200 dòng đầu tiên.
"تریست لو روی" حوالی پاریس، پاییز ۱۹۴۷
موسیو فرنچ اینجاست.
سر وقت، درست همونطور که دوست دارم.
لین یو، بفرستیدش داخل.
لین یو، چایی لطفا.
چایی سفارش دادم. چیز دیگهای میخواید؟
شاید یه چیز قویتر؟ نه، چایی خوبه، ممنونم.
برای پیدا کردن اینجا مشکلی داشتید؟
یه کم.
شنیدم با ماشین نیومدید.
نه، با قطار اومدم.
موسیو لوی، در مورد یه چیزی کنجکاوم.
اون اسم، تریست لو روی، از کجا میاد؟
من اسم رو انتخاب کردم،
اما خودم اختراعش نکردم.
توی داستانی که خوندم پیداش کردم.
خیلی جالب بود.
منظورم داستان بود.
شطرنج آینهای از دنیاست.
تمام عمرم شطرنجباز ماهری بودم.
و روی صفحه،
شاه...
ازم نپرسید چرا...
همیشه به نظرم اومده که
مهرهی غمگینیه در مقایسه با بقیه.
شاید به همین خاطره که وقتی اولین بار اسم رو دیدم، انقدر دوستش داشتم.
تریست لو روی.
شاه غمگین.
قشنگه، مگه نه؟
پس این اسمیه که من به این عمارت دادم.
سالها پیش خریدمش، از سر هوس.
واقعاً هیچوقت فکر نمیکردم اینجا زندگی کنم.
حتی یه زمانی میخواستم بفروشمش.
خوشحالم که این کارو نکردم.
نگران نباشید.
از بین تمام آدمهایی که تو زندگیم بودن،
فقط لین یو رو نگه داشتم.
اون همه چی رو میبینه، همه چی رو میشنوه،
اما هیچوقت حرفی نمیزنه.
یه مرد خردمند.
پس میتونیم شروع کنیم. بله، بله.
بله.
موسیو فرنچ، باهاتون تماس گرفتم چون...
میخوام یه کاری برام انجام بدید.
میخوام یه نفر رو پیدا کنید.
و اگه میشه بپرسم، چرا من؟
میدونید که متخصصین هستن
که به اینجور مسائل رسیدگی میکنن.
متخصصها برای حل کردن یه سری از مشکلات،
اونایی که خیلی واضحن، خوبن.
اما وقتی یه چیز ظریفتره، مثلاً...
اونوقت اصلا فایدهای ندارن.
مثلا...
اونا هیچی در مورد
جنگیدن برای یه آرمان نمیدونن.
در حالی که شما میدونید.
به همین دلیله که حس میکنم میتونم بهتون اعتماد کنم.
خب، فقط این یه دلیل نیست.
پول هم بیتأثیر نبود.
من این چیزا رو سرسری نمیگیرم.
قبل از اینکه باهاتون تماس بگیرم، تحقیقاتم رو کردم.
خودم مستقیم میدونم
که شما خیلی از افراد من رو نجات دادید،
از افتادن دست گشتاپو، با کمک کردن بهشون
تا از پیرنه رد بشن.
شما از جنگیدن خستهاید
و دوست دارید یه زندگی عادی داشته باشید.
اینطور نیست؟
بستگی داره منظورتون از یه زندگی عادی چی باشه.
من و شما ممکنه تو این مورد اختلاف نظر داشته باشیم.
من دارم در مورد چیزی صحبت میکنم که اکثریت مردم میخوان:
یه شغل، یه خانواده، سلامتی،
دوستای خوب.
براتون آشناست؟
بله، البته، اما... منظورتون اینه که
شما هیچوقت هیچ کدوم از اینا رو نداشتید؟
داشتم،
اما خیلی کوتاه دوام آورد.
خب، خب، باورتون میشه؟
ما یه چیز مشترک داریم.
بله، شما خستهاید.
و برام مهم نیست میخواید قبول کنید یا نه.
من میفهمم.
نیازی به خجالت کشیدن نیست.
شما جنگتون رو باختید.
و ژنرال فرانکو حالا حالاها جایی نمیره.
بله، بفرمایید سیگار بکشید.
در واقع، فکر خوبیه.
فکر کنم منم بهتون ملحق شم.
فکر کنم یه کم دود کشیدن
حالمو خوب میکنه.
نه، ممنون.
من تنها کسی هستم که تو این خونه سیگار برگ میکشه.
واقعاً حیف میشه اگه همچین لذتی رو
از دست بدم.
وظیفه منه که اجازه ندم این اتفاق بیفته.
بریم سر اصل مطلب.
موسیو فرنچ،
اگه مأموریتی رو که بهتون میدم انجام بدید،
من آمادهام کمکتون کنم زندگیتون رو از نو بسازید.
آنچه داشتی و از دست دادی، دوباره به دست میاری
و مهمتر از همه، کار خوبی میکنی.
شاید حتی جایی توی بهشت برای خودت دست و پا کنی.
فکر میکنم آخری رو بذاریم
برای یه وقت دیگه.
ممنونم، لین یو.
آقای فرانچ، سعی نکن با من بازی کنی.
در اعماق وجودشون، همه آنارشیستها مسیحی هستن.
اونا منو گول نمیزنن. میدونی چرا؟
چون من یهودی سفاردیام.
من توی طنجه به دنیا اومدم.
اما اجداد من
همیشه کلید خونه پدری رو نگه داشته بودن.
اون خونه توی تولدو بود.
من چهار بار اسمم رو عوض کردم.
لِوی از همه بیشتر موندگار بود،
اما در عین حال، سنگینترین بار هم بود.
فکر میکنم با همین اسم به خاک سپرده بشم.
دکترها خیلی بهم سخت گرفتن
و فقط چند ماه بهم فرصت زندگی دادن.
پس وقتی برای تلف کردن ندارم.
آقای فرانچ،
میخوام بری شانگهای
تا دنبال کسی بگردی.
اگه پیداشون کردی،
مأموریتت اینه که برشون گردونی اینجا.
میخوام چیزی رو ببینی.
شاید خیلی به دردت نخوره، اما به هر حال...
تنها چیزیه که ازش برام مونده.
دخترمه.
وقتی این عکس گرفته شد، اسمش جودیت بود.
الان باید ۱۴ سالش باشه.
اسم مادرش چِنگ جینگه.
اون توی تئاتر گربهها کار میکرد.
همونجا بود که باهاش آشنا شدم.
نمایش مورد علاقهاش
و چیزی که بهش شهرتی داده بود
همیشه با یه ژست تموم میشد.
ژست شانگهای.
من برای جودیت
آهنگهایی رو که بچگی یاد گرفته بودم، میخوندم.
اما مادرش اون ژست رو بهش یاد داد.
اون ژست...
چِنگ جینگ اسم دخترم رو عوض کرد.
اسمش رو گذاشت چیائو شو.
و بعد اون رو با خودش برد.
من دیگه هیچکدومشون رو ندیدم.
نه.
نه.
نگهش دار.
و مهمتر از همه،
گمش نکن.
جودیت،
تنها کسی در دنیاست که خون من در رگهاشه.
میفهمی که، نه؟
میدونم تو هم دختر داری.
من میخوام دختر خودم رو ببینم، آقای فرانچ.
لطفاً، پیداش کن.
ممکنه بپرسم چرا احساس نیاز میکنی این کار رو انجام بدی
بعد از این همه مدت که گذشته؟
آقای فرانچ، تو آدم باهوشی هستی.
من تمام زندگیم رو
شب و روز در محاصره آدمها گذروندم.
و همیشه مجبور بودم وانمود کنم.
اصلاً نمیدونی چقدر خستهکنندهست.
اما دیگه تموم شده.
پس میخوام حقیقت رو بگم.
میخوام دخترم رو پیدا کنی
چون اون تنها کسی در دنیاست
که متفاوت به من نگاه میکنه.
یکتا.
همین تنها چیزیه که ازش میخوام.
میخوام قبل از مرگم، اون نگاه رو برای آخرین بار ببینم.
نگاهش.
همین و بس.
بسیار خب، آقای لِوی.
من به شانگهای میرم.
"اسم او خولیو آرناس بود."
این یکی از آخرین پلانهای دوران بازیگری اونه.
اون در سال ۱۹۹۰ ناپدید شد.
در حین کار روی فیلم "نگاه وداع"
فیلمی که هرگز ساخته نشد.
او را مرده فرض کردند،
"اما جسدش هرگز پیدا نشد."
مادرید، پاییز ۲۰۱۲.
صبح بخیر. ببخشید، برنامه "پروندههای حل نشده"؟
از این طرف بفرمایید، در رو باز میکنم. - ممنون.
پروندههای حل نشده
اودیشن طبقه پایینه.
من میگل گارای هستم. با مارتا سوریانو قرار دارم.
یک لحظه.
مارتا، میگل گارای اومده.
بیا تو، میگل.
تقریباً همون چیزیه که تلفنی راجع بهش حرف زدیم.
یک مبلغ برای وقتی که میذاری و مصاحبه فردا،
و یک مبلغ دیگه برای حقوق استفاده از آرشیو فیلم.
عجیبه که هنوز چیزی ازش باقی مونده.
زیاد نیست. فقط دو سکانس کامل.
تقریباً تنها چیزی که فرصت کردیم فیلمبرداری کنیم.
توی وضعیت خوبیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.