200 dòng đầu tiên.
اگه لطف کنید دنبالم بیاید
خانمها و آقایان
پس بازی شروع شد، آره؟
خیلی ممنون
همهتون اینجایید، عالیه!
ناهار آمادهست!
با چاشنیِ
قتل!
خب، اول از همه با کارآگاهتون آشنا بشید
بازیگر و گنجینه ملی، آنتونی هارت
یا، همونطور که میشناسیدش
الیوت فلیم، از سریال تلویزیونی «ققنوس».
ام، خاله هل
فکر کردم قرار بود من قربانی باشم؟
همینطور بودی.
بابا؟
یک ضربه چاقوی کشنده به قلب.
گروهبان مالووان
آه، چه عجب به ما پیوستی.
نیم ساعت پیش منتظرتون بودیم.
میدونم، میدونم، مشکل ماشین بود.
ولی نگران نباشید قربان، خودم حلش میکنم.
فقط باید یه قطعه جدید سفارش بدم... خب، یه قطعه خیلی قدیمی.
یه کارآگاه به ماشینی نیاز داره که راه بره، نه یه آشغالدونی متحرک.
کاملاً درسته قربان، نکتهی خیلی خوبیه.
کاملاً موافقم.
خب، نصف مهمونا تمام صبح رو تو تور باغ بودن.
پس اونا رو از لیست خارج کردیم و فرستادیم خونه.
ولی باید از بقیه اظهارات بگیریم.
و رئیس کل میخواد این پرونده زود جمع بشه.
هرچی سریعتر که چشم خبرنگارا ازمون دور بمونه.
فردا اینجا عین سیرک میشه.
یعنی من فقط ۲۴ ساعت وقت دارم؟
چی؟ نه.
آه... میشه؟
اینجوری حسابی دراماتیک میشه.
ببین، این پرونده رو زود جمع کن.
و اداره رو از زیر ذرهبین مطبوعات دور نگه دار.
و اون ترفیع دیگه مال خودته.
چه عالی، چاودری کجاست؟
دعوای کشاورزی
گیبسونها و لوئیسها اون حوالیِ سِفنیزل
اونجا کار بالا گرفته. منم باید برم.
دو تا افسر برای دعوای کشاورزا؟
نه. کیلی از مدرسه تعلیق شده
به خاطر پخش کردن شایعههای دروغ
درباره یه معلم که اتفاقاً خودم میدونم
کاملاً حقیقت دارن ولی الان بحث این نیست.
خب، نگران نباشید قربان. من اینجا دارم.
خیلی خب، ممنون. منو در جریان بذار.
اوه، راستی، شما دو نفر هم یه زمانی دخترای نوجوون بودید.
مثلاً فرض کنید پدرتون شما رو تو یه سلول پلیس حبس کنه
که بهتون مسئولیتپذیری رو یاد بده.
فکر میکنید این یه درس زندگی خوبی میشه یا...؟
نه. نه.
باشه.
خیلی خب، علت مرگ: ضربه چاقو مستقیماً به قلب.
زاویه ورود نشون میده که قاتل
جلوی مقتول ایستاده بود، هیچ زخم دفاعی هم نیست.
البته یه نکته جالب درباره اسلحه هست.
چاقو نیست، نامهبازکنِ.
یه نکته عجیب دیگه. آرایش داره.
کرم پودر روی چشم چپش.
یکی زدتش.
از قیافش پیداست، همین تازگیها.
آنتونی هارت.
اسطوره.
شاید گفتنش درست نباشه، ولی فکر میکردم قبلاً مرده.
منم!
میتونم برم خونه؟
این یه پرونده قتلِ.
هیچکس از این خونه بیرون نمیره...
تا وقتی که از همه اظهارات نگیرم.
دفترچه پلیس رو نگاه کن، عزیزم.
دقت به جزئیات رو ببین.
اما مطمئن نیستم این کفشا رو پای یه پلیس باور کنم.
باشه، امم، ببخشید، اسم هر دوتون چیه؟
ها؟ آهان.
خب، امم، من تانیس فیرودر هستم.
مالک یک معدن الماس آفریقای جنوبی
پتی و بیل مارکوس
هی دارم بهش توضیح بدم
که این جزئی از بازی نیست
نیست. اصلا نیست. یه نفر مُرده.
آره، "آقا پلیس".
خب، اِم... میشه همه به جز
از خانواده مقتول، لطفا بیرون منتظر بمونن؟
باشه. با کمال میل.
یه نوشیدنی میخوام.
کی میخواست بابا رو بکشه؟
وحشتناکه.
پس هر دوتون اینجا با آنتونی زندگی میکنید؟
نه، اه... نه، من تو ایبیزا زندگی میکنم.
من فقط اینجام چون بابا برگشت خونه.
داداشم ماه پیش برگشت.
برای یه سال تو این رویدادها ثبت نام کرده بود.
اینجا خونه خانواده هارته.
آه خوبه، حتماً خودشه.
از یه دوست خواستم بیاد اینجا.
من نیاز دارم کسی کنارم باشه
اینجا صحنه قتله
نمیتونی همینجوری هر کسی رو بیاری اینجا
اون یه غریبه نیست. یه دوست قدیمی و خیلی عزیزه
آهان، بله! چرا زودتر نگفتی؟
آه، جانی، قهرمان من!
از دل بارون اومده تا منو آروم کنه
هلنا، واقعاً وحشتناکه
آنتونی، به قتل رسیده؟
غیرقابل تصوره، مگه نه؟
خونمون پر از غریبهست
و من فقط به یکی آشنا نیاز داشتم
آه
اوم، خب، من... میدونم چی داری تحمل میکنی
و آخرین چیزی که دلت میخواد، آشپزیه
واسه همین برات غذا گرفتم
آه، جانی
واسه همین بهت نیاز داشتم
تو منو میفهمی
فکر میکنم تو از معدود آدمایی هستی...
...که من هیچوقت نفهمیدمش
ام، میتونم با جانی صحبت کنم؟
هوم
این پرونده جدیدتونه، نه؟
بله و خیلی هم فوریه
اگه به کمکتون نیاز داشتم، خودم زنگ میزدم
آره، آره، هر وقت لازم شد زنگ میزنی دیگه
مدت زیادی بود که اذیتم نکرده بودی
فکر کردم شاید دیگه از من صرفنظر کردی...
...حالا که راه افتادی و سر و پات پیدا شده
هی! اگه میخوای به مدرک دست بزنی، دستکش بپوش
آه، این چیزای افتضاح، اه!
منو عین یه اسمورف پیر میکنن
اییی، اه! باشه
ولی سلاح قتل جالبیه، نه؟
یه میز پر از چاقوی استیک، اونوقت از یه کاغذبازکن استفاده کردن؟
این به ما میگه که سلاح اهمیت داره
پر از معنی برای عامل جرم ما
یا شاید فقط از تو خونه برش داشتن
هلنا از اون تیپا نیست که کاغذبازکن داشته باشه
دقت تو ذاتش نیست
اون پاکتاشو پاره میکرد
یه زن خیلی پرشور و هیجان
جدی میگی جان چپل؟
واسه همین اینجایی؟
اومدی یه حالی به خودت بدی؟
نه، من اینجا نیومدم که "حالی به خودم بدم"
تو آدم بینزاکتِ وقیح!
هلنا دوست عزیز منه. ما از طریق آنتونی با هم آشنا شدیم
بعضی از شادترین خاطراتم تو این خونهست
پس شما با هم رفیق بودین؟
برای مدتی رفیقای خیلی خوب. بعد، متأسفانه، رقبای سرسخت
«ققنوس» تو آیتیوی، «سزار» تو بیبیسی
حسابی رقابتی شد. هوم
خب، بالاخره اون برنده شد
چی؟! فکر میکنی آنتونی هارت از من موفقتر بود؟
چون انتخاب کرد بره آمریکا؟
تو چرا هیچوقت نرفتی آمریکا؟
اوه، ازم خواستن
حتی التماس هم کردن، ولی هیچوقت نتونستم برنامههامو جور کنم
به هر حال، میتونی منو تصور کنی که کنار استخر نشستم...
...تمام روز با مایو اسپیدو؟
آه، من امروز به اندازه کافی صحنههای دلخراش دیدم
با اون جنازه، تو ذهنم
میشه بس کنی؟
یه زمانی بود که اتفاقاً به نظر میرسیدم...
...توی یه اسپیدو، خیلی گیرا بودم
ولی الان دیگه نمیشه، زیادی آویزون شده
باشه، باشه
من میرم از هلنا بپرسم...
...که در مورد سلاح قتل چی میدونه
و منم میبینم چی میتونم از مهمونای دیگه بفهمم
ولی با هلنا زیاد طولش نده
اون واقعاً داره عذاب وحشتناکی میکشه
جالبه چپل
هوم
خیلی جالبه
هوم
تاحالا تو عمرم ندیدمش
تقریباً مطمئنم که از این خونه نیست
البته من الان چهار تا ویسکی حسابی خوردم
درسته. خیلی جالبه
راستش، اونقدر هم جالب نیست، نمیدونم چرا گفتم
پس تو و جان چپل. قضیه چیه اونجا؟
آه، جانِ باهوش و بااحساس
دخترا رو با یه شعر و یه کیک چایِ کرهای بیدار میکرد
تو با جان چپل "بیدار" میشدی؟
بله، این ربطی داره؟
خیلی. این یه پیشزمینه... اساسی و لازمه
آهان، درسته
جانی تو دهه ۸۰ خیلی اینجا میموند و...
خب، ما یه سر و سری داشتیم
هیچی جدی نبود
اون یه عاشق بینظیر بود
اوه، خدایا. خدایا، نه
و بعد سرنوشت دخالت کرد. من رفتم مراکش تعطیلات
وقتی من نبودم، اون با ایلین دوستداشتنی آشنا شد
از همون اول نیمه گمشده هم بودن
من با پوستی کاملاً برنزه برگشتم
یه فرش زیبا و یه قلب شکسته
اوه. امم
No comments yet. Be the first to leave one.