أول 200 سطر.
بیاین، بچهها. بیاین.
بیاین. بیاین.
هیس.
چیزی نیست. چیزی نیست.
بیاین.
واقعاً یه شوخیه.
صبح بخیر!
چرت و پرته!
قهوه رو دوست نداری؟
نه، داشتم به
مرگ روزنامهنگاری چاپی اشاره میکردم.
تا وقتی درباره قهوه نباشه خوبه.
اشتراک مجله نیویورک تایمز منو لغو کن.
میخوای چهکار کنی، «پست» رو بخونی؟
بخش هنر و فرهنگشون
حتی سطحی هم به حساب نمیاد.
و علاوه بر اون من به بازی کلماتش نیاز دارم.
«ترجمه از میـثم موسویـان»
صبح بخیر.
- هی، میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟ - آره.
خب من قراره اینو پست کنم.
وای.
- این عکست فوقالعادهست. - ممنون.
برای کپشن، کدوم رو بیشتر دوست داری،
«زندگی به سبک لاویدا لوکا»
یا «ای وای، اونا گذاشتن یه زنیکهی احمق بره رو جلد مجلهی تایمز»؟
نمیدونم.
شاید بهتره صادق باشی.
برات چه معنایی داره؟
رؤیایی که به حقیقت پیوست.
پس همینو بگو.
- باشه، ممنون. - خواهش میکنم.
- روز خوبی داشته باشی. - تو هم همینطور.
ولی بذارمش وسط، آره؟
- آره، حتما. - حالت گرید داشته باشه.
- اوه، آره. - آره.
حله.
- صلح و عشق. - سلام، دایانا؟
سلام.
منو میشناسی؟
آره، تو رمال دبورا هستی، درسته؟
- آره. - من ایوام.
من نویسنده دبورام. تو سدونا همدیگه رو دیدیم.
هالهی آبی.
- اوه، خدای من. - خودمم.
تو پاکترین هالهای رو داشتی که تا حالا دیدم.
لطف داری. چی بگم.
- حس میکنم که... - دیگه نداریش.
- دارم... دارم. - نه، نه، نه.
نه، الان یه چیز خیلی گندیده رو حس میکنم.
پس...
دبورا تو رو از راه دور آورده اینجا
تا اتاق نویسندگان رو پاکسازی کنی؟
نه، من توی برنامه کار میکنم.
اون منو بهعنوان تهیهکننده مشاور استخدام کرد.
واقعا؟
فقط باید این انرژی وحشتناکی که اینجا هست رو پاک کنم.
کلی مرد غمگین طلاقگرفته رو این صندلیها نشستن.
- آره، آره. - اوه، صبر کن.
یه چیزی حس میکنم.
صبر کن.
عبارت «کلاه روی کلاه» برات معنی داره؟
جالبه.
اوف.
تو رمالتو بهعنوان تهیهکننده استخدام کردی؟
- آره. - این مسخرهست.
رمالها خیلی مهم هستن.
اونا قرنهاست به رئیسجمهورا
و امپراتورا مشاوره میدن.
رونالد ریگان نمیتونست بدون اونا حتی غذا انتخاب کنه.
علاوه بر این، تو حق نظری در مورد اینکه کی رو بهعنوان تهیهکننده استخدام کنم نداری.
خب، من در مورد اینکه کدوم نویسندهها رو استخدام کنیم حق نظر دارم.
کل آخر هفته رو بیدار موندم و درخواستها رو بررسی کردم.
اینا ۱۲ تا از قویترینا بودن.
بیادب!
من قبلاً انتخابامو کردم...
نورم کلاین، برایان پایل،
لیندا فارادی، و مریل مارکو.
همهشون نویسندههای باتجربه برنامههای آخر شبن.
میدونی که حدود ۸۰۰ نفر درخواست دادن، درسته؟
ما باید به صداهای جدید یه شانس عادلانه بدیم.
نمیخوایم آدمای بیکار رو استخدام کنیم.
ما به نویسندههایی نیاز داریم که واقعاً تجربه داشته باشن
چون نویسندهی ارشدمون از تهیهکننده مشترک
به باجگیر اجرایی تغییر پیدا کرد.
- خدای من. - میدونی، اگه قرار باشه
کل روز رو با این آدما بگذرونم، باید احساس اطمینان داشته باشم.
صبر کن، داری برنامهریزی میکنی که تو اتاق نویسندگان باشی؟
توی برنامه خودم؟
البته. چی انتظار داشتی؟
معمولا این کارو نمیکنن.
معمولاً نویسندهی ارشد اتاق رو میگردونه،
و بعد میزبان فقط جوکها رو تأیید میکنه.
دارم سعی میکنم زندگیتو راحتتر کنم.
اوه، خب، پس خودتو بکش.
این اصلاً خندهدار نیست.
تو خط خودت بمون،
که فکر کنم خط رانندگی
تو دل تاکوئه.
تلاش خوبی بود. من فست فود جک این د باکس رو ترجیح میدم.
میدونی چیه، دبورا؟ من فقط دارم کارمو انجام میدم، باشه؟
دارم سعی میکنم نویسندههایی استخدام کنم
که دنیایی که واقعاً توش زندگی میکنیم رو منعکس کنن.
خب، اگه دوست داری استعفا بدی، فکر کنم میتونستم
با چند تا کیوپاکس تازهکار ریسک کنم.
کیوپاکس؟
اصلا میدونی این یعنی چی؟
فرد دگرباش رنگینپوست، زنیکه.
اینو از کجا یاد گرفتی؟
پشت صحنه جوایز گلد.
برو پی کارت.
خیلی خب، بچهها، دارین حرصم رو درمیارین.
همه با اسم و گونهتون وارد بشین، باشه؟
انسانهای زیادی با اسمهای سگمانند
و سگهایی با اسمهای انسانی داریم.
به من کمک کنین تا بهتون کمک کنم.
آزوالد. آزوالد کیه؟
- بذار اینو ساده کنیم. - اوه، خدای من.
- نه. - سلام.
اینجا چه خبره؟
اوه، دارم با مشتریهای بالقوه جدید ملاقات میکنم.
سلام. چی؟
بهت گفتم برنامه تجاریم چیه. هر دومون به چیزی برای خودمون نیاز داریم.
تو بازار زنهایی که ردهی سنی خاصی دارن
و نویسندههای لزبین رو قبضه کردی.
من قراره بازار حیوانات و بچهها رو قبضه کنم.
من ملکهی ریزهها هستم!
میخوای تلفن رو جواب بدی؟
- اوه، شیفر و لوسک. - لوسک و شیفر.
هنوز داریم سر اسم بحث میکنیم.
اینو به مردم نگو.
شانس آوردی، قطع کردن.
داری کارمو سخت میکنی.
فکر نکنم بتونم با این قضیه کنار بیام.
ظرفیتم تکمیله.
سلام دختر روی جلد مجله. چطوری؟
میدونی هیچکس تلفن دفترت رو جواب نمیده؟
آره، میدونم.
یه کم کمبود پرسنل داریم.
ببخشید بابت این.
دبورا نمیذاره من کارمو انجام بدم،
و کلی اسم رو من میذاره.
فکر کنم اصطلاحات عامیانه توهینآمیز برای موقرمزها رو گوگل کرده
وای خدا. باشه.
راستی، کیلا برام خونه پیدا نکرد؟
دارم کلی پول اتاق هتلی رو میدم
که حتی دمپایی هم نداره.
دمپایی نداره؟
این جرمه.
میتونی یه لحظه صبر کنی، ایوا؟
سلام، دختر روی جلد مجله.
- خوندیش؟ - مقالهی تایمز؟
آره، فکر کردم واقعاً خوب بوده.
خیلی خوشگل به نظر میای.
«با دنیلز ۲۷ ساله در گروهش،
مطالب ونس تکامل پیدا کرد،
دوباره صادقانه، خام، و سیاسی شد.»
فکر میکنی این عالیه؟
اون خائن مو قرمز داره اعتبار کل کارهامو مال خودش میکنه.
اوه، خب، من... من این برداشتو نداشتم.
ایوا منو صادق نکرد. من همیشه صادق بودم.
من تنها کسی بودم که
درباره خط موی باربارا بوش صریح حرف زدم
وقتی جورج هنوز رئیسجمهور بود.
و این شجاعت تو رو میرسونه.
میتونی یه لحظه صبر کنی، دبورا؟
- الو؟ - ببخشید.
دبورا بخاطر مقاله ناراحته.
بهتره تو یکی دو روز آینده
- باهاش مهربون باشی. - مقاله؟
وای خدا. اون خیلی حسوده.
نه، من باهاش راه نمیام.
درسته، میفهمم...
و برام قابل احترامه. میتونی یه لحظه صبر کنی؟
زود برمیگردم. سلام، دبورا.
ببخشید، فکر کنم ارتباطمون قطع شد.
باید یه تصحیح صادر کنیم.
یه «تصحیح»؟ توی نیویورک تایمز؟
میدونی چیه؟ میتونم سعی کنم.
توی پناهگاه سگها هستی؟
باشه، میدونی چیه؟ بذار روش فکر کنم.
یه لحظه صبر کن، دبورا.
خیلی خب. معلومه که اون خل شده.
- میدونم. - معلومه.
- الو؟ - دبورا؟
خوبه.
همهمون با همیم.
برنامهم این بود، وضعیت «تله والدین».
ببینید، مهمه که با هم ارتباط برقرار کنیم.
داری پشت سرم با مدیرم غیبت منو میکنی، ایوا؟
اون مدیر منم هست، و فکر میکنه تو دیوونهای.
نه! نه، اینطور نیست.
- نه، اینطور فکر نمیکنم. دبورا... - اینطور فکر میکنه.
نخیر... اینطور فکر نمیکنم.
داشتم میگفتم کیلا خله.
- وای خدا، دیگه حرفی ندارم. - نه، نه، نه، نه، نه.
- مادرشو... - من دیوونه نیستم، دمدمیم!
نه، کیلا!
منظورم اون نبود!
بخاطر تلفنها بود.
No comments yet. Be the first to leave one.