200 dòng đầu tiên.
فرد مورد نظر در حال حاضر در دسترس نیست. لطفا امتحان کنید
اون خاموش کرده، اون خرسو
اونجا
چی میگید؟ دب اکبر؟
اون اونجاست
ببخشید؟
بذارید اینجوری براتون توضیح بدم
کنار اون چیزی که شبیه قهوهجوشه
اون چیزی که شبیه پارچه. دقیقا پارچ نیست
ولی شبیهشه
ولی شبیه گلدونم نیست. میترسم گمراهتون کنم
یه شیرجوش. آره، شبیه شیرجوشه. بذار بگم شیرجوش، اینجوری میفهمید
ببین. من الان تو یه رندهام
فکر کنم گم شدم. تو اون رنده نمون
از اون رنده بیا بیرون. باشه، اومدم بیرون
بیا بیرون و بعد سریع بپیچ دست راست
ببین، اون پشت، آخر اون منطقهای که شبیه بادبادکه
دقیقا همون نقطه دب اکبره
این که در واقع راحت پیدا میشه. چرا اینقدر باهاش مشکل داشتم؟
پس اگه از اون رنده مستقیم میرفتم، اون خرسو راحت پیدا میکردم؟
آره! راحت پیدا میشه
بذار یه چیزی اعتراف کنم
از وقتی بچه بودم اینجوری نشونم میدادن ولی به نظرم شبیه خرس نمیومد
فکر کنم شما به ستارهشناسی علاقهای ندارید
ولی باهاشم مشکلی ندارم. خیلی هم سر درنمیارم
پاکیزهی ما خیلی بهش علاقهمنده
پاکیزه امروز منو سر کار گذاشت. قرار بود همدیگه رو اینجا ببینیم
شما رو هم سر کار گذاشتن؟
آره. شما چطور؟
منم سر کار گذاشتن. قرار بود با حیری بیام
حیری همون خرسیه که الان در موردش حرف زدم
آه، اون خرس. ولی من اونو زیاد میبینم. چون اون...
یه خرس بزرگه
دلم میخواد حیری و پاکیزه رو به هم معرفی کنم ولی اونا که نمیان
اونا همدیگه رو نمیشناسن. آره
باشه
مثلا الان نمیدونم باید چیکار کنم
منم دارم عرق میکنم
هیچ چیز جالبی به ذهنم نمیرسه
ساکت بمونم تا چیزی به ذهنم برسه؟ یا حرف بزنم؟
چون میترسم اگه ساکت بمونم، شما برید
اگه شما ساکت بمونید، من نمیرم
اگه من برم، شما ساکت میمونید
اینو نمیفهمم. اینو نگفتم که فهمیده بشه
اینو گفتم چون بامزه به نظر میرسید
اگه بهش فکر کنیم، شاید معنی داشته باشه، ولی...
در واقع معنی داره. آره، مگه نه؟
آخه اگه شما برید، من تنها میمونم. من که از قبل هم یه مرد ترک شده بودم
اگه شما برید من چیکار کنم؟ اون موقع ساکت میمونم
چون اونی که میمونه نیست که ساکت میمونه. اونی که میره، باعث میشه اون یکی ساکت بمونه، مگه نه؟
در واقع این دقیقا درسته
اونی که میره، باعث میشه اون یکی ساکت بمونه
این خوب بود
چیز دیگهای کنارش نمیخواید؟ همراه چی؟
مثلا اگه یه غذای اصلی بخواید، کنارش چی میگیرید؟
بازم بروکلی؟ بروکلی؟
خب، البته که تو تلویزیون خیلی تعریفشو میکنن
من معمولا اونو نمیخورم. دونر کباب بخوریم؟
آره، بریم! بیا!
تولوهان رو از کجا میشناسید؟ کی؟
تولوهان. تولوهان کیه؟
تولی. تولیِ ما
وقتی کل اسم رو گفتید، نفهمیدم. مخففش رو که دیگه اصلا
تولوهان همونیه که این مهمونی رو گرفته
ممنون. خواهش میکنم
اوه. یک...
دوست صمیمی یکی از دوستام...
یه دوستی داره که کار میکنه تو...
یکی از تامینکنندههای همین تولوهان
دوستِ اونی که تو اون تامینکننده کار میکنه، دوست صمیمی منه، سنای
سنای بهم زنگ زد. گفت: "بریم." و منم...
فکر کردم: اگه آشنای ما باشه، نرفتن زیاد درست نیست
شما چطور؟
من مثل شما انقدر دوست صمیمی نیستم. شما که معلومه واقعا جزو خانوادهاید
فکر کنم خندیدید، آره؟
منم تولی رو خیلی خوب نمیشناسم. تولی دوست صمیمی بهترین دوست منه
دوست من اون اسمو مخفف کرده
چون من انقدر آشنای صمیمی نیستم که بتونم اون اسمو مخفف کنم
مگه بهتر نیست اگه یه اسمی قراره مخفف بشه، همون اول مخففش رو بگیم؟
البته، به نظر منم تو اون حالت مناسبتره
اگه پدرش میدونست قراره اسمش تولوهان باشه و مخفف بشه تولی، آیا اسمشو تولوهان میذاشت؟
اون بچه رو تولوهان صدا کرد. پس یه انتظاراتی از بچه داشت
خیلی وقت بود با کسی در مورد همچین موضوع بی معنیای اینقدر راحت حرف نزده بودم
نمیدونم چرا، ولی به نظرم رمانتیکه
منم همینطور
بالاخره ما یه مدت طولانیه داریم در مورد یه تولوهان حرف میزنیم که اصلا نمیشناسیمش
تو از کجا میای اصلا؟
مگه نگفتم؟ من بهترین دوستِ دوستِ تولوهانم
بریم تولوهان رو پیدا کنیم؟ چرا؟
نمیدونم. شاید بتونیم به تولوهان، در مورد تولوهان بگیم
باشه
بذار یه چیزی بگم
فکر کنم با شما کارهای عجیب و غریب کردن خیلی باحال میشه، فکر کنم
فکر کنم اگه بهم بگی "تو"، من حتی خوشحالتر میشم، فکر کنم
بریم
باشه. باشه
بعدش کفشامو درآوردم و شروع کردم به دویدن
عجب!
شما خیلی بامزهاید. ممنون
بعضی از دوستام میگن منم خوب جوک تعریف میکنم
جدی؟ دلم میخواد یه بار هم من از خنده روده بر بشم.
منظورم از خنده است، البته.
یه دونه تعریف کنید.
الان؟ آره.
باشه.
البته الان هیچی به ذهنم نمیرسه...
حالا که یهویی میگید: «یکی تعریف کنین.»
جوک که چیزی نیست آدم همین الان یادش بیاد.
ولی خب یه دونه تعریف میکنم.
میخوام براتون یه جوک تعریف کنم.
همین الان یکی یادم اومد.
یه مرد الاغش رو بار میزنه.
میرن سمت کوه.
به یه زن برمیخورن. اون زن...
این یکی رو نمیشه گفت.
چون تو این جوک یه چیزای زنستیزانه داره.
و نمیخوام با شما بیادبی کنم.
یکی دیگه هم هست. اِ... باشه!
یه تُرک و یه ایتالیایی و یه انگلیسی سوار هواپیما میشن.
خلبان توی هواپیما یه چیزی رو اعلام میکنه. میگه...
نه. این یکی پیام اجتماعی داره. اینجوری شبا فقط آدم رو آشفته میکنه، نه؟
لازم نیست. باشه.
باشه! یادم اومد! این یکی رو میگم.
اگه شما اینو بلدین، دیگه تعریفش نمیکنم.
من چی رو بلد باشم؟ جوکی که میخوام تعریف کنم؟
شما هنوز که تعریفش نکردین، من از کجا باید بدونم؟
اگه وسطش یادتون بیاد چی؟
مگه فاجعهست؟ نه.
خب فاجعه که نیست، ولی خب آدم حرصش میگیره.
فکرشو بکنین. شما وسط جوکین، بعد یکی میگه: «اوه، آره.»
چرا جوک منو قطع میکنی؟ بذار تمومش کنم دیگه.
پسر بیادب.
حالا که ما رو به این دنیای جوک کشوندین، اون جوک رو شروع کنین.
شاید اینجوری راحتتر یادم بیاد.
آخه چطور میتونم جوکی رو که نیست، یادم بیاد، نه؟
درسته. مگه نه؟
حق با شماست. الان همین الان براتون تعریفش میکنم.
ولی این جوک خیلی خندهداره چون یکی از دوستام تعریفش کرده.
پس یه جوک معمولی نیست.
امیدوارم، چون مقدمهاش دو صفحه طول کشید.
یه روز تمل میره یه کافه.
اون میخواد بره تو کافه. درش مثل درای ما نیست.
اینجوری که فنر دارن... جوکو همینجوری براتون تعریف کنم یا با لهجه؟
من میرم یه چیزی بخورم. با لهجه تعریفش میکنم.
میگه: «من دیگه نمیخورم. یه کم خوراکی به من بده. میرم آجیل و از این چیزا بخورم.»
بعد دورسون میگه:
تاریخی که خانوادهم گفتن یه کم نامعلومه.
اعصابم خورد میشه که هیچی دقیق درباره تولد من نمیدونن.
یه پسر گیرتون اومده!
یه جایی یادداشتش کنین دیگه!
چهار دسامبر یا بیست و پنج آوریل. بنویسینش دیگه. یه پسر گیرتون اومده!
تولد شما دقیقاً چطور بود؟
دقیقاً اینطور بود.
چون مادرم هیچی ازش نمیدونه، از مادربزرگم پرسیدم.
پرسیدم: «مادربزرگ، من کی به دنیا اومدم؟ تولدم چطور بود؟»
دلم میخواد با صدای خودم زندهاش کنم. آخه ما از دستش دادیم.
آه، عزیزم. ممنونم.
«وقتی زردآلوها خشک میشدن، مامانت درد زایمان گرفت.»
«و وقتی پشمک درختهای صنوبر میریخت، مامانت تو رو به دنیا آورد.» اینو مادربزرگ خدابیامرزم گفت.
ببخشید، با زردآلوها چی شد؟
اونا خشک شدن.
نه، یعنی چی؟
یعنی خشک شدن.
چقدر لهجه زیاده!
اگه زردآلوها خشک میشدن، حتماً آخر تابستون بود.
ولی اگه پشمک درختای صنوبر میریخت، اوایل ژوئن بود.
واقعاً، یه مشکلی با درختای صنوبر یا با خانواده من هست.
مشکل حتماً از درختای صنوبره.
اونا تو زمان اشتباه شروع به پشمک ریختن کردن.
وقتی من رشته اقتصاد رو بعد از شش سال تموم کردم...
خب اونا خجالت کشیدن.
رشته اقتصاد چهار ساله نبود؟ درسته.
فقط، من باید برم.
اگه الان بخوام بهتون زنگ بزنم...
من شمارتون رو ندارم.
همینجوری شمارههای ده رقمی رو بگیرم؟
این خیلی عجیب غریب میشه.
یا میتونین کمکم کنین؟
اینستاگرام داری؟ نه، من اهل بویاباتم.
شبکههای اجتماعی؟
تو اون زمینه زیاد قوی نیستم.
همون شماره عادیت رو بهم بده.
بذار ذخیرهاش کنم.
بعد برات یه پیام میفرستم.
یه ایموجی مناسب هم پشتش میذارم و تمومه.
ولی این ایموجیها یه کم مشکلسازن.
من همهشون رو دوست ندارم. یه دونه هست که زیادی میخنده.
وقتی میخنده، از اون قطرهها میاد. اون رو نفرست. من دوستش ندارم.
یه دونه هست که یه کم میخنده.
اون مودبانه میخنده.
اون رو بفرست. اون رو دوست دارم. و اون کله قرمزه رو نفرست.
اونی که گوشهای شیطونی داره رو دوست ندارم.
یه دونه هست که اینجوری با کنار لبش میخنده، نه؟
اون رو میفرستم.
و یه قلب قرمز میفرستم. از اون گندهها که هست، نه؟
یه قلب تپنده. چطور میفرستی اون رو؟
آخرین آپدیت رو انجام دادی؟
نه، من اهل بویاباتم.
میفهمم.
شما بگین، من مینویسم.
No comments yet. Be the first to leave one.