. میخوای برم
نه
این بدترین شامپاینیه که تا حالا خوردم
این اصلاً شامپاین نیست
بطریش که همون شکلیه. "تاکستانهای ویندی ولی"
نمیدونستم تو ویسکانسین شراب درست میکنن
کمی میخوای؟ امیدوارم روز تولدت رو تنها نباشی
تنها نیستم. من که آدم حساب نمیشم
چرا که نه؟ من پدرتم. با چندتا از دوستات برو بیرون
آره، حتماً
دوستات نمیبرنت بیرون؟
نه. چرا؟
چون واسه اینکه دوستات ببرنت بیرون
کلاً باید اول چندتا دوست داشته باشی
آهان. آره، جالبه که اینطوری کار میکنه
تو دوست داری. اون دختره چی بود، اه
اون بلوند بانمکه؟ اسمش چی بود؟
چی؟ تو خیابون "الیس" زندگی میکنه
قدیما همهی وقتتون رو با هم میگذروندید
کریستی جیکوبسون؟ کریستی جیکوبسون
بابا، اون مال کلاس سوم بود! اوه
آخرین باری که دیدمش تو چالهی ماسهبازی بود
کلر چی؟ اون دوستم نیست، خواهرمه
تازه، اون نیویورکه و منم ازش خوشم نمیاد
فکر کردم داره میاد اینجا
تا فردا نمیرسه
نصیحت من بهت اینه که اگه شبها خوابت نمیبره
بشینی و کمی ریاضی کار کنی
اوه، خواهش میکنم
میتونیم با هم کار کنیم. به روش قدیمی
چیزی بدتر از این به ذهنم نمیرسه
خط به خط، با صدای بلند. از دلِ استدلالها. مطمئنی از این نمیخوای؟
بهتره دستبهکار بشی. من وقتی همسنِ تو بودم، بهترین کارهام رو انجام داده بودم
چند سالت بود؟ هوم؟
وقتی شروع شد. چی؟
میدونی، وقتی که... مریض شدی. اه
بیست و شش، بیست و هفت سالگی... نگرانِ اینی؟
بهش فکر کردم
فقط چون من عقلم رو از دست دادم دلیل نمیشه تو هم اینطوری بشی
این چیزها دقیقاً ارثی نیستن. الان دیگه این رو میدونن
به من گوش کن
زندگی تو دههی بیست سالگی سریع تغییر میکنه و آدم رو تکون میده
حالت گرفتهست. هفتهی بدی داشتی
دو سالِ گندی رو پشت سر گذاشتی. هیچکس بهتر از من این رو نمیدونه
حالت خوب میشه. واقعاً؟
آره، بهت قول میدم
همین که میتونیم با هم دربارهش حرف بزنیم، خودش نشانهی خوبیه
نشانهی خوب؟ آره
چطور ممکنه نشانهی خوبی باشه؟
چون آدمهای دیوونه نمیشینن یه جا
که از خودشون بپرسن نکنه خل و چل شدن
نمیپرسن؟ معلومه که نه
کارهای بهتری برای انجام دادن دارن. این رو از من بشنو
یه نشانهی خیلی واضح از دیوونگی اینه که نتونی این سؤال رو بپرسی
"آیا من دیوونهام؟"
حتی اگه جوابش "بله" باشه؟
میبینی؟ دیوونهها این سؤال رو نمیپرسن
هوم
خب، بیا دیگه، نظرت چیه؟ بیا، اه... بیخیالِ امشب بشیم
میتونی بری بالا و کمی بخوابی. بعدش صبح میتونی
صبر کن. چی شده؟
با عقل جور درنمیاد
چرا، جور درمیاد. نه
مشکل کجاست؟ مشکل اینجاست که
تو دیوونهای. خب که چی؟
خب، خودت گفتی یه آدم دیوونه هیچوقت بهش اعتراف نمیکنه
آهان، متوجه شدم
خب؟
نکتهی خوبیه
پس چطور میتونی بهش اعتراف کنی؟
خب، چون
من مُردم
مگه نه؟
تو یه هفته پیش مُردی
آنوریسم مغزی، ۶۳ سالگی
مراسم تدفین فرداست
آه! اوه
متأسفم. اذیتت... اذیتت کردم؟
نه، اشکالی نداره. خوبه
آقای دابز، قصد دارید تا ابد اونجا بایستید؟
ایشون دخترم کاترین هستن
سلام. سلام
آقای دابز توی پروژهی بینهایت ما هستن؛ هرچی به پایان پایاننامهشون نزدیک میشن
زمان به بینهایت میل میکنه
کاترین؟ بله؟
ببخشید. فقط میخواستم بگم کارم برای امشب تموم شده
خوبه. شامپاین، آره؟
آره. جشنی چیزیه؟
کمی میخوای؟ حتماً
من دیگه نمیخورم. میتونی بقیهش رو با خودت ببری
اوه، نه... ممنون
ببرش، من دیگه تموم کردم. نه، دارم رانندگی میکنم
امم، خودم میرم بیرون
باشه. کی برگردم؟
برگردی؟ آره، کارم هنوز خیلی مونده. شاید فردا؟
فردا مراسم تدفین داریم
راست میگی. متأسفم. اه
میخواستم اگه اشکالی نداره، منم بیام؟
حتماً
یکشنبه چطور؟ هستید؟
سه روز وقت داشتی
میدونم الان اصلاً حوصلهی کسی رو نداری
ولی، امم، بالاخره یکی باید به دستنوشتههای پدرت رسیدگی کنه
اون بالا هیچی نیست. ۱۰۳ تا دفترچه اونجاست
اون "جنونِ نوشتن" داشت، هارولد. میدونی یعنی چی؟
بله، وسواس نوشتن داشت. "هل" صدام کن
مثل میمونیه که پشت ماشین تحریر نشسته باشه؛ ۱۰۳ تا دفترچهی پر از اراجیف
من حاضرم تکتک صفحات رو چک کنم. تو چی؟ نه
من دیوونه نیستم
خب، من دیگه دیرم میشه
اه، چندتا از دوستام توی یه گروه موسیقیان
دارن توی یه بار تو خیابون "دایورسی" اجرا میکنن
نوبتشون آخره. حدود ساعت ۲ یا ۲:۳۰ میرن روی استیج. قول دادم اونجا باشم
عالیه. همهشون تو دانشکدهی ریاضیان. واقعاً کارشون درسته
یه آهنگ دارن به اسم "آی"
ازش خوشت میاد. آیِ کوچک
فقط اونجا میایستن و سه دقیقه هیچچی نمینوازن
عدد موهومی؟
یه شوخی ریاضیه. واسه همینم هست که نفر آخر برنامه اجرا میکنن
راهِ زیادیه که آدم بره تا اجرای چندتا "خرخون" رو ببینه
متنفرم وقتی مردم این رو میگن
واقعاً اونقدرها هم راهش دور نیست
پس یعنی خرخونان؟ اوه، خورههای واقعیان
ولی خورههایی هستن که، میدونی، بلدند چطوری لباس بپوشن
و توی یه دانشگاه بزرگ کار میکنن
بعضیهاشون به جای عینک، لنز میذارن
اونا، اه، ورزش میکنن. تو گروه موسیقی ساز میزنن
و در کمال تعجب، رابطههای زیادی هم دارن
و این باعث میشه آدم به کلِ این القاب شک کنه
"خوره"، "خرخون"، "تکبعدی"، "دیلبرت"، "خنگول"
تو هم تو این گروهی، نه؟ خب، آره
من درامز میزنم. میخوای بیای؟
به خدا قسم هیچوقت آواز نمیخونم. نه، ممنون
خیلی خب، ببین کاترین
دوشنبه چطوره؟ مگه تو کار و زندگی نداری؟
چرا، این ترم کلی واحد برای تدریس دارم، بهعلاوهی کارهای خودم
بهعلاوهی تمرین گروه. تازه هفتهای دوبار هم به بچههای ۱۰ ساله هاکی یاد میدم
اه، حالم رو به هم میزنی. ببین، من اصلاً وقت این کار رو ندارم
ولی اگه اجازه بدی، مجبورم این کار رو بکنم
من عاشق پدرت بودم و باور نمیکنم ذهنی مثل ذهنِ اون، همینطوری از کار افتاده باشه
اون لحظاتِ هوشیاری داشت، یه سالِ تمام هوشیار بود، سه سال پیش
متأسفم. ببین، بذار
صبر کن. تو بیست و هفت سالته، درسته؟
تو چند سالته؟ مهم نیست. گوش کن
چند سالته؟ بیست و شش سالمه، خوبه؟
وقتی پدرت از جفتمون هم جوونتر بود
توی سه تا رشته، دستاوردهای بزرگی داشت
نظریهی بازیها، هندسهی جبریِ غیرخطی... واسه من سخنرانی نکن
ببین، اگه من فقط یکدهمِ اون چیزهایی رو
که پدرت ارائه داد، کشف میکردم، میتونستم با سر
برم توی هر دانشکدهی ریاضیای که تو این کشور بخوام
کولهپشتیت رو بده به من. چرا؟
چون میخوام توش رو نگاه کنم. چی؟
فقط بازش کن و بده به من. اوه، دست بردار
تو هیچچیزی رو
از این خونه بیرون نمیبری. من همچین کاری نمیکنم
No comments yet. Be the first to leave one.