As primeras 200 linias.
دِیفنی رو حالا چی کلافه کرده؟
دِیفنی نبود.
ماریس بود.
با یه بازیکن آرژانتینی چوگان قاطی شده.
معلوم شد یه آدم پولدوست و قلدره که دست به زنشم خوبه.
دکتر کرین؟ - بله.
استبان دِ روخو هستم.
بهت میگم دیگه هیچوقت نمیذارم ماریس بیاد بینمون.
سرخط خبرها
پلیس همین الان چهره سرشناس سیاتل، ماریس کرین رو دستگیر کرده.
به اتهام قتل معشوقش.
ستاره چوگان آرژانتینی، استبان دِ روخو.
آه، بفرمایید تو.
چی شنیدی؟ اِ، زیاد نه.
اخبار تلویزیون خیلی مبهمه. بابا، چیزی فهمیدی؟
به چندتا از رفیقام زنگ زدم، اگه چیزی فهمیدن خبر میدن.
خیلی وحشتناکه. باورم نمیشه اون مرد مُرده.
همین چند ساعت پیش دقیقاً جایی که تو وایسادی ایستاده بود.
اوضاعت چطوره، پسرم؟ - تا جایی که میشه، خوبم.
منظورم برادرت بود.
اوه، اِ، خب، البته که مات و مبهوتم.
این فکر که ماریس واقعاً یه نفر رو کشته...
خب، هممون دیدیم که چطور مهمونیهای شام پر جنب و جوش رو به خاک و خون میکشید. هاهاها.
این خیلی وحشتناکه، فریزِر.
بابا، شوخی کردم.
من حق ندارم شوخی کنم؟
بالاخره، یادتون رفته که امروز بعدازظهر...
من از یه مردی که الان مرده مشت خوردم تو صورتم؟
ممنون.
بیا، اینو بنوش. - اوه، ممنون.
الو.
خودم هستم.
بله، البته.
اِ، به زودی اونجا خواهم بود.
پلیسه. اِم.
میخوان با من صحبت کنن.
خدای من، چرا؟ مشکوک نیستن که بهت، نه؟
فکر نمیکنم بتونن. نمیتونن. میتونن، بابا؟
آروم باش. تو امروز باهاش ناهار خوردی.
میخوان بدونن راجع به چی صحبت کردین.
راجع به چی حرف زدیم؟ اِ، بذار ببینم، خب...
راجع به جشنواره هنرهای زنان که در پیشه حرف زدیم.
و نمایش زنده اونا.
قراره نقاشی اشمیت رو بازسازی کنن.
از شهادت سنت اورسولا توسط آتیلا، پادشاه هونها.
طبیعتاً ماریس نقش آتیلا رو بازی میکنه.
برای سلیقه من یکم زیادی ژرمنی.
ولی با این حال بهش گفتم که با قرض دادن کمان زنبورکی عتیقهم بهش کمک میکنم.
که صحنه تراژیک رو در رُن تکمیل کنه.
البته، حرف از رُن ناگزیر به اون حکایت فوقالعاده کشید...
درباره نقاشان ناصری کاخ ویتلسباخ.
اون شیطونهای آبجودوست! تعریف کن، نایلز.
خب... نه!
راجع به اون بازیکن چوگان چی گفت؟
خب، بهتون گفتم که اشاره کرد کنارش احساس ناامنی میکنه.
و اینکه فکر میکرد اون فقط پولش رو میخواد.
من بهش اصرار کردم که رابطه رو تموم کنه. - خب، اینا چیزای عادیه.
برای اینکه یه نفر رو به قتل ربط بدن، یه ناهار ساده کافی نیست.
اوه، وای.
نایلز، اونا الان جلوی خونه ماریس هستن.
در این پرونده قتل اجتماعی، تحول غافلگیرکنندهای رخ داده.
منابع میگن قاتل فرضی، ماریس کرین...
معشوق چوگانبازش، استبان دِ روخو رو کشته...
با یک کمان زنبورکی عتیقه.
تو بهش سلاح قتل رو دادی! - نه!
الو.
یه خبرنگاره. من اینجا نیستم.
متاسفم، ایشون اینجا نیستن و نمیدونم کی برمیگردن.
ترجیح میدم نگم.
ترجیح میدم نگم.
اوه، ممنون. در واقع منچستر.
قطع کن. خداحافظ.
باورم نمیشه.
این یه شماره خصوصیه.
حتماً فکر میکنن منم دست دارم.
اونا دارن واقعاً اینو القا میکنن.
نه، نه، نه، من قرار نیست وحشت کنم. تنها راه برای رد شدن از این وضعیت...
اینه که آروم باشی. - درسته.
حالا، بریم اداره پلیس و همه اینا رو حل و فصل کنیم.
منم میام. - نه!
تو باید برای وقت دکترمون فردا صبح استراحت کنی.
من پیش دِیفنی میمونم.
نگران نباش. همه چی خوب میشه.
اینا تا صبح ادامه پیدا میکنه. نمیخوای فقط پیش من بمونی؟
ممنون، ولی اگه بذارم اونا منو از خونه خودم بیرون کنن...
اونوقت اونا برنده شدن.
اجازه بدید.
الو؟
متوجه شدم.
بله، بهش میگم.
مادرتون خبر رو شنیده. داره میاد.
من یه چمدون میبندم. تو ماشین رو آماده کن.
خب، ما نجات پیدا کردیم. بچه خوب دووم آورد. - تمام شب کجا بودین؟
اوه، کلی منتظر موندیم.
بدید من بگیرم. - ممنون.
خوشبختانه، یه نیمکت فلزی سرد و راحت پیدا کردیم.
بین دوتا موتورسوار مست و یه پاانداز که منو "هلو" صدا میزد.
چیز جالب وقتی اتفاق افتاد که داشتیم میرفتیم.
سر راه با وکیل ماریس برخورد کردیم.
و اون کل داستان رو بهمون گفت.
ظاهراً ماریس و استبان دعواشون شده بود.
و ماریس بیرونش کرده بود.
داشت سعی میکرد با تمرین ژست «تابلو زنده»اش خودش رو آروم کنه.
با اون کمان زنبورکی.
که خب، هر چقدر هم تمرین کنه بازم کمه، سهسر بازوهاش ضعیفه.
خب.
یهو استبان دوباره پرید تو.
از پنجره بالکن.
ماریس از ترس سکته کرد.
و از ترسش ماشه رو کشید.
قبل از اینکه به پارکت بخوره، مرده بود.
خب، الان کجاست؟
به عنوان کسی که ممکنه فرار کنه، نگهش داشتن. میتونی تصور کنی؟
اینکه وقتی پیداش کردن، پاسپورت، کلاه گیس...
و ۱۰ هزار دلار تو کیفش بود، اصلاً کمک نکرد.
ماریس همیشه این چیزا تو کیفشه.
خب، نایلز، باید قبول کنی که اوضاع اصلاً خوب به نظر نمیرسه.
باورم نمیشه که اون تونسته باشه این رو برنامهریزی کنه.
آدم بالاخره یه چیزایی در مورد یه زن یاد میگیره.
وقتی ۱۵ سال تو اتاق کنار اتاقش خوابیدی.
اوه، حتماً روزنامهست.
پس اون همینطوری تصادفی با یه کمان زنبورکی مسلح ژست گرفته بود...
دقیقاً همون لحظهای که اون به زور وارد شد؟
و مگه نمیدونی دادستان قراره سعی کنه...
این رو به یه چیز شیطانی تبدیل کنه؟
فرِیزر: اوه، خدای من.
صفحه اوله. اسمی از نایلز نبردن، نه؟
بذار ببینم. آه، آره، اینجاست، آره.
«گمان میرود ماریس کرِین، کمان زنبورکی را...»
«از همسر سابقش، دکتر نایلز کرِین گرفته است...»
«کسی که در روز قتل با او ناهار خورده بود.»
این شما و ماریس تو ماه عسلتونه؟
آه، اون «مرکز لیپوساکشن تجربی» تو گشتاد هستش.
پس، آره.
«طبق منابع، کرِین سالها پیش از متهم طلاق گرفت...»
«تا با جراح پلاستیکش ازدواج کند، کسی که او را ترک کرد تا با...»
اوه، خدای من.
«...تا با دافنه مون، یک خانهدار، ازدواج کند.»
اوه، چه عالی!
حالا، حالا، حالا، مطبوعات به اشتباه کردن تو این مسائل معروفن.
آره، هه، نایلز حق داره.
مثلاً، اینجا رو ببین، نوشته، ها ها...
«دکتر کرِین برادر دیجی محلی فرِیزر» با Z، «کرِین» است.
باید به این چیزا بخندی و رد بشی.
خب، من نمیتونم بخندم. اون زن وحشتناک تونسته...
دوباره راهشو باز کنه تو زندگی ما. نه، اون تو زندگی ما برنگشته.
کل این ماجرا تو چشم به هم زدنی تموم میشه.
چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی؟
تو موقعیتهایی مثل این، دو راه برای واکنش نشون دادن وجود داره.
یا از هم میپاشی، یا آروم میمونی.
و من دومی رو انتخاب کردم. آفرین، نایلز. این خیلی سالمه.
خب پسرم، باید بری خونه یه کم بخوابی.
شب سختی داشتی. نایلز: فکر خوبیه.
بعداً بهت زنگ میزنم. باشه. ممنون.
اوه، ما صبح قرار دکترت رو داریم.
نگران نباش. لازم نیست بیای.
اوه، و صدای قلب بچهمو نشنوم؟ فکر نکنم.
گذشته از این، من خوبم.
بعد از تولد بچه، وقت برای خوابیدن زیاده.
رُز: نایلز، چطور سرپا موندی؟
به جز کمخوابی، حالم خوبه.
هرچند، حالا که تو اخبار اومده که من کمان زنبورکی رو تهیه کردم...
هر جا میرم، مردم پچپچ میکنن و نشونم میدن.
ببخشید.
الو.
الو، ماریس.
اوه، خیلی متاسفم.
آره، وحشتناکه.
هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم. باشه.
اوه، ماریس بود.
طفلی کفشاشو گم کرده.
گذاشته بودشون بیرون سلولش که واکس بزنن.
و یه نفر به اسم جودی گنده، گروگان گرفته.
خب، من... هر چند وقت یه بار بهت زنگ میزنه؟
آه، بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی تو زندان بتونه زنگ بزنه.
مگه به اندازه کافی زندگیتو سخت نکرده؟
نمیتونم الان بهش پشت کنم، رُز.
اون واقعاً داره برای زندگیش میجنگه.
اوه، عالیه. ها ها. بازم ونهای خبری.
شاید وقتشه که یه بیانیه بدم. فرِیزر: ابداً نه، نایلز!
این بدترین کاریه که میتونی انجام بدی.
فقط به آتیش دامن میزنه. یه چیزی بهت بگم...
چرا از پشت ساختمون خارج نمیشی و من به جایت باهاشون صحبت میکنم؟
اوه، این... نیازی نیست، فرِیزر. فرِیزر: نه، نایلز، اصرار دارم.
من به این کفتارهای رسانهای عادت دارم.
تو نمیدونی چطور میتونن حرفاتو با تدوین و این چیزا تحریف کنن.
باشه، برو. نایلز: ممنون، فرِیزر.
نایلز کرِین اینجاست؟
خیر نیستن. من از طرف ایشون صحبت میکنم.
آقایان، میتونید ضبط کنید.
عصر بخیر، سیاتل. دکتر فرِیزر کرِین هستم.
سخنگوی خانواده کرِین.
اتفاقات اخیر مربوط به برادرم نایلز کرِین و همسر سابقش...
فاجعهبار است.
تقریباً به همان اندازه فاجعهبار است که گمانهزنیهای بیحد و حصر رسانهها...
در مورد دخالت ایشان.
اگر عدالتی در این دنیا باشد...
ماریس کرِین و نایلز کرِین به زودی اعدام خواهند شد.
متشکرم. این تمام چیزی است که باید بگویم.
من همچین کاری نکردم. کردم؟ کردم؟
No comments yet. Be the first to leave one.