As primeras 200 linias.
داری مزاحم آماده شدنم میشی.
چه بد.آزمونا دارن شروع میشن.
باید قبل ازینکه این کار بلدا بفهمن نمیتونم
توبا بزنم بیای پایین.
هدفمونم اونجاس؟
همین الان که صحبت میکنیم دارم به آقای مورینکو نگاه میکنم.
ساز دزدیده شدرو با خودش آورده؟
یه قفل بزرگ رو کیفش زده.
اگر فقط یه فلوت قدیمی داخلش باشه اینکار خیلی عجیبه.
ولی اگر حق با ماست و ساز
بهترین فلوت زن تاریخ رو دزدیده باشه...
اوه بیخیال. جان پیر رامپل در بهترین حالتش
سومین فلوت زن با مهارت دنیاست.
حالا هرچی.
دارم میگم ما یه ساعت وقت داریم
تا برای مشتریمون بدزدیمش
قبل ازینکه مارینکو باهاش به اسلوونی برگرده.
باشه.عجله میکنم.
سلام.
من دیوید هارویتز هستم.
معذرت میخوام
من دنبال شرلوک هولمز میگردم...همون کارآگاه.
منم معذرت میخوام.
الان وقت ندارم باهاتون صحبت کنم.
میتونین برای بعد وقت بگیرین.
نه آقای هولز.لطفا.
فقط یک دقیقه وقت میخوام.
فکر میکنم قضیه
مرگ و زندگیه.
چند ماهه پیش
برادرم نورمن فوت کرد.
بهم گفتن اوردوز کرده.
فکر میکنی قتل بوده؟
نه نه. برادر من اسکیزوفرنی بوده.
یه عالمه قرص مصرف میکرده
و همشونم تجویز دکتر نبودن.
دارو های مختلفی تو بدنش بودن
ما فکر میکنیم داروهاشو با هم قاطی کرده.
دلیل اینکه من اینجام چیزیه که نورمن
قبل از مرگش نوشته.
گفتی قضیه مرگ و زندگیه.
تقریبا یک سال پیش بهش کمک کردم که کار گیر بیاره.
فکر میکردم براش خوب باشه.
برای یه روزنامه ی محلی آگهی های فوت رو مینوشت.
از این کار خوشش میومد.
درواقع اینقدر خوشش میومد که شروع کرد به نوشتن
آگهی فوت کسایی که هنوز نمرده بودن.
خب توی عرصه ی روزنامه نگاری
یه تمرین عادیه.نیست؟
پس وقتی واقعا اتفاق میوفته آمادن.
آره..برای سیاست مدارا,سلبریتی ها...
ولی نورمن هزارتا آگهی فوت الکی برای
شهروندای عادی نوشت.
آدمایی که حتی نمیشناخت.
حتی اینکه چطوری و کی میمیرن
هم نوشته شده بود.
روزنامه همشونو براش پس فرستاد.
خب,خودت گفتی که اسکیزوفرنیه.
آره.
نورمن دیوونه بود.
اما نه به دیوونه کنندگیه این
اون زمان از وقتی که مرد
تمام پیش بینی های نورمن درست از آب در اومدن.
راجع به همه چیز درست میگف...تاریخ ها
دلایل مرگ...
خب من مطمئنم برای همه ی اینا یه توضیح منطقی وجود داره
ولی اعتراف میکنم که هنوز پیداش نکردم.
این به این معناست که
جای درستی اومدی.
پروندرو قبول میکنم.
اوه.
نه ببخشید
من نیومدم که استخدامت کنم
اومدم بهت هشدار بدم
برادرم مرگ تو رو هم پیشبینی کرد.
اگر دوباره درست حدس زده باشه
سه روز دیگه کشته میشی.
شما باید دکتر واتسون باشین.
لطفا بیاین داخل. من دیوید هارویتز هستم.
اشکالی نداره اینو همینجا بزارمش؟
بلاخره اینجایی!
تو هم همینطور! اصلا نیومدی.
مجبور شدم خودم برش دارم.
دوتا خانومم با سازشون مخمو خوردن.
ببخشید ولی وقتی برای صحبتای مجذوب کنندت نداریم واتسون.
طبق نوشته های برادر مرحوم آقای هارویتز
قراره روز جمعه تو خیابون بهم شلیک کنن.
خیلی راجع به این قضایا متاسفم.
نیازی به معذرت خواهی نیست خانم هارویتز.
من هنوز تسلیم سرنوشتی نشدم که
برادر شوهرتون برام تعیین کرده.
ببخشید. من یکم از قضیه عقب افتادم.
برادر دیوید آگهی فوت مینوشت.
یه بیمار اسکیزوفرنی بود
برای مرگ بقیه از جمله خودم آگهی های فوت
با دلایل مرگ مختلفی مینوشت.
بیشتر از نورمن بگو.
همیشه باهوش بود
از بچگی همین بود.
یه رمان علمی تخیلی تو دانشگاه نوشت.
ناشرای مختلفی میخواستن چاپش کنن.
ولی بعدش...
شروع کرد به شنیدن صداهای مختلف.
لوز خیلی عالی بود.
اصرار داشت که بیاریمش پیش خودمون.
بهش کمک کردیم زیر زمینو تبدیل به یه آپارتمان کوچیک کنه.
پس از اومدنو رفتنش خبر داشتین.
زیاد بیرون میرفت؟
اره البته.به عنوان کسی با اون بیماری
خیلی اجتماعی بود.
چرا میپرسین؟
میخوام کسایی که باهاشون آشنا بود رو پیدا کنم
احتمال اینکه همشون مظنون باشن خیلی زیاده.
شما هم با دیوید موافقین.
فکر میکنین یکی سعی داره نورمن رو
مثل یه جور پیامبر نشون بده.
این تنها احتماله.
برادر شوهر شما پیشگو نبوده.
یکی داره کسایی که اون براشون آگهی فوت نوشترو میکشه.
وقتی هفته ی پیش آگهی هارو پیدا کردم
دوتای اولی مرده بودن.
فکر کردم شاید فقط تصادفیه.
ولی وقتی دیروز این خانم از ساختمون پرید پایین,
دقیقا همونطوری که اون حدس زده بود,
با خودم فکر کردم باید
نفر بعدیو که تو آگهیه پیدا کنم.
فقط ای کاش به اون خانمه هم هشدار میدادم.
کار درستی کردی بهمون خبر دادی.
فکر میکنم یچیزیو باید ببینین.
ببخشید که شلوغه.
تازه شروع به گشتنشون کردیم.
اتاق نورمن همیشه مثل افکارش ریخت و پاش بود.
بنظر میاد برادرت هرچی ژورنال
علمی و تکنولوژی بوده جمع کرده.
کلا کارش همین بود.
همیشه در حال تحقیقات و دنبال کردن
تئوری های عجیب غریب راجع به بیماریش بود.
خب,این خیلی عادیه.
تو دهه ی 50 اسکیزوفرنی های زیادی
فکر میکردن اتحاد جماهیر شوروی ذهنشون رو
از طریق موج های رادیویی کنترل میکردن.
تو دهه ی 90 اینکه خیلیا فضایی هارو
بخاطر جستجو برای زندگی خارج از زمین سرزنش میکردن
موضوع پرطرفداری بود.
آره.
برای نورمن تئوری شبیه سازی همچیو توضیح میداد.
ممکنه اشتباه باشه ولی فکر کنم
که همش راجع به همین بود.
ازش شنیدم.
میگفت خدا یه برنامه نویس کامپیوتریه یا همچین چیزی...؟
میگه:هیچکدوممون واقعی نیستیم, هیچکدوم اینا واقعی نیستن.
ما فقط خطوطی از اعداد توی
هارد درایو یه هوش برتریم.
همش ازین میگفت که ما چطور تو 40 سال
از بازی پونگ به بازی های ویدیویی رسیدیم.
اگرم ادامه میداد میگفت فقط بحث زمانه
قبل ازینکه دیگه نتونیم فرق بین
واقعیت و واقعیت مجازی رو تشخیص بدیم.
نورمن فکر میکرد اکثرمون
شخصیتای غیر مهم یه بازی ویدیویی هستیم.
"اکثرمون؟"
خب همه ی کاراکترای بازی ویدیویی
مثل هم نیستن.نه؟
خیلیاشون فقط اضافن. جایگزینن.
ولی یسریا قدرت دارن.
نورمن فکر میکرد خاصه
مثل پیامبرای قبل خودش
نوستاراداموس...راسپوتین,
نورمن هارویتز!
اره
همشون برنامه ریزی متفاوتی با ما داشتن.
میتونستن بخش هایی از آیندرو ببینن.
بهش گفتم این دیوونگیه ولی
بحث چندان تاثیرگذاری نبود.
کل قضیه بی معنی بود.
خب طبق تجربه ی من
هر چه قدر یه باور نامعقول و بی معنی باشه همونقدر میتونه خطرناک
واقع بشه.
نورمن به این...
سمینار های شبیه سازی میرفت.
با آدمای دیگه ای که دوست داشتن راجع به این چیزا فکر کنن آشنا میشد.
آنلاین باهاشون صحبت میکرد... باهاشون ملاقات میکرد...
ازینکه چنتا دوست داشت خوشحال بودیم.
تئوری های مورد علاقش راجع به اسکیزوفرنی و پیامبرا
باعث شد با خیلیا راه بیاد.
احتمالا یکیشون سه تا آدم بی گناه رو کشت
نظر بقیه هم به تئوری جلب بشه.
نمیتونم بگم کی.
نورمن میدونست ما اینچیزا رو باور نداریم.
هیچوقت مارو به دوستاش معرفی نکرد.
این عجیبه.
انگار برادرت یه کپی
از مکاتباتش با یکی از مشتری های قدیمی ما نگه داشته.
که مثل اینکه طرفدار تئوری شبیه سازی هم هست.
همون بیلیونریه که از یه
جهنم روباتیک نجاتش دادیم؟
عالی به نظر میاین.
مرسی که باهامون ملاقات کردین آقای بسکرویل
اوه لطفا. هنری صدام کنین.
به خاطر شماست که من هنوز زندم.
No comments yet. Be the first to leave one.