200 dòng đầu tiên.
اوه، واقعاً عذر میخوام، پدر
باز کردنِ این همه وسایل باعث شد خیلی عقب بیفتم
از کارهای اداریِ کلیسا
خیلی خوشحالم که شما و جناب بازرس
انقدر خوب اینجا جا افتادین
این دیگه چیه؟
خانم مککارتی اینو مخصوصاً اینجا جا گذاشته؟
در واقع، این هدیهٔ ادگار برای خانهمبارکی بود
خیلی تو چشمه
واقعاً زشته
میدونم! اما دلم نمیاد بهش بگم
با این تنزل رتبهای که داشته، شرایط براش سخت بوده
دارم سعی میکنم اوضاع رو براش راحتتر کنم
اوه، سلام! خانم گودفلو
پدر براون، برندا
حدس بزنین کی همین الان بهم زنگ زد؟
جویس وبر
اون ما رو برای امشب به خونهاش دعوت کرده
چی؟ نه بابا؟
جویس وبر همسر سرهنگه
اون رئیس انجمن "سیپیدابلیواس" هست
انجمن همسران پلیس کاتسولد
اوه! من توی چند تا از مراسمهای خیریهشون بودم
اونا واقعاً جزو خواص هستن. این افتخار بزرگیه
من بیشتر از ۲۰ ساله که توی مراسمهاشون شرکت میکنم
و تا حالا هیچوقت به یه همچین چیزی دعوت نشده بودم
خب چرا الان؟
در ضمن، یکم دیر خبر ندادن؟
فردا یه حراج خیریه بزرگ توی همبلستون هست
و بیشترِ اعضای کمیته اجرایی دچار زردزخم شدن
اوه
بهش زنگ بزنم و تأیید کنم؟ بله
صبر کن... نه، نمیتونم
این گزارشهای کلیسا مونده
و حتی آمار عشای ربانی رو هم شروع نکردم
همهشون باید تا فردا برای اسقفنشین فرستاده بشن
خب، من میتونم اونا رو برات انجام بدم
واقعاً؟
البته. بارها دیدم که چطوری انجامش میدی
و من به تواناییهای دوشیزه پالمر کاملاً ایمان دارم
اوه، ممنونم برندا
اگه من عضو انجمن همسران پلیس بشم
ادگار خیلی به خودش افتخار میکنه
امشب باید همهچی عالی پیش بره
موهام چطوره؟
همونطوری که دفعهٔ قبلی پرسیدی
اوه، خیلی مهمه ادگار
میخوام تأثیر خوبی بذارم
عالی شدی
دیدی؟ نیازی نیست نگران باشی
گفتنش برای شما راحته، جناب بازرس
من اصلاً توی معاشرت با کلهگندهها خوب نیستم
فقط خودت باش دانیال
دقیقاً. من توی صدها مورد از این جور مهمونیها بودم
معمولاً هم خیلی خستهکنندهان. هیس
شببخیر. میتونم پالتوهاتون رو بگیرم؟
سلام. شببخیر. ممنونم
خوش اومدین! خیلی خوشحالم که تونستین بیاین
مگه نه؟ واقعاً همینطوره
من خانمِ بازرس رِندون هستم
یا برای من و شما، همون آنجی
میدونم خانم رندون
من وایولت گودفلو هستم. قبلاً همدیگه رو دیدیم
راستش چند باری همو دیدیم
البته. وایولت، واقعاً از بیدقتیِ منه
باید سالها پیش دعوتتون میکردیم
و ایشون هم لابد همسرتون هستن؟
بله، سرگروهبان گودفلو هستم خانم
خوشبختم. سلام
ایزابل سالیوان. خیلی ممنون بابت دعوتتون خانم وبر
جویس صدام کن. خیلی مشتاق بودم درست و حسابی باهات آشنا بشم
ما فکر میکردیم جناب بازرس از مجرد موندن راضیه
حتماً زن خیلی خاصی هستی که اون به خاطرش از مجردی گذشت
جرالد! درست به موقع رسیدی
سرِ کار معطل شد. اوه، رندون
آقایان، با اجازه، باید چند کلمهای با هم صحبت کنیم
توی دفترم. اوهوم
بفرمایین، از خودتون با نوشیدنی پذیرایی کنین
ما توی اتاق نشیمن منتظریم
میشه شما بحث رو شروع کنین؟
بالاخره باید کارهای حراج رو نهایی کنیم
حالا، جویس
خب، بفرمایین. ممنونم
حراج خیریه سالانه یکی از مهمترین رویدادهاست
در تقویم اجتماعی انجمن
خب، درسته که بیشتر اعضای اصلی کمیته رو از دست دادیم
اما هنوز هم باید تمام تلاشمون رو بکنیم
مخصوصاً که امسال
عالیجناب برانت، رئیس کل پلیس، تشریف میارن
اوه، رئیس کل پلیس؟
جرالد در این مورد باهات حرف زد؟
بله
خب، تمام پولهای جمعآوری شده
به خیریه بیوهها و یتیمان پلیس کاتسولد تعلق میگیره
و همونطور که میبینین، اجناس درجهیکی برای حراج داریم
یه قالیچه ایرانی
اوه، یه چرخ خیاطی سینگر مدل ۲۰۱ کِی با قلاب دوار عمودی
وایولت گروه خیاطی دهکده رو اداره میکنه
البته که همینطوره
خب، امیدوارم برای خریدش پیشنهاد بدی، وایولت
پیشنهاد بدی و برنده بشی
خب، من برای روز مراسم به چند تا داوطلب نیاز دارم
تا مطمئن بشیم همه چی خوب پیش میره
من بدم نمیاد کمک کنم
منم همینطور
ببخشید یکم دیر کردم. کارول؟
راستش، توی راه با یه مهمون دیگه برخورد کردم
شببخیر به همگی
خانم وبر با من تماس گرفتن و خواستن که یه سری بهتون بزنم
چند تا سوال در مورد بخش خیریه کار داشتم
فکر کردم خانم لاسون بتونن جواب بدن
چون خودشون خیریه بیوهها و یتیمان رو اداره میکنن
بله، اما ما همیشه از توصیههای شما استقبال میکنیم، پدر
باید براتون یه نوشیدنی بیارم
آنجی، زحمتی نیست؟
البته که نه
از این طرف
واقعاً حیف شد که اون اتفاق برات افتاد، سالیوان
پلیس خوبی بودی
اوه! برای من نه، ممنونم قربان. (صدای قدمها)
میدونی، من هنوز مطمئن نیستم که اصلاً چیکار کردی
یه مشکلی در مورد یه پرونده بود
یه سری دخالتهای خارجی
یه لحظه صبر کن، این کشیش اینجا چیکار میکنه؟
همسرتون منو دعوت کردن، سرهنگ وبر
اجازه بدین. ممنونم
زنِ خوبی نصیبت شده، رندون
خیلی از این زنهای جوون دنبال چیزهای بیشتری هستن
شغل و اینجور چیزها
خب، من همین الانشم شغل دارم سرهنگ
اونم مراقبت از همسرمه
در مورد همسر جدیدت چطور، سالیوان؟
فکر میکنم که کار نمیکنه؟
در واقع، اون منشیِ بخشِ پدر براون هستن
حداقل یه شغل آبرومندانهست
زیادی هم هیجانانگیز نیست
خب... لحظات خاص خودش رو داره
فینلی
فرانکلین
نه، نه، نه؛ بازرس فینلی و فرانکلین نمیتونن کنار هم بشینن
نه بعد از اون افتضاحِ گلفِ خیریه
حالا که گفتین
در این مورد توی ستون "خانم اف" خونده بودم
نذارید دهنم در مورد اون زن باز بشه
خانم اف؟ اوه، اون هر جمعه یه ستون شایعهپردازی داره
توی روزنامه "کاتسولد انکوایرر"
اون یه شایعهسازه
تعجبی نداره که از اسم واقعیاش استفاده نمیکنه
میدونستین اون منو به عنوان یه آدمِ جاهطلب توصیف کرده؟
منو؟! همسر من توی یکی از بهترین مدرسههای منطقه درس خونده
تا جایی که میدونم سرهنگ وبر هم همینطور
البته چند سال قبلتر
اما نه، اونا اشتراکات زیادی دارن
در واقع، جرالد شخصاً داره
مایکل رو برای پست بازرس ارشد پیشنهاد میده
اوه، ایزابل، واقعاً معذرت میخوام
من دارم در مورد ترفیع مایکل حرف میزنم
در حالی که همسر شما درست بعد از ازدواجتون تنزل رتبه پیدا کرد
اون مسائل به هم ربطی نداشتن
اوه، نه، نه، نه. قصد جسارت نداشتم
ما همسران پلیس باید پشت هم باشیم
یعنی نگاه کنین به کارول بیچاره
بیشتر از یه سال از مرگ تری میگذره
ضرری نداره اگه یکم رژ لب بزنه
عجب
مطمئنیم که اعضای کمیته زردزخم گرفتن
یا فقط دارن سعی میکنن از دست آنجی فرار کنن؟
خودت رو جمع و جور کن
به ترفیعت فکر کن
بهت گفتم، اصلاً اون شغل لعنتی رو نمیخوام
درست حرف بزن
ما یه نقشه داشتیم
تو باید تا آخر سال بازرس ارشد بشی
وگرنه
و خانم دنبری میتونه به جای همسر سرگروهبان هارکر بره
حله
نمیدونم چطور این کار رو میکنی
کارت تموم شد؟ اوه، آره. ببخشید
بیا تو عزیزم. خوبه
چون یه خبری دارم که باید اعلام کنم
این حراجِ فردا، آخرین فعالیت همسرم خواهد بود
برای انجمن. اون داره استعفا میده
واقعاً؟
اون دوست داره وقت بیشتری رو توی خونه بگذرونه
مگه نه عزیزم؟
بله
این ضایعه بزرگیه
بیایین به افتخارش بنوشیم
به سلامتی خانم وِ... اوه! اوه
ببخشید، ببخشید
حتماً به خاطر داروی ضدحساسیت جدیدشه
شاید بهتر باشه بازرس رندون یکم دراز بکشن
میشه ببریش توی اتاق پذیرایی؟
یالا، خودت رو جمع کن مرد
من یه دستمال میارم
ظاهراً یه نفر پشت تلفن با بازرس سالیوان کار داره
ممنونم جنکینز، الان میام
یه دردسری توی "رد لایون" پیش اومده
یه بنده خدایی به اسم جو آربوتنوت
اوه، من میتونم برم قربان
No comments yet. Be the first to leave one.