As primeras 200 linias.
قبلاً در «فریبکاران»...
حلقه رو کجا قایم کردی؟
اِم... خوشت نمیاد.
خب، این حلقه چقدر میارزه؟
حداقل یک میلیون دلار.
باشه، کمکت میکنم. - آره؟
ولی وقتی پسش گرفتی، من ۱۰ درصد حلقه رو برمیدارم.
باشه.
بیشتر از سوفیا برام بگو.
من از مجازات خیلی چیزا میدونم...
مجازاتکننده، مجازاتشونده،
اونی که میگه: «دیگه بسه.»
برید.
آروم باش!
ببین، ما اینجا یه مشکل داشتیم.
واقعاً متاسفم.
قرار نبود اینجوری پیش بره.
اینه، ازرا.
تو، جولیا و ریچارد...
تا اطلاع ثانوی، شماها برای من کار میکنید.
ایشون شارلوت گرووزنر هستن.
خانم گرووزنر در برلینگتون، ورمانت زندگی میکنه،
و یکی از برجستهترین کلکسیونرهای ماگ توبی هست.
فقط حلقه الماس زعفرانی رو به دست بیارید،
اونو تحویل دکتر بدید،
و بعد میتونید برگردید سر راه بیعرضهی خودتون.
وقتشه دست به کار شیم.
دکتر رو، میخوایم از پشت بهش خنجر بزنیم، مَکسی،
و بعد از جلو
و شاید هم از دو طرف.
همهمون میخوایم از زیر سلطهی اون دربیایم.
ما قراره همه رو کنار هم بذاریم
هر چی تا حالا یاد گرفتیم...
هر حیله، هر تردستی، هر کلاهبرداری.
قراره شکارش کنیم،
و قبل از اینکه تحویل افبیآی بدیمش،
هر چی داره ازش میگیریم.
آزادسازی سیستمیک فلزات با پتانسیل سرطانزایی.
با وجود بیتفاوتی آشکاری که همکارانم نشون میدن،
شکی نیست
که رها کردن دستگاههای تثبیت استخوانی در محل
باید چیزی کمتر از سوء رفتار پزشکی تلقی نشه.
دکتر. دکتر.
ببخشید؛ شما سوالی برای هیئت دارید؟
الان بهش میرسم.
چون ما همکارانی داریم که واقعاً سوال دارن.
پس ادامه میدم.
اگر سعی کنید طرز فکر منو دنبال کنید،
تنها دلیل برای برنداشتن ایمپلنت
عدم صلاحیت جراح خواهد بود.
ما خوب دنبال کردیم، جفری.
ولی اگه در مورد برداشتن ایمپلنت حرف میزنیم،
شاید... میدونی، فقط شاید...
بالاخره یکی باید اون چوب رو از تو باسنِت دربیاره.
و این تمام وقتی بود که برای سوالها داشتیم،
پس حدس میزنم همهتون رو در هپیاور ببینم.
ورمانت جای قشنگیه...
تپهها، درختا، مزرعههای کوچیک و جذابش.
و گاوا.
این همه گاو.
و گاوا. بزن بریم.
این چیه؟
الان برای دکتر کار میکنی.
هزینهها رو اون میده. - دمش گرم.
باید خرج کنی تا پول دربیاری.
این یه امتیاز نیست، ریچارد. میدونی، دکتر...
میدونیم. - خوبه.
در حالی که تو حلقه رو به دست میاری، ما یه تحقیقی میکنیم.
اگه قراره دکتر رو نابود کنیم،
باید بفهمیم اون واقعاً کیه.
باشه، بریم.
نه، تو اینجا میمونی.
میخوای بچهداری کنم؟
نظارت.
اِم، ما نیازی به بچهداری نداریم.
این نقشه است.
فهمیده شد؟
پس شروع کنیم.
طعمهی شما شارلوت گرووزنر هست.
۳۸ سالشه، طلاق گرفته، بچهای نداره.
منابع مالی متوسط و مستقل.
شارلوت هر پنجشنبه میره بازار عتیقهجات.
اون برای یک چیز و فقط یک چیز به اونجا میره.
سلام.
میتونم یه لحاف آمیشی بهتون پیشنهاد بدم؟
یا شاید یه عروسک یان مکلین؟
یا شاید هم یه ماگ توبی.
نه، ممنون. مناسب من نیست.
آه، ایناهاش.
۳۵۰ دلار، درست میگم؟
۳۵۰ دلار برای این ماگ توبی بسیار کمیاب.
خوشحالم که هنوز اینجاست.
براتون تو جعبه میذارمش.
داری از این آقا ۳۵۰
برای یه رویال دولتون دیک تورپین میگیری.
نه، این یه رویال ووستر ۱۹۳۵ بسیار کمیابه.
واقعاً انتظار داری کسی اینو باور کنه؟
ببخشید، مشکلی پیش اومده؟
هیچی. این خانم فقط گیج شده.
ببخشید. اتفاقاً من یه متخصصم.
و اون چیز بیشتر از ۴۵ دلار نمیارزه.
اوه خدای من. - هی.
اگه تو کار و بار من دخالت کنی،
میزنمت نقش زمین.
منو بزنی؟
مطمئناً دلیلی نداره این خانم رو تهدید کنی.
این اصلاً خانم نیست.
معاملهام رو کنسل میکنم.
هی، خانم اشرافی، تابلو رو بخون.
همه فروشها قطعیه. ما بستیم.
ببخشید.
هی! نه نه.
پول منه.
این دیگه بیانصافیه.
به جای ما، چرا بیرون نمیکنید
اون کلاهبردارِ تمامعیار رو؟
لطف شما بود.
اوه، من باید از شما تشکر کنم.
هیچوقت نمیدونستم
که اینقدر منو احمق فرض کرده بودن.
اه، این مدل کلاهبرداری خیلی حال بهمزنه.
وای، چه بیادبم. من کلایوم.
من کلایو رومِگای هستم.
شارلوت. اه، گراونور.
از آشنایی با شما خوشبختم، کلایو.
موفق باشید.
شما هم همینطور.
بعد از اینکه بیش از ده سال برای یه نفر کار میکنی،
آدم فکر میکنه باید خیلی بیشتر در موردش بدونی.
خب، فرض کنیم سای حق داره.
اون دکتر یه دکتر واقعی باشه و تو بوفالو زندگی کنه.
این هنوزم یه انبار کاه بزرگه.
کجای بوفالو؟ چه جور دکتری؟
کجا دوست داره شام بخوره؟
وای، لعنتی! سر هرچی که دارم شرط میبندم
که اون یه جراح ارتوپد باشه.
مکس، تو هیچی نداری.
آره، خب، پس اسمشو بذار یه حدس، باشه؟
آه، این همون قلمیه که وقتی رفتم دیدنش، استفاده کرد.
جیبش کردم.
یه خودکار پرچمداره.
تو مراسمای خاص پخش میکنن...
مثلاً کنفرانسهای پزشکی.
خب، خب، جای خوبیه واسه شروع.
اسمش تو لیست مهمونا نیست، هیچ عکسی هم ازش نیست.
لعنت.
خب، احتمالاً عکسای بیشتری هست، مگه نه؟
احتمالاً سعی میکرد عکسش گرفته نشه.
اون چیه؟
عکاس رسمی کنفرانس، آلن کلوگمار.
خب، پیداکردنش باید آسون باشه.
چی؟
داری از این کار لذت میبری.
نه، نیستم.
من دارم بهش مسلط میشم.
فرق داره.
دیگه یاد گرفتم خودمو تنبیه نکنم،
اینکه انتخابایی که کردم، کارایی که انجام دادم،
یکی هست که مجازات میشه، یکی هست که مجازات میکنه...
و اون یکی که میگه: "بس کن. برو."
آره، قبلاً اون حرفای لنی کوهن رو شنیدم.
جولز، حرفاشو جدی نگیر.
لنی دیوونهست.
وقت نمایشه.
یه لاته لطفاً؟
کفش کم باشه.
ممنون.
بهش گفتم من ورمونت کار نمیکنم. منهتن کار میکنم.
بروکلین هم، اگه دلم خواست ریسک کنم.
ولی حرفمو باور کن؛ معاملههای بزرگتر، خرجِ کوچیکترا رو درمیارن.
بفرمایید.
آره، میدونم.
باشه، باید برم. آریگاتو.
خب، معلوم بود که افتضاح میشه.
کلایو کجاست؟
اوه، الان پیام داد. دیر کرده.
بیشک سرک کشیدن به ویترین هر عتیقهفروشی بوده.
وسواس داره.
به این میگن لاته؟ باید عوض بشه.
بفرمایید.
خیلی متاسفم. اینم مشتری مورد علاقمه.
ماچ، ماچ.
اوه، سلام.
دوباره سلام.
ام، ببخشید خانمها. ایشون، ام...
شارلوت. شارلوت.
بله، من و ایشون یه جورایی
غیرمنتظره توی مرکز خرید عتیقهجات آشنا شدیم.
اوه، چه بامزه.
میشه فقط یه لحظه بهم وقت بدی؟
من داشتم میرفتم.
نه، خیلی متاسفم.
دیروز اونقدر دستپاچه بودم که...
خب، کلاً یادم رفت بپرسم.
شما متخصص جاگهای توبی هستید،
و قضیه اینه که، من یه جورایی دنبال یه ماموریتم...
برای پیدا کردن همون نوع خاص، و داشتم فکر میکردم
اگه بتونم فردا شما رو به ناهار دعوت کنم.
ناهار؟ - آره.
فقط برای اینکه از تجربیاتتون استفاده کنم، اگر بشه گفت.
No comments yet. Be the first to leave one.