200 dòng đầu tiên.
فقط یادت باشه، دلیلی که زنت و بچهت
تنهات گذاشتن اینه که نتونستی بهشون بدی
زندگیای که میخواستن هم.
اه!
ببخشید.
جان، نمیتونم بذارم این وسط شهر اتفاق بیفته.
بهش آموزش دادن این کارو کنه.
گروهبان.
استانداردای حرفهای.
واقعاً؟ اگه بهش میگفتی منو میشناسی،
از همون روز اول یه آدم ناخواسته میشدی.
خب، دلم نیومد نادیدهت بگیرم.
این یه قبض دیگه است که نمیتونیم پرداختش کنیم.
زانو بزن!
اون با یه نفر دیگه است.
اون با یکی خوابیده، دارم بهت میگم. میدونم.
نه رفیق، اون فقط یه کم نیاز داره تنها باشه.
هنوز بهش در مورد خودت و اون گفتی؟
خبرت میکنم.
# راستش رو بخوای
# من اون آدمی نیستم که قبلاً بودم
# ولی اینم میدونم
# من اون آدمی نیستم که قبلاً بودم
# دنبال نشونهها میگردم بین خطوط
# از درست و غلط
# اممم، اممممممم، اممم، اممممممم
# اممم، اممممممم. #
فکر کنم یه گشایشی شده.
گشایش؟ آره.
آره.
این همون کلمه درست نیست؟ گشایش؟
خونه جدید زن سابقم بودم.
این...
...خونه بزرگ جدید.
عمارت. یه عمارته.
باید سامی رو برمیداشتم.
و شوهر جدیدش اونجا بود؟ لاکي؟
آره.
لاكي اونجا بود. لاکلن.
هنوزم تنها لاکيایه که تا حالا دیدم.
هیچکس توی مدرسهام لاکي صدا نمیشد.
یا لاکلن.
خب، به هر حال رفتم اونجا و همه کارهای همیشگی رو کردم.
روی پلههای اون، میدونی، عمارتش ایستادم و اِ...
بزرگونه رفتار میکردم، باهاش دست میدادم،
دو تا...
...لعنتیاش... ببخشید.
اشکال نداره. دو تا اِ... ماشین ۸۰ هزار دلاریش توی حیاط و...
و اینطور، من همه این کارا رو کردم...
و دلم نمیخواست بکشمش.
این اولین باره که رفتم و نخواستم اون یارو رو بکشم.
و فکر کردم...
...جان، این یه گشایشه.
داری... داری به یه گشایش میرسی.
و اصلاً هیچ کینهای حس نکردی؟
نه، هیچی.
همهش رفته.
و اون حسی که همیشه بهت دست میده رو نداشتی؟
میدونی، یه کار احمقانه کنی؟
نه، نه.
فقط...
من...
فکر کنم حس سبکی میکردم.
حس سبکی؟
از چه نظر؟
از هر نظر.
فکر کنم حالشون با اون بهتره تا با من.
منظورت از نظر مالیه؟ یا از نظر کارت؟
فقط کار نیست.
حس میکنم همه چی داره از هم میپاشه،
همه چی داره از کنترل خارج میشه.
انگار که داریم... داریم میریم یه جایی به سمت... یه چیزی.
و قرار نیست خوب باشه.
حس میکنم رونا و سامی که با لاکي هستن...
...اونا رو اون طرف حصار میذاره.
اونا الان در امانن.
چی باعث این حرف شد؟
نمیدونم.
ببخشید.
نه، معذرتخواهی نکن.
هوم...
میدونم چطور بودم.
داشتم دلم به حال خودم میسوخت.
نه، تو اینطور نبودی... من بودم.
من رو مخ بودم.
ولی فکر کنم الان میدونم چی کار کنم.
میتونم یه راهی پیدا کنم. ممم...
باشه.
باشه... باشه، پس... تو ادینبورگ گانگستر نیست؟
اون اینو گفت.
اون گفت فقط آدمایی هستن که فکر میکنن گانگسترن.
باشه، خوبه، خوبه. پس ما لعنتی چی کارهایم؟
اون گفت یه پلیس بهش گفته.
اوه، یه پلیس؟ کدوم پلیس لعنتی؟
نمیدونم.
بهش در مورد شماها گفتم.
بهش گفتم داشت دریل کریستی رو میزد.
چی گفتی؟
بهش گفتم...
تو نباید اسم هیچ لعنتی رو ببری!
مگه کسخلی؟
اسم هیچ گوهی رو نمیگی!
فهمیدی، پسر؟
دیگه چه گوهی خورد؟
گفت: «چرا یه نگهبان نداری؟»
چی؟ «یه نگهبان»؟! یه نگهبان کوفتی یعنی چی؟
گفت این امنیت اولیه کمپه.
باشه، داره مسخرهمون میکنه، لعنتی؟
این دو تا کثافت دارید چه گوهی میگید؟
حس میکنم دارید یه عالمه چرت و پرت تحویلم میدید.
و چیزی که واقعاً میخوام بدونم، پسر،
اینه که چرا یه جای زخم رو صورتت نیست،
چرا مقاومت نکردی.
اون اسلحه داشت!
اون اسلحه داشت؟ آهان، پس اون میتونه مقابله کنه، ولی تو نمیتونی؟
باشه.
خب، بیا، بشین.
بیا، بشین، راحت باش.
بشین!
اوف!
آه... نگام کن، پسر.
یه سوال ازت دارم.
با کدوم دست جق میزنی؟ ها؟
کدوم دستی هستی؟
راستدست.
نه! آخ!
خب، تو... تو کتک رو خوردی، آفرین.
کدوم انگشتشو باید از دست بده؟
پول رو برمیگردونیم.
قضیه پول نیست، پسر.
کدوم انگشتشو باید از دست بده؟
کدوم انگشتشو باید از دست بده؟
انگشت کوچیکش.
نه!
اوه، انگشت کوچیکش؟ چی، واسه پنج هزار تا؟
نه!
خوبه، خوبه.
خب، قطعش کن.
نه. یعنی چی نه؟ قطعش کن.
اون رفیقمه. رفیقته؟
اون رفیقته؟
نه، نه، نه، نه، پسر. تو این بازی رفیقی وجود نداره.
نمیفهمی اونجا چی کار کرد؟ یالا، از مغزت استفاده کن.
چی؟ تو کتک رو خوردی و اون و یه عوضی دیگه،
دارن با پول کوفتی فرار میکنن.
اون تو رو فروخت، پسر.
انگشت کوفتیشو قطع کن، همین الان.
هر کار دیگه ای میکنم.
هر چی تو بگی!
هر چی من بگم؟
باشه. شنیدی؟ هر چی من بگم.
باشه. هر چی من بگم.
خب، خفهاش کن برام.
نه!
هنوز نمیدونم داره بهم کمکی میکنه یا نه.
خب، حتماً همینطوره، اگه هنوز داری میری.
دلم براش میسوزه.
آندریا.
روانکاوم.
حس میکنم باید کاری کنم که اون حس کنه داره بهم کمک میکنه.
میدونی؟ یه حس عمیق تعهد نسبت بهش دارم.
چه پیشرفتی تو پرونده خنجر خوردن مکجگر داشتی؟
مردی که دخالت کرد رو پیدا کردی؟
ام...
شیوا یه اسم پیدا کرده.
اون چند تا پناهگاه بیخانمانها رو گشت.
اسمش اندی رولند.
اون عضو سابق هنگ سلطنتی اسکاتلند بوده.
یکی از کارکنان پروژههای بیخانمانها عکسشو شناخت،
فکر میکنه تو یه کوچه تو خیابون اصلی جا خوش کرده.
همین الان میرم اونجا. خوبه، خوبه. باید یه پیشرفتی ببینم.
یه اتوبوس پر از توریستهای آسیبدیده دارن در موردش توئیت میکنن.
فکر میکنی این چه وجههای از ما نشون میده؟
آره. آره، همه عاشق یه جنگجوی هایلندیان تا وقتی که یکیشو میبینن.
جنگجوی هایلندی، گه خورد.
یالا، دیگه!
آروم باش...
یالا.
نباید بالا پارک میکردیم و پیاده میاومدیم پایین؟
تو شهر جان ناکس هستی، شیوا.
زندگی باید سخت باشه.
جان.
خوشحالم پیدات کردم.
متاسفم که از سمی در مورد... متوجه شدی.
الان نمیتونم حرف بزنم، رونا.
سرم شلوغه. وقت ندارم.
خب، باید در موردش حرف بزنیم، جان، پس بهم زنگ بزن.
میکنم.
لعنتی...
هی!
شماها دارید چه گوهی میخورید؟!
ریبِس؟
اون آدم درستی بود، برادرت.
دوستش داشتم.
حالش چطوره؟
آه، خوبه.
هنوزم یه عوضی ترشرویه، ولی خب... این ارثیه خانوادگیمونه.
چند وقته اومدی بیرون؟
تقریباً شش هفتهست.
نه، منظورم ارتش بود، نه زندان.
No comments yet. Be the first to leave one.