As primeras 200 linias.
قبلاً در "فریبکاران"...
اینا همش چیه؟
مردم بهش میگن یه کمون هنری.
چه جای جادویی.
وای خدا، من الان تقریباً ۱۷ تا در رو زدم.
ادی؟ - اشکالی نداره،
اون دوست منه.
اسم واقعیش ازراست، نه ادی.
واقعاً؟ - کدوم قسمتش؟
تو واقعاً رقتانگیزی.
ازرا، باید به پدر و مادرت زنگ بزنی.
همین الان.
سلام؟ بابا؟ - هی، بچه.
رفیق قدیمیت، آقای الیسه.
ببین، مامان و بابا فعلاً خوبن.
وقتشه برگردی خونه.
باید حرف بزنیم.
سلام بچهها. - سلام عزیزم.
جاش، برو بیرون. - آخ!
مثل اینکه یه دورهمی کوچیک داریم.
چه خبره؟
وقتشه برگردیم آمریکا.
پاسپورتاتونو هفته دیگه میگیرین،
همونطور که قول دادم. - باشه.
خودم یه راه دیگه پیدا میکنم برای رد شدن.
اوه، هی، هی. هی!
هزینهی پاسپورتها افتاده گردن من،
پس شماها هنوز بهم پول بدکارین.
باید قاچاقی از مرز رد شم.
کمکت میکنم. - واقعاً؟
ولی دو تا چیز هست که باید بگم.
اول اینکه، اسمم رزا نیست.
سوفیاست.
و دوم اینکه، ۱۰ درصد سهم من از گروهه.
باشه. خودمون رو به مرز میرسونیم.
قاچاقبر ما رو رد میکنه.
۱۰ هزار دلار باید فردا اینجا حواله بشه.
مطمئنی میرسه؟
بگذار اینطور بگم که خانوادهام
یه جورایی از نجات دادن من لذت میبرن.
فکر کنم راهی برای پیدا کردن مدی جانسون دارم.
با من بیا.
من یه شرط دارم.
بعد از اینکه مدی جانسون رو پیدا کردیم،
دکتر رو هم از بین میبریم.
قبوله. - قبوله.
قصد ندارم اصرار کنم، اما جایی که کار میکنم
خیلی تو زندگیم تغییر ایجاد کرد.
چرا میای یه همچین جایی و داستانسرایی میکنی؟
چرا اینجا پیش من میشینی و دروغ میگی؟
نمیتونی بری. تازه شروع کردی.
لیندا، چیزی که درست جلوی چشممه
یه قبضه که از پسش برنمیام، باشه؟
اگه یه دوست داشتی که میتونست تو پرداخت اون قبض کمکت کنه چی؟
مراقب خودت باش، باشه؟
باید حقیقت رو بهت بگم.
درباره همه چیز.
اوه، این دیگه از کنترل خارج شده، رفیق.
یعنی، ما حتی نمیدونیم مکس چی میخواد.
خب، نمیتونیم حدس بزنیم.
یعنی، فکر میکنی مدی هم تو این قضیه دست داره؟
نمیدونم، رفیق، ولی--
اون که دوباره با خانوادهام درنمیافتاد، نه؟
درمیافتاد؟
نمیدونم. ممکنه.
و سوفیا، مثلاً، داره کلاه سرم میذاره
یا عاشقم شده یا داره سرمون کلاه میذاره،
مثلاً، چی میشه اگه من فقط یه آدم سادهلوح باشم
و مکس اصلاً اونجا نباشه--
هی. هی!
هی! هی، هی.
نفس بکش.
داری چی کار میکنی؟
این یه کار ژولزه؟
مربی ویلیس، داداش.
کلید موفقیت اینه که تجسم کنی.
باشه. - باشه، پس بیا تجسم کنیم.
بگو چی قراره بشه.
یادت باشه، مثبت.
اوه، باشه. مرحله اول.
ژولز حوالهی پولی رو از خانوادهاش دریافت میکنه.
مرحله دوم، سوفیا همه کارهاش رو سر و سامون میده،
ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر ما رو تو محل قرار ملاقات میکنه.
من اونجام تا بهش خوشآمد بگم. عشق من.
اون تو آغوش من میفته
تو یه آغوش عاشقانه و پرشور.
چه قشنگ. ادامه بده. - ممنون.
مرحله سوم، ما با میگوئل، قاچاقبرمون ملاقات میکنیم.
با پول لنگمور بهش پرداخت میکنیم.
مرحله چهارم، اون ما رو قاچاقی از مرز رد میکنه،
و همه چیز قشنگه، و تموم.
خونهی لعنتی قشنگ. - واقعاً کمک کرد. ممنون.
قابلی نداره. بزن بریم. - باشه.
خب، بازی خوبی بود. - نه، زیادهروی نکن.
این واقعاً یه داستان شگفتانگیزه.
حتماً حسابی خستهای.
هرگز قبلاً این رو به کسی نگفته بودم.
منظورم از گفتنش نبود.
منظورم از تجربهکردنش بود.
حتماً باید-- فوقالعاده--
نمیدونم چه کلمهای مناسبه... این مهارتی که تو داری برای کاری که میکنی.
چی؟ دروغ گفتن؟
نه، نه. من اینجا نیستم که قضاوت کنم.
مولی، من دارم دربارهٔ اون توانایی حرف میزنم
که زندگیتو بهعنوان یه نفر دیگه بگذرونی
و بعدش کاری کنی که یکی عاشق تو بشه، در قالب اون آدم.
یعنی، فقط--
راستش، اوایل یه جورایی سرگرمکننده بود.
من توش خوب بودم. راحت بود.
دقیقاً میدونستم چی کار باید بکنم.
چطور میدونستی؟
من... هر آدم رو مطالعه میکردم،
میفهمیدم چی از من میخوان،
و بعدش فقط کافی بود که بشم اون آدم.
پس اونا عاشق تو میشدن.
آره. - ولی تو داری تظاهر میکنی...
که عاشق اونا هم هستی، درسته؟
آره، و راستش، کل ماجرا همینه.
باید به خودم اجازه میدادم که عاشقشون بشم
یه کم هم من.
به خاطر همین کلاهبرداریه.
با دوست داشتن اونا، اونقدر احساس امنیت میکنن که منو دوست داشته باشن،
بعدش به دام میفتن، و بعد من میرم.
سخته که عاشق یه نفر بشی؟
فقط یه ذره؟
یه نفر بود که... نمیدونم، اگه اوضاع...
اگه زندگی فرق داشت، شاید میتونستم بمونم.
منظورت چیه، "اگه زندگی فرق داشت"؟
مهم نیست، کار اینجوری نیست،
و مردی که براش کار میکردم...
اگه میرفتی پیش پلیس چی میشد
و چیزی رو که به من گفتی بهشون میگفتی؟
میتونستی...
اون از پلیس باهوشتره.
و منو میکشت.
اوه، باشه. وحشتناکه.
من دیگه نمیخوام این کارو انجام بدم،
اما هیچ ایدهای ندارم که قدم بعدی چیه.
تو مدت زیادی رو صرف کردی که به خودت آموزش بدی
تا بفهمی هر کسی اطرافت چی نیاز داره.
حالا وقتشه که بفهمی چی نیاز داری، چی میخوای.
این قدم بعدیه.
خب، اول از همه، دروغ گفتن و کلاهبرداری رو بس کن،
هر اسمی که روش میذاری--
من دروغ نمیگم. - خب، نه، الان که نه.
ولی غریزه اولیت اینه که تحلیل کنی
چیزی که جلوته و بعد دستکاریش کنی،
پس، رک بگم، فقط بیخیالش شو.
به همین راحتی، ها؟
بفرما.
این رو بذار دور مچت،
و اگه خواستی دروغ بگی، بکش و ولش کن.
دروغ بزرگ، دروغ کوچیک، واقعاً فرقی نمیکنه.
داری شوخی میکنی، درسته؟
خب، شاید احمقانه به نظر برسه،
ولی باعث میشه متوجه بشی
چیزی که مدتها ناخودآگاهت بوده
برای یه مدت خیلی طولانی.
فقط... فقط امتحانش کن.
باشه.
و اسم قاچاقچی چیه؟
میگل. و تا اون موقع تو اونجایی...
چهار و نیم. ما پنج حرکت میکنیم.
و تو این کارو میکنی چون میخوای با من باشی
یا به خاطر ۱۰ درصدت از...
تو بگو.
اوه لعنتی، راستش دیگه اصلاً برام مهم نیست.
همه چیز با خانوادهت خوب پیش میره.
خودت میبینی.
مطمئن شو کیف پولت همراهته.
من همیشه کیف پولم همراهمه...
چقدر راحته که وقتی دارم میبوسمت، برش دارم،
چشمای توله سگیت.
تو شیطانی. عاشقشم.
بهتره بری. عجله کن.
دارم میرم. - ولی کلیدات رو نداری.
اوه لعنتی.
حرف زدن بسه، هرمان.
بالاخره کدومشه؟
حرف بزنم؟ حرف نزنم؟ چی؟
خب، اِ...
آدمام. آشناها، میدونی؟
یه کم پاشون کجه،
میدونی، ولی من اینجام که کمکت کنم.
هی، هرمان. - چیه؟
اینو ببین. هر سه نفر تحت تعقیب افبیآیان.
نه بابا؟ - دمت گرم.
خب، مرسی.
هی!
هی، فقط یه ۴۰۰ دلار اینجاست!
ای بابا!
راز این تخممرغا چیه، مارشا؟
کره. یه عالمه کره.
مسخرهم کردی؟ - جاش.
جاشوا، لطفاً.
مثل اینکه رفتین تعطیلات.
کوتاه کردیمش. - اوه.
میخوای ما رو بکشی؟ - اون نون تستو میخوری؟
میخوای عزرا رو بکشی؟ - اوه خدای من! نکن!
جاش، لطفاً، خفه شو.
No comments yet. Be the first to leave one.