As primeras 179 linias.
روز: فریزر، میدونستم وقتی ناهار خریدی برام...
...یه کاسهای زیر نیمکاسه است.
چقدر طول میکشه؟ خب، نباید زیاد طول بکشه، روز.
باورم نمیشه که دارم یه نمایشگاه علمی تخیلی رو زیر و رو میکنم
برای کمیکهای ایکسمن.
حس میکنم دارم به نزول هوش پسرم کمک میکنم.
پس چرا داری انجامش میدی؟
خب، چون به حلقهی ابروش گفتم نه.
اوه، ببخشید، آقای محترم.
میشه لطفا منو به دنیای کمیکهای کابی راهنمایی کنید؟
آره، درست اونجاست. اوه.
ممنون. خیلی ممنون. شما مردم خشن اما مفیدی هستید.
اوه، بسه دیگه.
خدای من. اون جکسون هدلیه. کی؟
فریزر: جکسون هدلی، بازیگر معروف شکسپیری.
وقتی نوجوون بودم اومد مدرسهی ما.
نمایشی از مونولوگها اجرا کرد و علاقهی من به شکسپیر از همونجا شروع شد.
ببخشید، روز، فکر کنم برم و به آقای هدلی ادای احترام کنم.
ببخشید. ام، جکسون هدلی اینجا چیکار میکنه؟
داره امضا میده و عالیه!
کل بازیگرای "گشت فضایی" قراره این آخر هفته بیان.
جکسون هدلی تو یه برنامهی تلویزیونی بوده؟
چی، شوخی میکنی؟ اون توبوره، اندروید کشتی.
کجا بودی مرد؟
نمیدونم.
مطالعه، رفتن به تئاتر، کوتاه کردن مو.
سلام، روز.
سلام، نوئل.
پس تو یه "ترکر" پنهانی هستی.
همیشه یه حسی داشتم که ما چیزی بیشتر از همکارای معمولی هستیم.
این توضیح میده چرا بینمون این همه کشش هست.
حرارت رو حس میکنم، آره. چون تو جهنمم.
اینجایی دوین. ممنون، توبور.
فریزر: سلام، آقای هدلی.
اجازه بدید بگم باعث افتخاره که دوباره شما رو میبینم.
ممنون. خب، امروز چی میخواید براتون امضا کنم؟
در واقع، من قبلاً امضای شما رو دارم.
بعد از دیدن اجرای هملت شما گرفتمش.
اوه، خدای من.
اون خیلی وقت پیش بود. اما فراموش نشده.
اجازه بدید از طرف برادرم و خودم بگم
ممنون که چشمهای جوون ما رو به شگفتیهای شکسپیر باز کردید.
خواهش میکنم.
بگید ببینم، دیگه زیاد تئاتر کار میکنید؟
اوه، نه، متاسفانه اون روزا تموم شده.
اون برنامه انقدر محبوب شد
که دیگه نمیتونم تو نقشی جز یه اندروید، یه سایبورگ، بازی کنم.
یا وقتی شانس اینو پیدا میکنم که واقعاً بال و پرم رو باز کنم، یه جهشیافته.
خب، چه حیف. هم برای شما و هم برای تئاتر.
اوه، شما خیلی مهربونید.
خب، طرفدارای من منتظرن. از دیدنتون خوشحال شدم، آقای...
فریزر کرین.
ممنون، آقای هدلی.
قلبم به درد میاد که میبینم اون مرد به این وضعیت افتاده.
خیلی تحقیرآمیزه.
خب، باشه، شکسپیر بازی نمیکنه.
اما نگاه کن، کلی طرفدار داره که پرستشش میکنن.
چی اینقدر تحقیرآمیزه توش؟
هی توبور، میشه تو جشن تولد بچهم بیای؟
اینم کارتم.
زمان سفر جدا حساب میشه و من تنها غذا میخورم.
هی، ببین کیو تو فرودگاه پیدا کردم. اوه.
به خونه خوش اومدی، بابا. خب، فلوریدا چطور بود؟
اوه، یه جورایی طوفانی بود.
من و دوک رفتیم پیست مسابقهی سگها.
و بعد تو "رد لابستر" با مایکل جردن بازیکنان "جایآلای" آشنا شدیم.
اما جایی که از همه بیشتر بهش برگشتم، مزرعهی تمساحهای کاپیتان پیت بود.
آه، آه. رفتید خونهی همینگوی رو ببینید؟
خب، میدونی فریزر، نمیشه به همه چی رسید.
ولی بهت بگم، این تمساحها فوقالعادهن.
تو اون مردابها سوار این قایق پرهای هستی.
و فقط تو و کاپیتان پیت هستید و یه یخدون پر از مرغ خام.
فکرشو بکن من تعطیلات قبلیمو تو وین هدر دادم.
بعد یه مرغ رو سر چوب آویزون میکنه و قبل از اینکه بفهمی...
...یه هیولای ۱۵ فوتی از آب میپره بیرون.
و داره داد میزنه:
"زود باش عکس بگیر. این حرومزاده سنگینه!"
عالیه بابا.
دافنه کجاست؟ خرگوش عسلم آنفولانزا گرفته.
آخ، چه بد.
احتمالا جلو یه یخچال باز وایساده گرفته.
از برگشتنت خوشحالم بابا.
فریزر. اوه، ممنون، نایلز.
هیچوقت حدس نمیزنی چی پیدا کردم. هوم؟
این همون امضاییه که جکسون هدلی تو راهنمایی به من داد.
اوه، نایلز.
"مربی پلت عزیز، لطفاً نایلز را به دلایل واضح از کلاس ورزش معاف کنید."
اون طرفش. حدس میزدم.
"به نایلز عزیز، پادشاهیام فدای طرفدارانی مثل تو.
جکسون هدلی." وای.
چقدر دوستداشتنیه.
البته، هنوز حسودیم میشه که تونستی دوباره ببینیش.
اگه تو اون نمایشگاه بودی حسودیت نمیشد.
اینکه مردی رو ببینی که هملت رو تعریف کرد
به فروش تیشرت و خردهریز علمی تخیلی تنزل پیدا کرده.
یه حیف و میل وحشتناک استعداده. غمانگیز.
هیچ هنرمندی نباید مجبور به تحمل این باشه.
کاش مردم میتونستن اونو جوری که ما دیدیم ببینن.
نایلز.
چقدر سخت میشه نمایش تکنفرهی جکسون رو اجرا کرد؟
کار نسبتاً سادهایه.
درسته. دکور حداقل، بازیگر مکمل هم نداره...
صبر کن ببینم، داری پیشنهاد میدی--؟ خب، چرا که نه؟
تو این شهر که کمبود تئاتر نداریم.
میتونیم دوشنبهها اجراش کنیم که معمولاً تعطیلن.
میتونیم حرفه این مرد رو احیا کنیم.
چه هدیهای میشه که این مرد رو به صحنه برگردونیم، جایی که بهش تعلق داره.
مثل این میمونه که لطفش رو بابت هدیه شکسپیر به ما جبران کنیم.
و اگه امشب خیلی خوب پیش بره، کی میدونه؟
ممکنه برای مدت طولانی اجرا بشه. شاید هم ببریمش تور.
چرا یک برنامه تلویزیونی ویژه نه؟ تماشاگرای خیلی بیشتری پیدا میکنه.
میتونه به یک صنعت کوچک تبدیل بشه.
تیشرت، پوستر، حضور شخصی (در مراسم).
خدا رو شکر که ما پیدامون شد تا این مرد رو نجات بدیم.
اوه، نایلز. به سلامتی!
فریژر: وای نایلز، نمیتونم صبر کنم تا محل اجرای جدید جکسون رو بهش نشون بدم.
وای، چه افتخاریه (برامون)
که چنین استعداد بزرگی رو دوباره با صحنه آشتی بدیم. اومده؟
نه، داره روبان افتتاحیه تشک کهکشان رو میبره.
خب، وقتی این نمایش روی صحنه بره،
میتونه اون قیچیهای بزرگ عجیب غریبش رو بندازه دور.
بله.
اوه، تازه از گیشه اومدم. فروش بلیتها با سرعت خوبی پیش میره.
نصف کارمندای ایستگاه میان.
یه گروه هم از کلوپ شراب میان.
ما کارمون رو خوب انجام دادیم که اطلاعرسانی کردیم.
به خاطر همینه که ما تهیهکننده شدیم. آره، آره.
سلام رفقا.
آقای هدلی، لطفاً روی صحنه به ما ملحق بشید.
بله، یا بهتر بگیم، روی صحنه خودتون. اوه، بله.
اوه، خیلی وقته که روی صحنه نرفته بودم.
واقعاً فکر میکنید مردم پول میدن (تا بیان)،
که بعد از این همه سال منو ببینن؟
با این اوضاعی که پیش میره، انتظار داریم پر باشه (سالن).
یک هفته دیگه از همین امروز، شما دارید به یک سالن پر تماشاچی نگاه میکنید.
واقعاً؟ میدونید تنها چیزی که از اجرای زنده دلم براش تنگ نمیشه چیه؟
اضطرابشه. حالت تهوعهای عصبی.
شاید این بهترین ایده نبود. نه، نه قربان، لطفاً. لطفاً.
تئاتر سرنوشت واقعی شماست.
توی رگهای شما جاریه. ریههای شما رو پر میکنه.
این صحنه شماست.
به خونه خوش آمدید.
شما که میگفتید قبلاً تهیهکنندگی نکردید!
خانمها و آقایان،
شما را به سالنی میبرم،
در قلعه اِلسینور،
دانمارک.
میمیرم، هوراشیو.
زهر قوی روح مرا کاملاً تسخیر کرده است.
نمیتوانم زنده بمانم تا خبرهای انگلیس را بشنوم.
اما پیشگویی میکنم که انتخاب بر فورتینبراس میافتد.
او رأی لحظه مرگ مرا دارد.
و باقیاش
سکوت است.
میدونید، شما بچهها حق داشتید. انگار هیچوقت اینجا رو ترک نکردم.
هی فریژ. تازه عکسای تمساحام رو گرفتم.
اوه. یه نگاه بنداز.
فریژر: اِمهوم.
این؟ این کاپیتان پیته.
درسته.
این قایق تمساحگیریه. آهان.
این جوجهس. آره.
اوه، و اینم خودشه. همونی که من بهش میگم اسنپی.
اون چیه؟
اوه، اون جای زخم بایپس دوکه. باید فیلم رو تموم میکردم.
بله، خب، باید بعداً به اینا نگاه کنیم، بابا. نایلز باید باشه.
اون اومده که در مورد نمایشمون حرف بزنه.
شما یه نمایش میخواید؟ خب، یه نصیحت از من داشته باش، آقای تهیهکننده.
یه تمساح، یه جوجه، یه تماشاگر راضی.
اوه، سلام نایلز. بیا تو.
پیامت رو گرفتم. اضطراری به نظر میرسید.
بله، بله، در مورد جکسونه.
اوه، لطفاً بهم نگو که حالش بدتر شده.
دیروز دیدم صحنه گردانها دارن گوشگیر پخش میکنن.
تقصیر اون نیست. فقط زنگ زده (کمی افت کرده).
بعد از سالها بازی تو اون اپرای فضایی مسخره،
یه سری عادتای بد پیدا کرده.
خب، من این شانس رو داشتم که یک نوار ویدیویی از نمایش تکنفرهش پیدا کنم.
وقتی این رو ببینه، یادش میاد بازیگری خوب چیه.
No comments yet. Be the first to leave one.