200 dòng đầu tiên.
نه!
تو پلیس رو مثل من نمیشناسی!
اگه بری دنبالشون...
تمام «رو» رو به آتیش میکشن.
منو ببخشین، قربان، ولی باید راجعبه خانم لانگربین...
بهتون هشدار بدم.
اون مالک اون کارخونههاست.
اون دور از چشم ما مشغول خریدشون بوده.
فرگوس.
باید بدونی که خواهرم و...
آقای آستریون، رفتن.
آخرین چیزی که شنیدم...
اینه که آقای آستریون و خانم ایموجن وقتی سواحل راگوسا تصرف شد...
سوار کشتی «سوان» بودن.
خدمتکار عشق کریچ.
اینجا آزادی، ایموجن. همینطور هم اگرئوس.
اینجا نه هیچجای دیگهای تو دنیا.
شاید بهتره به دعوت لئونورا برای موندن، فکر کنیم.
دعوت؟
دعوت رو میشه پس زد.
پکت داره از بورگ...
سلاح میخره تا علیه ما استفاده کنه.
چرا باید این گزارش رو باور کنم؟
و جونم رو به خطر انداختم تا این خبر رو به شما برسونم.
ازرا اسپورنرز در خدمت شماست.
حدس زدم واسه کمک گرفتن برمیگردی...
واسه همین صفحۀ مورد نیاز رو علامت زدم.
صفحۀ چی؟
برای احضار روشنایی...
و پاک کردن تاریکی درونت.
تو عوضیِ...
آروم باش، دامبی، ما اومدیم نجاتت بدیم.
- از چی؟ - کلاغها.
هرجور شده دنبال انتقام هستن.
یالا! ولش کن!
این تفنگش بود، درست میگم؟
خواهش میکنم.
درست میگم؟
تبدیل به این شدی؟
این چیزیه که انسانها از من ساختن.
تو، دستت رو ازش بکش.
دامبی، دارین چه غلطی میکنین؟
شلیک نکنین!
« کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما » :. @CinamaSub .:
یالا دیگه، بکش.
باید بکشمت.
ولی کی میخواد کمکم کنه وینیت رو نجات بدم؟
کافیه! کافیه.
پیکسی که در حال حاضر در دادگاه حاضره...
وینیت استونماس...
مطمئنین این همون پیکسیه که...
به جان شما تعرض داشت؟
- خودشه، جناب قاضی. - بدون شک.
ممکنه وقایع درگیری رو...
با کلمات خودتون توصیف کنین...
گروهبان دامبی؟
توی خونهم بهم حمله کرد...
اون و دوستهای کریچش.
جلوی چشمهای همسرم.
جلوی چشمهای پسرم.
یکیشون خواست با چاقو بهم ضربه بزنه.
آره.
از خودم دفاع کردم، ولی تعدادشون خیلی زیاد بود...
مثل حشره کل خونه رو گرفته بودن.
تنها چارهم فرار کردن بود.
فرار کردم به سمت پاسبانی پلیس.
ممکن بود بمیرم اگه...
اگه چی، گروهبان؟
دارم سعی میکنم وقایع رو دقیقاً به خاطر بیارم، جناب قاضی.
خوشبختانه...
همکارهای پلیسم، درست به موقع رسیدن.
مثل همیشه، رفقا، ها؟
کافیه، کافیه. ساکت.
وینیت استونماس.
ممکنه دفاعیه خودتون رو بیان کنین؟
نمیشه از کارهات سر در آورد.
دیروز اون پلیسه رو نجات دادی...
و امروز میخوای کلاغی رو نجات بدی...
که خواست اونو بکشه؟
وینیت منصفانه محاکمه نمیشه.
فقط میخوان احساسات رو تحریک کنن...
یه نمایش عمومی راه بندازن، بعد هم اعدامش کنن.
اونوقت تو میخوای چیکار کنی، بپری وسط و نجاتش بدی؟
با کدوم بال؟
میدونی که ازت متنفره.
آره، خب...
ترجیح میدم زنده باشه و ازم متنفر باشه.
- درضمن، اگه... - اگه گند نزده بودی به نقشهمون، آره.
اگه دوست داری میتونیم تا شب به هم فحش بدیم...
یا میتونیم با هم کار کنیم تا به وینیت کمک کنیم.
تصمیمش با تو.
یا اینکه تو از خونریزی بمیری و منم تماشات کنم.
اوه، لعنت.
خوب زخمی بهت زدم، مگه نه؟
از کجا میدونستی دارم میام بکشمت؟
چون پلیس.
دستکم، قبلاً بودم.
راستش، یه حسی بهم میگفت تو دنبالمی.
ولی با عقل جور در نمیاومد.
گمونم بیشتر از اونی که میخوای پیکس هستی، آقای پلیس.
واقعاً وینیت رو دوست داری، ها؟
نمیتونم بذارم بمیره.
عذر میخوام، صدراعظم.
چی شده، نایجل؟
از این کار هیچ خوشحال نمیشم، قربان. به هیچ وجه.
ولی از من مدرک خواسته بودین.
همونطور که میبینین، خانم لانگربین...
حالا صاحب سهام اصلی...
سودآورترین کارخونههای اسلحه سازی ماست.
اون فقط یه سرمایهگذار نیست.
از اول با نقشه اومده جلو.
و منم اون احمق بیخاصیت مارتیر بودم.
متأسفانه، قربان، اون از قدرت سیاسی خودش برای...
فریب دادن دولت شما...
برای فروش سلاحهای پکت، استفاده کرده.
سلاحهایی که فروششون سود هنگفتی بهش میرسونه.
و ثروتی که از این راه به دست میاره...
- فراتر از هر... - بله، متوجهام.
ممنون، واینتروت.
نه، قربان.
ببخشید، ولی متوجه نیستین.
شایعات میگن که خانم لانگربین...
به رقبای کرسی ما در دولت...
قول حمایت مالی داده.
اون قصد داره از ثروت تازۀ خودش برای...
خرید نمایندهها استفاده کنه و...
- خودش رو صدراعظم کنه. - دقیقاً.
توافق حزب اون با ما یه دروغ محض بود.
سوفی لانگربین از اول قصد داشت به شما خیانت کنه.
ممنون، واینتروت.
آفرین.
یک موضوع دیگه هم هست، قربان.
بازم؟
اون تنها نیست.
معطل نکنین.
هی! اونجا معطل نکنین!
موضوع چیه؟
اون یکی، اونجا. نگاه کن.
همون قد بلنده با کت بلند.
خیلی بزرگ شده.
برادرت؟ البته.
سالهاست ندیدمش.
موفق شدی، سوفی. به خواستهت رسیدی.
نه، ما موفق شدیم.
هردو با هم نقشه کشیدیم، تمامش رو.
و این تازه شروعشه.
همهشون از قبل دستمزد یه هفته کار رو هم دریافت میکنن.
یه نشونه از حسن نیت ما.
برادرت یهکم پول گیرش میاد.
منم همینطور.
خزانه داری بورگ...
برای تمام کارخونههایی که تو معاملۀ تسلیحاتی پکت، درگیر بودن...
جزیۀ پادشاهی فرستاده.
نگاش کن.
ثروتمندترین آدم بورگ.
چه حسی داره؟
احساس آزادی.
انگار دیگه لازم نیست بترسیم.
اونا باید از ما بترسن.
قیافههاشون وقتی تو رو بعد از...
انجام کاری که پدرت نتونست انجام بده میبینن، دیدنیه.
صدراعظم لانگربین.
به اندازۀ کافی زود زمانش رسید.
واقعاً هم لقب خوش آهنگیه.
جناب سفیر.
مشاهده کنین.
تمام اسلحهخونه اینجاست، ویر.
پکت یه قدردانی به شما بدهکاره، آقای میلوورثی.
بفرمایین.
قصد توهین ندارم...
ولی آقای میلوورثی، تعجب کردم که محموله رو تحویل دادین، نه؟
حمل سریع تسلیحات...
از اسلحهخونۀ بورگ؟
روند کسب و کار همینه. همین حین که اینها به ارتش شما تحویل داده میشن...
تمام اسلحهخونۀ بورگ...
- دوباره تأمین میشه. - ولی من تعجب کردم...
چرا همچین ریسکی میکنین.
واسه همین به خودم اجازه دادم یه نگاه کوچیک به گذشتهتون بندازم.
جالبه، نه؟
من قبل از اینجا همونطور که قطعاً میدونین...
یه بازیگر تئاتر بودم، سرگرد.
سیاست، یعنی بازیگری.
- بله. - دود و آینه، تردستی.
- تردستی. - بله.
برای اطمینان از اینکه چند نفر بتونن «رو» رو ترک کنن...
دستمزد بگیرن و آزادیشون رو به دست بیارن.
منظورتون چیه؟
من هرگز بهت تهمت نمیزنم که به نژاد خودت خیانت کرده باشی...
یا دشمن دولت خودت و من شده باشی.
یکی از دلایلش اینه که حیلهگری حیوانی در درونت نیست.
اگه خواستی این کارو بکنی، از وسط دو نصف میشی.
ما حرف همدیگه رو میفهمیم، درسته؟
بله، درسته.
انگیزههای من به خودم مربوطه، آقای ویر.
و اگه برای کمک من ارزش قائل هستین...
بیاین از دردسر دوری کنیم.
بهترین رفتار تو خارج از صحنه تئاتر، همینه.
اوه. جدی؟
باشه.
یعنی اصلاً بابت جادوی سیاه نگران نیستی؟
No comments yet. Be the first to leave one.