200 dòng đầu tiên.
ترجمه از: امـیـر سـتـارزاده AM1Я H1tmaN
Memory 2022 05 / 03 / 1401 « حـافـظـه »
گوادالاخارا، مکزیک
عصر بخیر
به خدا هر روز دوستداشتنیتر میشی
کلاودیا
لطف داری
نمیتونم...
چه خوب
چون واسه تو نیست
میشه تنهامون بذاری؟
حتماً
سلام، مامانی
کارم زود تموم شد. واسه شام میام خونه.
وای، لعنتی
اِل پاسو، تگزاس
تو...استرس داری.
عیبی نداره
وقتی اولش دیدمت، به خودم گفتم:
«این مردیـه که میدونه چی میخواد»
فقط...ترسیده
خب، نترسیدم، فقط...
میدونم، میدونم، فقط اوضاع
همین شکلیـه.
ولی آدم باید بهای چیزی رو که میخواد بده
هان؟
واسه همین...همهمون اینجاییم، درسته؟
آره
برو باهاش صحبت کن
زود باش
خیلی مهربونه
خودت میبینی
بئاتریس
باهاش خوب رفتار کن
سلام
سلام
میخوای نشونم بدی چی میکشی؟
ترجیح میدم نشون ندم
بئاتریس بودی، درسته؟
بیا توی اتاق
گوش کن...بهتر نیست قبلش صحبت کنیم؟
باشه؟
نمیخوای وقت رو با حرف زدن تلف کنی
عیبی نداره
چند سالته؟
چند ساله دوست داری باشم؟
نه، منظورم این نیست
فقط میخوام باهات آشنا بشم
بدونم کی هستی
- 13 ساله خوبه؟ - بیخیال، نه، لطفاً
- 12؟ - نه
بابا، اون یه چیزی داره!
بابا!
بابا!
لعنتی!
بابا! بابا!
اِفبیآی! اسلحه رو بنداز، عوضی. همین الان! بندازش!
آروم باش
آروم باش
- کون لقتون! - تو هم کون لقت، رفیق
- من بمیرم، اونم میمیره - ببین، لئون...
به من گوش کن
دیگه تمومه
اگه ماجرا بیخ پیدا کنه
واسه همهمون بد میشه.
پلیس هستی؟ از مکزیک؟
آره
پلیس فدرال مکزیک؟
آروم باش، رفیق
کون لقت! من برنمیگردم!
اسلحه رو بذار زمین. بندازش زمین!
هیچکس چیزی درمورد برگشتن نگفت
میتونیم در مورد همهشون صحبت کنیم
وقتی همه در امان باشن، خب؟
دروغ گفتید! همهتون دروغ میگید!
نمیخوای بهش صدمه بزنی، رفیق. اون دخترتـه.
- خب؟ بهت نیاز داره - تو هیچی نمیدونی
میدونم که خواستهات این نیست
هیچ کدوممون خواستهمون این نیست، خب؟
بیخیال، تو یه پدری
اسلحه رو بذار کنار
بابا!
بابا!
- ولم کنید! - بئاتریس، نه!
- یالا، برگرد! - بابا! بابا!
- برگردونش! - ولم کنید!
بابا!
ولم کن!
بابا لئون؟
آره، من...
صبر کن، «سِرا»، میخوام مطمئن بشم که درست شیرفهم شدم.
مهرهی اصلی و کلیدِ کل تحقیقاتت
توی نعشکش با مغز ترکیده توی نعشکش دراز به دراز افتاده؟
«وینسنت» جون خیلیها رو نجات داد، قربان. اون کونده داشت میزد به سیم آخر.
برام مهم نیست، «آمیستد»
چیزی که برام مهمه، 11 ماه تحقیقاتـه
که در هر دو طرف مرز، منابع قابل توجهی بهش اختصاص داده شده بود.
- و الان کاملاً به گا رفته. - لزوماً نه.
نمک به زخم نپاش
یه بچهی مهاجر غیرقانونی چیزی نیست که
بشه باهاش پروندهی قاچاق تشکیل داد.
خب، پس چه کوفتیـه؟ قربان.
صبح حرف میزنیم.
مکزیکو سیتی
مائوریتزیو
اَلکس!
از دیدنت خوشحالم رفیق
این چیه؟ این چیه، هان؟
ماریسول، ببین کی اینجاست
خدایا، چقدر بزرگ شده
بچهی دوستداشتنیایـه
اسبهای وامونده...گرون هستن.
- البته گمونم کمتر از طلاق - آره!
کارت توی گوادالاخارا تمیز بود
اون شهر آشغالدونیـه لعنتی
مثل همینجا
از شهرها متنفرم، از جمعیت...
بوشون، از این پوستروشنهای کیری.
- بهت برنخوره - نه اصلاً
الان اوضاع کشور بهتره، نه؟
تامولیپاس رو یادته؟
خیلی اُسکل بودن
روزای عجیب غریبی بود. هر چند خوش میگذشت ، نه؟
چندان با تعریفِ من از خوش گذشتن مطابقت نداره، مائوریسیو
درسته
تو حساسی. هنرمندی.
یا خدا، شاد باش!
الان زندگی خوبه. آرومتره.
پول بیشتر و خونریزی کمتر
دوستامون یه چیز خوب برات ردیف کردن
مائوری، از یکی دیگه بخواه
الان آمادگیش رو ندارم
آماده شو خب
کار توی ال پاسوئـه. اهل اونجایی، درسته؟
یه دلیل دیگه واسه رد کردنش
سعی دارم همین رو بهت بگم، دارم کنار میکشم.
چیز دیگهای میخواید؟
یه چای سرد، لطفاً
چه غلطا؟
مست کردی؟
نه...فقط خستهام
اَلکس. میخوام این یکی رو انجام بدی.
شهر رو میشناسی
خیلیـه
کار دو نفره
مگه یه برادر توی ال پاسو نداری؟
مائوری..
زاغ سیاهم رو چوب میزنی؟
دونستن کارِ ماست، الکس.
پس اینقدر از بازنشستگی و این کسشعرا حرف نزن.
آدمایی مثل ما بازنشسته نمیشن
ال پاسو، تگزاس
بفرمایید، آقای مارشال، همه چی ردیفـه
کمک دیگهای ازم برمیاد؟
آقای مارشال؟
نه، نه، ممنون. مشکلی نیست.
گفتید شمارهی اتاق چند بود؟
11-0-6. روی جاکلیدی هست.
آهان، بله. ممنون.
دیوید مارشال - هتلِ مترو
یه «ودکا مارتینی»، لطفاً
خب، واسه مشروب خوردن خیلی زوده؟
یا واسه کوکتلِ «بلادی مری» خیلی دیره؟
فکر کنم بستگی داره چه روزی بخوای داشته باشی
به خودت بستگی داره، مگه نه؟
تنهایی؟
الان نه
ببخشید
- سفر لذتبخشیـه؟ - بیا تمومش کنیم
بله، اینجاست
همونطوریـه که انتظار داشتی
مطمئنم مشکلی براش پیش نمیاد
خیلیخب. فعلاً خداحافظ.
افرادت گفتن که خیلی زود انجام میشه
همینطورم میشه
باید جزئیات بیشتری رو از این نقشه بدونم
نه، لازم نیست
هر چی کمتر بدونی، بهتره
میخواستم نجاتش بدم
تو یه دروغگویی
ببین، بئاتریس، اتفاقی که برات افتاد
کاری که بابات کرد، درست نیست
تقصیر تو هم نیست
- هیچ بچهای نباید اینطوری... - بابا گفت:
«بهای آزادی همینـه.»
از اینجا بهتر بود
- اینا رو برات آوردم - نمیخوامشون
گوش کن
یه ویزای مخصوص واسه افرادی مثل تو هست
که توی آمریکا بمونن، تا ما روش کار میکنیم...
میخوای زبون وا کنم
درست نیست که تو اینجا زندونی باشی
در حالی که اونایی که این بلاها رو سرت آوردن آزادانه واسه خودشون بچرخن
بابا گفت هیچ وقت زبون وا نکنم
میخوام منتقلـت کنم به سازمان حمایت از کودکان، خب؟
میبرنت آسایشگاه عمومی. زندانیت نمیکنن.
در عوض ازت هیچ انتظاری ندارم
خیلیخب، اگه میخوای حرف بزنی، میتونی.
اگه نمیخوای، مجبور نیستی.
لیاقتت بیشتر از ایناست، بئاتریس
No comments yet. Be the first to leave one.