As primeras 193 linias.
خب، سال خیلی خوبی داشتم. با خودم گفتم، چرا به خودم پاداش ندم؟
برای همین، چیزی رو که واقعاً میخواستم خریدم: یه قایق کروز ۴۸ فوتی.
میدونی چقدر برام آب خورد؟ خودم بهت میگم چقدر برام آب خورد.
سیصد هزار تا، بماند که ۲۰ هزار تای دیگه هم برای عرشه چوبی سفارشیاش دادم.
حالا مشکل من اینجاست.
خانومم میخواد اسم این کشتی فوقالعاده رو به یاد مادرش بذاره "لولوبل".
"لولوبل!" برای همین منم گفتم "نه، اسمشو میذاریم "شجاع"."
خب، به نظرت اسمش باید چی باشه، "لولوبل" یا "شجاع"؟
راجر، در دانشگاه کرنل،
یه وسیله علمی باورنکردنی دارن،
معروف به میکروسکوپ الکترونی تونلی.
حالا، این میکروسکوپ انقدر قدرتمنده که با شلیک کردن الکترونها،
شما عملاً میتونید تصاویری از اتم رو ببینید،
اون بلوک سازنده به طرز غیرقابل تصوری ریز جهان ما.
راجر، اگه الان داشتم از اون میکروسکوپ استفاده میکردم،
باز هم نمیتونستم ذرهای علاقه به مشکل تو پیدا کنم.
ممنون از تماست.
و حالا، امشب هوس غذای چینی کردهاید؟
من همیشه... اوه، متاسفم، مشکل فنی داریم.
بریم سراغ یه پیام بازرگانی از پیش ضبط شده.
راز، چرا این متن رو دادی به من؟ من تبلیغ شخصی انجام نمیدم.
چیه مگه؟
بقیه مجریها انجامش میدن. بقیه مجریها که دکتر نیستن.
اگه به خودم اجازه بدم که بشم یه تبلیغچی معمولی،
تمام اعتبارم رو از دست میدم.
من یک دانایم، یک شمن.
زیپ شلوارت رو ببند، دانای بزرگ.
وای! دکتر! اینجا استودیوی رادیوِ، نه ترمینال اتوبوس.
راز، ببین کی اینجاست، نوئل کاوارد.
ببین، بولداگ، از ترکیب کار با انزجار متنفرم،
اما فریژر، طبق معمول این تبلیغ رو انجام نمیده.
من که با کمال میل این کارو میکنم!
عالیه. الان باید انجام بشه. مشکلی نیست.
دکتر. دکتر. با کمال احترام، شما یه احمقی.
این تبلیغا پول مفتن.
پول بیاهمیته. مسئله اعتبار و صداقته.
اعتبار؟
آهای!
داریم از کلی پول حرف میزنیم.
ولی خب، هرچی بیشتر تو ردشون کنی، بیشتر Liver Snaps (اسم برندش) میرسه به بولداگ.
این چیه که اسم من روشه، راز؟
اون قرارداد کار هونا پلسه. اینقدر قرار بود بهت پول بدن.
حدس میزنم باید ازشون بخوام اسم رو اینجا به "بولداگ" تغییر بدن.
اونا این همه پول بهت میدن فقط برای اینکه چند خط متن رو بخونی؟
آره. البته، بولداگ معمولاً چاشنی مخصوص خودشو هم اضافه میکنه.
اوه! پس شما بدو بدو بیاین به هونا پلس،
جایی که اردک پکن همیشه فوقالعاده ترد و برشتهست.
این دفعه دیگه مطمئناً ازمون شکایت میکنن.
لعنتی!
وقتی داشتم تو جای پارک خودم میرفتم، سپر جلوی ماشینم یه فرورفتگی پیدا کرد.
چی شد اون توپ تنیسی که بالای جای پارکم آویزون کرده بودم؟
که دیگه زیادی جلو نرَم؟
حوصلهش سر رفته بود. به یه اسباببازی احتیاج داشت.
هی، بگیر پرتش کن. میدوه و برات میارتش.
اون فکر نکرد بامزهست و میدونه کجا میخوابی.
بابا، دافنه، یه مشکلی تو کار پیش اومده،
و مطمئن نیستم که چطور باید حلش کرد.
امیدوار بودم شاید دیدگاه بیطرفانه شما بتونه کمکی بکنه.
حتماً. بگو.
خب، اگه من یه تبلیغ انجام بدم، چی فکر میکنید؟
و علناً از یه محصول حمایت کنم؟
اوه، منظور شما مثل کاریه که شر انجام میده؟
ممنون، دافنه. یک رای منفی. بابا؟
محصول چیه؟
خب، ایستگاه رادیو میخواست من یه تبلیغ برای یه رستوران چینی انجام بدم.
خب مشکل چیه؟
خب، من در این جامعه جایگاه مورد اعتمادی دارم.
مردم کاری رو که من بهشون میگم انجام میدن.
و از اینکه متهم به سوء استفاده از این جایگاه بشم، متنفرم.
فکر اینکه یه دکتر چیزی بفروشه، یه جورایی زنندهست، نه؟
پس دکتر اسنیزی و داروی سرماخوردگیش چی؟
دکتر اسنیزی یه شخصیت کارتونیه.
این واقعیت که اون یه اسب آبی بنفش غولپیکره،
احتمالاً باید بهت سرنخ میداد.
من میگم پول رو بگیر و فرار کن.
خب، وسوسه شدم، اگر فقط به خاطر این دلیل نباشه،
که نذارم بولداگ بیشتر از این جامعه آسیایی-آمریکایی رو از خودش بیزار کنه.
اما فقط میخوام مطمئن بشم که اصولم رو به خطر نمیاندازم.
دکتر کرین، شما زندگیتون رو وقف کمک به مردم کردین، اینطور نیست؟
خب، بله.
خب، فرض کنید یکی از شنوندههاتون درگیر این مسئله باشه،
که غذای چینی خوب رو کجا پیدا کنه.
آیا تبلیغ شما بهشون کمک نمیکرد؟
چرا فقط خودت نمیری اونجا؟
اگه غذا رو دوست داشتی، تبلیغ رو انجام بده. اگه نه، نکن.
فکر میکنم این یه رویکرد منطقی باشه.
چرا امشب سه تایی نریم؟ من یه زنگ میزنم.
بهتره با یه اسم دیگه رزرو کنم.
من هیچ رفتار ویژهای نمیخوام.
فقط میخوام باهام مثل یه آدم معمولی و زحمتکش رفتار بشه.
شب بخیر. بله، بله.
ما امشب برای ساعت ۸ سه نفر رزرو میخواستیم.
اوه، تا ساعت ۱۰ جایی ندارید؟ اوه.
اوه، خب، پس، امم...
این دکتر فریژر کرینه،
از رادیو و...
بله، فکر میکردم همینطور باشه. ممنون.
برای ۹:۴۵ جا داریم.
گفتم "خوشمزه"؟
"خوشمزه" حق مطلب رو درباره اون دامپلینگهای آبدار و لذیذ ادا نمیکنه.
و مرغ کونگ پائو؟ اوه، اصلاً نذار شروع کنم!
پس اگه امشب دلت غذای چینی میخواد،
زود پاشو برو به کاخ هونان.
همین بود برای امروز.
اینجا دکتر فریزر کرین هستم، به امید دیدار فردا در KACL 780 AM.
میدونی رُز، فکر کنم دارم قلق این تبلیغها رو یاد میگیرم.
متوجه شدی اون تیکه کوچیکی که در مورد "ین" برای غذای چینی گفتم؟
آره. راستی، "ین" ژاپنیه، نه چینی.
خب،
چند روز پیش یه تماس از طرف صاحبای کاخ هونان داشتم.
اونا گفتن از وقتی که من این تبلیغا رو انجام میدم،
کار و بارشون ۳۰ درصد رفته بالا.
مگه تبلیغات قرار نیست همین کارو بکنه؟
بله همینطوره، خانم ترشرو.
یه کم بهم حق بده.
من هم بالاییها رو راضی کردم، هم غریبهها رو به یه رستوران جدید کشوندم،
و از همه مهمتر، به یه خانواده مهاجر زحمتکش کمک کردم
که فقط دوازده سال پیش به این سرزمین اومدن،
با چیزی جز یه رویا،
یه چند تا دستور پخت و یه ووک.
دکتر کرین؟
چه سعادتی! ببخشید؟
بیبی گلیزر. من مدیر برنامه بولداگ بریسکام. اوه.
اوه، خب، از آشناییتون خوشبختم.
من معمولاً اینقدر رو نیستم، ولی رک و پوستکنده میگم.
یه تحقیقاتی کردم و دیدم شما مدیر برنامه نداری.
چطور با من به عنوان موکل قرارداد ببندی؟
اگه جوابتون منفیه، ناراحت نمیشم.
خب، واقعاً فکر نمیکنم.
چرا؟
اینطور نیست که تحت تاثیر قرار نگرفته باشم، خانم گلیزر،
ولی، ام... ببینید، من واقعاً یه مجری رادیویی به معنای واقعی کلمه نیستم.
اوه، بیخیال! من اون تبلیغاتی رو که برای اون رستوران چینی انجام دادی شنیدم.
تو کاری میکنی که دلم بخواد تا خرخره اِگرول و چیزای دیگه بخورم!
ممنونم. آه.
ولی، ببینید، من مرتباً تو کاخ هونان غذا میخورم.
به همین دلیله که من اون تبلیغا رو انجام دادم.
تنها چیزی که اصلاً دلم نمیخواد تو انجام بدی،
تبلیغ چیزیه که بهش اعتقاد نداری.
من یه مدیر برنامهام، نه یه دلال.
قصد توهین ندارم. شوخی میکنی؟ تو محشری!
تو نمیتونی به من توهین کنی. اجازه بده کارتم رو بهت بدم.
فکر نمیکنم نیازی باشه. کارتم رو پس بده.
من اجازه نمیدم بهم زنگ بزنی.
خیلی خوبه که با کسی آشنا بشی که فریب پول رو نخورده.
من تماست رو رد میکردم.
آه! باید برم پالو آلتو پرواز کنم.
دخترم تو استنفورده.
آه.
تو بچه نداری، درسته؟
اوه، بله، یه پسر ۵ ساله دارم.
اوه، خوش به حالت. تا سالها لازم نیست نگرانش باشی.
نگران چی؟ شهریه، ساده لوح!
آه، صبر کن، فهمیدم. میخوای بفرستیش دانشگاه دولتی.
خب، نه، نه، من قصد داشتم بفرستمش دانشگاه خودم، هاروارد.
آخ!
قورتش بده و خوبش کن.
پیشبینیهای مجله Business Week رو برای هزینههای دانشگاه در سال ۲۰۱۰ دیدی؟
اوه! باید برم. اون هواپیما منتظر بیبی کوچولو نمیمونه.
میدونی، شاید یه وقتی با هم حرف بزنیم.
همین الان حرف بزنیم.
فکر کنم با آرامش بمیرم
بدون دیدن نیمه اول بازی استنفورد/کال.
ببینید، اینطور نیست که من با تبلیغات مخالف باشم،
فقط اینه که باید اول یه محصول رو امتحان کنم تا بتونم تاییدش کنم.
دکتر کرین، منم جور دیگهای نمیخوام.
دوباره بهم بگو چرا اینجا هستم؟
چون اگه من تبلیغ رو انجام بدم،
باید بگم که دوستام و خانوادهام از این لذت میبرن.
و تا وقتی حقیقت نداشته باشه، اینو نمیگم.
یه کم احساس مسخرگی میکنم اینجا تو نمایشگاه نشستم.
خب، بابتش متاسفم ولی اینجا بهترین جا برای امتحان کردنشه.
پس، راستشو بهم بگید، شما دو نفر از این لذت نمیبرید؟
خب، من از حبابها خوشم میاد.
یه کم شبیه اینه که توی شامپاین داغ نشسته باشی.
نه اینکه خیلی این کارو کرده باشم.
بابا، این دستگاه از همون پلیمر فضایی مقاوم در برابر حرارت ساخته شده
که تو شاتلهای فضایی استفاده میشه.
دفعه دیگه که توی یه جکوزی وارد اتمسفر زمین بشم،
لازم نیست نگران باشم.
خب، خوشت میاد؟
باید اعتراف کنم که لگنم یه کم بهتر شده.
همین تنها چیزی بود که لازم بود بشنوم.
دوستام خوششون میاد. خانوادهام خوششون میاد. منم خوشم میاد.
میتونم تبلیغ رو انجام بدم و فردریک میتونه بره هاروارد.
اوه، خدای من. این دیو هندلر از ساختمون ما نیست؟
میدونی، اون رئیس انجمن روانپزشکی سیاتله.
اون دیو هندلر نیست.
هیس. نگرانش نباش. تا وقتی میتونی از سکوت لذت ببر.
حبابهای ملایم، حبابهای آرامشبخش،
حبابهایی که بدن دردناکتون رو تسکین میده.
این دکتر فریزر کرین هستم.
در این دوران پرفشار،
No comments yet. Be the first to leave one.