200 dòng đầu tiên.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
«مترجم: «تارخ علیخانی
راندیر، توی اورژانس مشکلی هست؟
آره، یه نفر بدون مدارک اومده.
گوش نمیکنه. مسته و روی زمین دراز کشیده.
میخوایم بندازیمش بیرون.
باشه، دارم میام.
بله؟ الو؟
بله؟ با من کار داشتین؟
رزیدنت آیسییو.
برم مریض رو از بخش ارتوپد بیارم؟
باشه، الان میارمش.
جالبه. این خانم قبلا سرطان کلیه داشته. درسته؟
- آره. - سرطان کلیه داشته.
آره، مال خودشه. سرطان کلیه.
چاق بوده و عمل قلب باز داشته.
- ظاهرا که... - بعضی آدمها همینن دیگه...
همه بیماریها رو جذب میکنن...
هماتون داشته. خودبهخود خونریزی میکرد.
یهویی یه شریان پاره شده.
حالا بخاطر آنوریسم یا سن...
و جای خیلی بدی بود. مغز مثل یه قیفه.
و هماتوم توی کوچیکترین نقطه ساقه مغز بود...
مرکز فرمان اصلی.
و فقط پنج سانتیمتره.
نمیشه با جراحی بهش رسید.
اگه کبودی رو عمل نمیکردن، مایع مغزی رو هدایت میکردن.
که توی مغز متورم نشه.
عملا ممکن بود که...
طی 48 ساعت...
مرگ مغزی بشه.
مشکل خونرسانیه.
مایع سطحی خارج نمیشه و به مغزش فشار میاره...
که همچنان درحال فعالیته.
ولی ارتباطش با بقیه بدن قطع شده.
مثل نشانگان قفلشدگی.
میدونی؟ مثل وقتی که یه نفر فلج میشه؟
چشمهاشون بازه، میشنون، میبینن...
ولی ارتباطشون رو از دست دادن.
ولی مال اون بدتره. چون بزرگتره.
ممکنه تا 48 ساعت آینده مرگ مغزی کنه.
وگرنه تا دوشنبه خارجش میکردیم.
و...؟
و دستگاه تنفس رو برمیداشتیم...
ولی خودش نمیتونه نفس بکشه، میمیره.
خانوادهاش درک میکنن.
دخترش دکتره و کمک میکنه.
همچنین داریم به اهدای عضو فکر میکنیم.
ولی عجلهای نداریم که کسی بمیره.
بیا آخرهفته رو بهش وقت بدیم.
اگه تا 48 ساعت آینده مرگ مغزی نشد...
شانسی نداره.
اگه من به چنین چیزی مبتلا شدم من رو از دستگاه جدا کن. خواهش میکنم!
باشه.
الان 118 روزه که یه بیمار جوان فلج چهاراندام اینجا داریم.
امروز واسه اولین بار رفت فروشگاه بیمارستان.
118 روز واسه یه 25 ساله خیلیه.
ولی روحیه خوبی داره. همچنان مبارزه میکنه.
زندگیش زیر و رو شد.
بخاطر یه تصادف.
واسه همین توی آیسییو کار میکنیم. نباید وابسته بشیم.
اکثر بیمارها 10 روز بسترین.
این که یه بیمار 117 روز بمونه کم پیش میاد.
بله؟
عالیه.
باشه. بعدا میبینمت نزیم.
یه بیمار از اورژانس اومده بیرون. دارن میارنش آیسییو.
مورد غمگینیه.
یه 22 ساله که سرطان روده داره...
توی بخش مراقبتهای تسکینی.
غمگینه.
حداقل داریم چند روز آخر زندگیش رو راحت میکنیم.
ولی درمان نداره.
توده بزرگی داره که نمیشه جداش کرد.
توی رودهاست.
و صفاقش هم غده داره...
که به اندام داخلیش فشار میاره.
احتمالا وزنش 35 کیلوئه.
تا دو هفته دیگه...
احتمالا یه غده دیگه یه بخش دیگه رو پاره میکنه...
من مذهبی یا روانی نیستم...
ولی به کارما اعتقاد دارم.
بعضیها مشروب میخورن و سیگار میکشن و بی مریضی زندگی میکنن.
صد سال عمر میکنن.
بعد یه بچه 21 ساله مثل اون میاد...
که شش ماهه شکم درد داره و حالا...
شانس نداشته دیگه.
نمیدونم چرا توی اتاق پنج زیاد مرگ داشتیم...
اتاقهایی خاص به دلایلی خاص...
- کاملا شانسه. - درسته. اتاق شماره پنج...
دیروز، نه، امروز یه نفر مُرد.
قراره بمیره.
یه نفر دیگه جاش رو میگیره.
بعضی اتاقها اینطورین.
نفرین شدن.
واسه همین اتاق 14 نداریم.
مسخرهست ولی...
کار کردن توی آیسییو...
باعث میشه با چیزهایی که میبینی قدر زندگی رو بدونی.
سعی میکنی از زندگی لذت ببری.
و دید دقیقی از مرگ و مُردن داری.
«هر چی بشه، بشه.»
من کاری که از دستم بر بیاد رو واسه خانوادهها انجام میدم...
ولی گاهی اوقات مجبورن یک ساعت و نیم صبر کنن...
چون میرم غذا بخورم یا سیگار بکشم...
سوءاستفادهست.
حالا عمدی نیست.
حالا خداروشکر واسه اکثر پزشکها، جز یه سری که روانین...
این کار عمدی نیست.
این کار رو نمیکنیم که مریض ناراحت بشه ولی...
عصبانیم میکنه.
اگه توی بخش توانبخشی خانواده بیماری تماس بگیره...
اگه بتونم گوشی رو میدم به مریض.
تا با خانوادهاش حرف بزنه.
همین ارزشش از دانش پزشکی ما بیشتره.
اون زنی که امروز دیدیم صبح مجبور بود یک ساعت و نیم صبر کنه.
داشتم به شوهرش رسیدگی میکردم، سرم شلوغ بود ولی...
کسی هم نبود. زن بیچاره.
جلوی پیشخوان منشی نبود.
تنها بود.
فکر کن اگه بهش میگفتم شوهرش مُرده.
یک ساعت و نیم. وحشتناکه.
قبلا جلوی پیشخوان...
یه منشی پزشکی بود که بهشون آب بده...
واسشون خبر بیاره که دکتر پیش مریضشونه.
ولی این خانم تنها بود.
ما رو میدید که دوان دوان میریم و میاییم.
درست نیست دیگه. واقعا نیست.
خیلی بده که منشی نباشه.
کار درستی نیست.
کم کردن بودجه هم هست، کارکنان رو کمتر کردن.
شبها یه پرستار هست واسه بیست تا بیمار.
شرایط داره وخیم میشه.
چهار سال پیاپی، که الان هم سال پنجمه...
ما برترین مرکز پلیتراما در ایل دو فرانس بودیم.
بزرگترین مرکز پایتخت، پاریس هستیم.
و چیزی گیرمون نمیاد. اعتباری نداریم.
نه از لحاظ مالی...
ولی واسه شبهایی که بیخوابی کشیدیم و به بیمارهای زخمی رسیدگی کردیم...
چون این کار از لحاظ فیزیکی و روحی خستهکنندست.
فرقی نمیکنه که مریض نداشته باشی و یا ششصد تا مریض داشته باشی.
فقط بهمون ایمیل میدن و میگن «خوب بود.»
معلومه که خوبه.
320 شبه که نخوابیدیم.
ولی آره دیگه، خوبه.
هر شب بیدار میمونی...
که بیمارستان عمومی بهت یه نشان یا خودکار هدیه بده.
- کوئنتین، بخواب. - میخواستم بپرسم.
برو، چیزی نیست.
- اگه لازمم داشتی پیج بده. - جدی؟ باشه.
- فردا ساعت هشت؟ - آره.
که نمودار رو بررسی کنیم؟
هفت و نیم هم چکآپهای ساعت شش رو بررسی کنیم.
اگه اتفاقی افتاد بهت زنگ میزنیم.
شب بخیر کوئنتین.
بریم سراغش؟
حسش میکنم.
درد میکنه؟
یا متوجه کاری که میکنم میشی؟
هر دوش رو یکم میفهمم.
خیلی حس خوبی نداره.
دارم محکم فشار میدم.
همونطور که گفتم دیگه. الان توی قشر خارجی استخوانم.
خیلی محکمه.
از پیچ خودکار استفاده میکنم
صدا هم میشنوم.
داره فرو میره.
چند تا پیچ کوچیکتر میذارم که سر جا نگهش داره.
بچه که بودم بازی مکانو رو دوست داشتم.
- من هم همینطور. - الان هم خیلی عوض نشدم.
آره، باحاله...
بازی خوبیه.
از چهار سالگیم دوست داشتم مکانو بازی کنم.
من هم همینطور.
همین باعث عشقم به مکانیکی شد.
مگه شیمیدان نیستی؟
چرا ولی...
اشتیاق و علاقهام...
وای، خیلی درد داره!
این درد داره؟
دردش رفت؟
آره...
یکم.
میشه گفت چهار یا پنج.
شاید خیلی نزدیکه.
خوبی؟
یه جورهایی.
فشار که دادم درد داشت؟
آره، خیلی شدید بود.
بیا، تموم شد.
با لنز یکم مشکل داریم.
یه هلال کوچیک وجود داره. درست نیست.
انگار یه غشای دیگه اینجا هست.
خیلی غیرطبیعیه.
فکر کنم غذه هیپوفیز رو میبینم.
مثل پشمکه.
حالا غشای ریز رو بردار.
و بعد...
این رو بگیر.
No comments yet. Be the first to leave one.