200 dòng đầu tiên.
آنچه در خاندان ون هلینگ گذشت
من عموی خیلی دور شما هستم
و همهمون از یه ریشه و خون هستیم
همونطور که قبلاً گفتم
هر سه تای ما ون هلینگ هستیم
اما من در واقع خودِ آبراهام ون هلینگ هستم
شکارچی مشهورِ ناپاکها
همون آبراهام ون هلینگ معروف
و قضیه اینه
چیزی که این همه رو ممکن کرده
این که بخشی از وجود من هم خونآشامه
من یه دورگه هستم
فکر کنم بدونم کی ممکنه پشتِ این ماجرا باشه
واقعاً؟
کی؟
اون
الیزابت باتوری
یکی از مرگبارترین خونآشامها
معلومه که کار باتوری بوده
طلسمِ فریبندگی رو که دیدی
یه چیز دیگه هم بهت بگم
اگه مُهر شکسته شده باشه
اگه باتوری آزاد شده باشه
الان خیلی ضعیفه
اما این وضعیت زیاد طول نمیکشه
برام چی آوردی؟
فکر کنم وقتشه به غذام یه تنوعی بدم
آندره، میدونی کجا میتونیم بچه پیدا کنیم؟
اِ
آندره، اون تغذیهای که لازم دارم رو برام بیار
چیزی که به شدت بهش نیاز دارم و تشنهشم
بله سرورم، همین الان
بذار برم سراغ مقبره
منظورم اینه که اگه اون توی ناپدید شدنِ پدرم دست داشته
اما من نصف دنیا رو سفر کردم
چون این چیزی بود که مادرم میخواست
اگه این وظیفهی اون بوده
خب، پس الان وظیفهی منه
اوه خدای من کودی، اون بچه یه
یه طلسم دور گردنشه
باید تعقیبشون کنیم
حالش خوبه؟
زمان لازم داره تا حالش جا بیاد
بالاخره خوب میشه
پس کار خودش بود؟
باتوری بود؟
اون پسره که باهاش میجنگیدیم کی بود؟
حتماً ملازمش بوده
دستیار انسانیش
هر خونآشامی به یه ملازم نیاز داره
و هر ملازمی هم به یه خونآشام
متأسفانه خاندان ون هلینگ ما
دوباره کارهای سختی در پیش داره
خیلی از این بابت مطمئنی، نه؟
خب، میتونم بگم که کاملاً واضحه
که حالا میتونی توی مبارزه کمک کنی
اون حرکتی که اونجا با دستات کردی چی بود؟
نمیدونم
یهویی شد، اصلاً نفهمیدم از کجا اومد
داشت سعی میکرد کارولین رو بگیره و من فقط باید جلوش رو میگرفتم
احساسات شدید معمولاً تواناییهامون رو تقویت میکنه
فکر کنم این جنبهی مثبتِ این گشتوگذارِ کوچیکمون بود
حداقل الان میدونیم که تو یه صاحب قدرتی
و این خیلی عجیبه پسر
چون ما اینجا با یه شرارتِ خالص و مطلق طرف هستیم
این شهر پر از آدمهای حالبههمزنه
بعضی وقتها فکر میکنم چی لازمه
تا همهشون رو از ریشه نابود کنیم
متأسفانه بیشتر از کلِ عمری که داری زمان میبره
کاش فقط وقت بیشتری داشتم
میدونی اگه زمان داشتم
همین الان چیکار میکردم؟
همهی این کثافتهای پستفطرت رو به صف میکردم
و ازشون میپرسیدم چرا فکر کردن حق دارن
هر کاری دلشون خواست بکنن و قسر در برن
بدون این که ذرهای برای قانون احترام قائل باشن
و اگه جواب قانعکنندهای داشتن
تحویل دادستان میدادمشون
تا محاکمه بشن
و اگه جواب خوبی نداشتن
و اگه جواب درستی نداشتن
خودم جمجمهشون رو خورد میکردم
با اسلحهی وفادارم
تکتکشون رو
یک دقیقه هم خوابم به هم نمیخورد
میدونی چرا؟
چون رفیق، عدالت یعنی همین
نمیدونم داری شوخی میکنی یا نه
اما شاید بهتر باشه این حرفها رو نگی
هنوز وضعیتت پیشِ بازرسیِ داخلی خطرناکه
حالا این پسره رو ببین که داره از خیابون رد میشه
ببین چقدر هول و مضطربه
شرط میبندم یکی از همونهاییه که دنبالشیم
۳۴ ماشین
به گوش باشید، مظنون در میدان جمهوری رؤیت شد
پیاده از کوکوویا به سمت شرق میره
دیدی؟ میدونستم
این ماشین ۳۴ هست
مظنون در دیدِ ماست
داریم تعقیبش میکنیم
تمام
بزن بریم
ایست
ایست، پلیس
دستها رو به دیوار
شما پلیسهای کثیف
تکرار کن
شما پلیسهای کثیف
من میتونم هر چیزی که آرزوش رو دارین بهتون بدم
همه چیز
هی، فکر کردم قراره توی کارهای خونه کمک کنی
آره، ببخشید
داشتم همین کار رو میکردم
چی شده؟
از این وضعیت خوشم نمیاد
خیلی وقته که رفتن
ما باید اون بیرون باشیم و کمک کنیم
توی یه همچین وضعیتی تو چطوری میتونی کمک کنی؟
شاید غافلگیر بشی
که اینطور
خب پس الان غافلگیرم کن و کارهات رو تموم کن
مطمئنم به زودی برمیگردن
ببخشید، واقعاً نمیتونم
صبر کن، کجا داری میری؟
نمیتونم همینجا بشینم و منتظر برگشتنشون باشم
باید یه کاری بکنم
میخوای جیم شی؟
اما تو که هیچی بلد نیستی
سلام؟
الانا؟
ما به اون چایِ تسکیندهنده نیاز داریم، پنجهی گربه
و اوکالیپتوس تا همهی اینها رو آماده کنیم
چی شده؟
خودش بود، باتوری
آزاد شده
بدترین کابوسهامون به حقیقت پیوست
چه بلایی سرِ کارولین اومده؟
حالش خوبه؟
تقریباً
خیلی نزدیک بود بخیر بگذره
سوپ رو بار کن
باید حالش جا بیاد
اون یارو، اسمش چی بود، کجاست؟
بخورش، بهت کمک میکنه
همینطوری گذاشتی بره؟
میخواستی چیکار کنم؟
ببندمش به رادیاتور؟
امیدوارم این بچهی احمق خودش رو به کشتن نده
اما حداقل ناپاکها مثل سگِ شکاری
دنبالش نمیافتن
چند وقته که توی این حالته؟
یه ساعت، شایدم بیشتر
میگم مادرم وقتی
دعاخوندنش تموم شد بیاد یه سری بهش بزنه
آره، باشه
ممنون الانا
کارولین الان داره استراحت میکنه
تو چطوری؟
ما فقط به این جور چیزها عادت نداریم
تحملش سخته
راستش رو بخوای، برای همهمون سخته
حداقل الان میدونیم با چی طرفیم
این شخصیتِ باتوری واقعاً وحشتناکه
اشتباه نمیکنی
الان برمیگردم
برم به اِیب کمک کنم
یا خدا
زهرهترکم کردی
ببخشید
بیدار شدم و حدس زدم بقیه خواب باشن
تو هم باید خواب باشی
باید استراحت کنی
احتمالاً ضربه مغزی شدی
حالش خوبه؟
روزهای بهتری هم داشته
داشتی چیکار میکردی؟
داشتی مثل ایزابلا شفا میدادی؟
نه، اون کارِ ایزییه
داشتم... من بهش میگم سُر خوردن توی خاطرات
اون دیگه چیه؟
مثل الهاماتِ منه؟
یه جورایی، ولی نه دقیقاً
بیا، بیا بریم یه چیزی بخور
توی آشپزخونه با هم حرف میزنیم
اوه
این دیگه
این چیه؟
اون کیه؟
ببینیم اینجا چی لازم داریم
ما اینجا چیکار میکنیم؟
این شبیه هیچ چشمهی آب گرمی که تا حالا دیدم نیست
راستش خیلی ترسناکه
باید برگردیم به کامیون
اوه
اوه پسر
اوه خدای من
خدایا
این سوپِ الاناست؟
آره، دستورِ پخت ایزابلاست
داغ، خوشمزه و شفابخش
No comments yet. Be the first to leave one.