أول 200 سطر.
صبر کنید، صبر کنید!
اوه...
یک، دو، سه.
وای خدای من.
به تلویزیونتون دست نزنید.
بله، این برنامه آخر شبه.
و بله، من یه زنم.
راستش، اگه اشکالی نداره،
دوست دارم برید تو تنظیمات تلویزیونتون
و سطح صافسازی رو تا صد بالا ببرید.
اینجوری بهتر نیست؟
من دبورا ونسم.
ممنون.
من تو دهه ۱۹۷۰ سعی کردم مجری برنامه آخر شب باشم،
ولی اون موقع جواب نداد.
پس این دومین پرده منه.
و... ممنون.
و دومین پرده...
رمز...
برای...
ببخشید.
هی. خوبی؟
قفسه سینهم.
دارم سکته قلبی میکنم.
امدادگر رو بیارید.
- نفس عمیق. - اشکالی نداره.
- باشه، آروم باش. - یه نفس عمیق بکش.
- من اینجام. - سعی کن آروم باشی.
میخوام علائم حیاتیتو چک کنم.
امروز چی خوردی؟
نصف ماست یونانی و ۱۰ تا بادوم.
- ۱۰ تا بادوم؟ - باشه، هفت تا.
ولی گنده بودن.
فکر کنم دچار حملهی عصبی شدی.
من دچار حملهی عصبی نشدم.
چون تا حالا دچارش نشدم.
حمله عصبی خیلی میتونه شبیه سکته قلبی باشه.
اون اینو شنیده.
اینطوری نیست که همیشه وحشت کنه.
- خیلی خب. - تو چیزی نخوردی.
درباره خوردنم حرف نزن.
خانوما، تو محل کار درباره غذا حرف نزنید.
بحث در مورد چیزی که تو بشقابه ممنوعه.
حالا دستام دارن گزگز میکنن.
نبضت یه کم بالاست،
پس بیشتر شبیه حمله عصبیه
تا سکته قلبی.
بیا یه جایی پیدا کنیم دراز بکشی و یه کم مایعات مصرف کنی.
من وسط مونولوگم.
اشکالی نداره، دبورا.
این یه تمرین لباسه.
- برای همین اینجاییم. - آره.
یه کم استراحت کن. دو روز وقت داریم.
همهچیز رو به راهه.
باشه.
تماشاچیا رو آزاد کنید.
- تماشاچیا رو آزاد کنید. - فقط نفس بکش.
یه جایی برات پیدا میکنیم که استراحت کنی.
باشه.
فقط... آروم باش.
- خوب میشی. - باشه.
حسابی ترسوندم.
سلام.
فقط اومدم حالت رو بپرسم.
خوبم.
باشه.
خب، وقتی به من حمله عصبی دست میده برام مفیده که
که خودمو با نام بردن چیزای تو اتاق آروم کنم.
کاناپه، بالش، جایزه انتخاب مردمی.
این یه حملهی عصبی نبود.
و اون جایزه کیبلایسه.
باشه.
بیایم یکم با صدای آرومتر حرف بزنیم.
باشه، حمله عصبی نبوده،
فقط یه کم ترس از صحنه بود.
ترس... چی گفتی؟
ترس از صحنه؟
چطور جرات کردی اینو بگی؟
من تو کل دوران حرفهایم هیچوقت ترس صحنه نداشتم،
حتی وقتی جلوی صدام حسین اجرا کردم.
و اونم بعد از این بود که پیشنهادشو رد کردم.
این یه مشکل قلبی بود.
باشه.
خانوما، نمیخوام برای بالا بردن صدا جریمه تعیین کنم،
- ولی میتونم. - فقط داشتم سعی میکردم کمک کنم.
کمکت رو نمیخوام.
همهش تقصیر تو بود.
تقصیر منه که مشکل قلبی داشتی؟
آره، چون ما یه افتتاحیه قویتر لازم داریم.
و نویسندگی بد تو داره منو میکشه!
خیلی خب.
بچهها، اینجا یکم اوضاع داره خراب میشه.
پس ایوا، بذار دبورا استراحت کنه،
و ما بعدا در مورد این حرف میزنیم... شایدم هیچوقت.
نمیدونم.
فقط...
باشه.
لامپ، سینی، زن عصبانی.
اوه، سلام، مریل.
اوه، سلام. دبورا چطوره؟
فکر کنم حالش خوبه.
فکر کنم فقط یه کم تحت فشاره.
و حال عیوا چطوره؟
اوه، ایوا؟ من؟
- آره. - آره، خوبم.
اونقدر خستهم که هی میرم تو اتاقا
و نمیدونم چرا اومدم تو.
آره، منم اینجوری بودم.
هی، میخواستم اینو بگم.
کار کردن باهات واقعاً باعث افتخاره.
و فقط نمیخوام عجیب باشه چون میدونم
تو با افراد دیگه برنامه «لترمن» رو خلق کردی.
و من مشخصا جوونترم، ولی...
آروم باش. من اصلاً کار تو رو نمیخوام.
خیلی استرس داره.
نمیخوام بگم جهنمه، ولی...
یه آدم روانی رو میطلبه.
- میدونی که. - آره.
دقیقاً، آره.
من عاشق این کارم.
من سهشنبه، چهارشنبه، پنجشنبه اینجام...
بهش میگن ساندویچ تهیهکننده مشاور.
آره، باید برای سهروز آخر هفته آماده باشی
از هر دو طرف.
این بخش نونی ساندویچه.
خیلی خوب به نظر میاد.
راستی، از این به بعد سگهامو
هر وقت بخوام میارم.
پس اگه آلرژی داری، کلاریتین بخر.
- اوه، تو... - خداحافظ.
خداحافظ.
چرا اومدم اینجا؟
قهوه.
نمیدونم.
من هنوز فکر میکنم زیربغلم زیادی درازه.
نذار این حرفای منفی رو بشنوم.
تو زیربغلای قشنگی داری.
خب، حالت چطوره؟
خوبم و از اینکه همه اینو میپرسن خسته شدم.
کاملاً. منم همینطور.
همه باید بیخیال شن، درسته؟
خب گوش کن.
فردا بعد از برنامه، یه رزرو زودهنگام
تو مادر وولف برای خودمون گرفتم.
عاشقش میشی.
خب، چون اولین برنامه هست،
شاید بهتر باشه با مهمونا و وینی شام بخورم.
اوه، البته، باید این کارو کنی.
آدمای معروف باید با آدمای معروف دیگه غذا بخورن.
دفعه بعد.
بخند، لوسک.
وقتی میخندی خوشگلتری.
- وینی! - سلام.
فقط خواستم بعد از دیروز یه سر بهت بزنم.
حالت چطوره؟
اوه، لطف کردی.
نه، نه.
خوبم، جدی میگم.
چیز مهمی نیست.
خجالت نداره.
ولی برات یه وقت
از متخصص قلبم تو بورلی هیلز گرفتم
برای امروز عصر که مطمئن شیم تو بهترین حالت ممکنی.
اون بهترینه.
یه کم زیادی دستمالی میکنه، ولی فکر کنم این یعنی اهمیت میده.
اوه، نه. نه، نه، نه، جدی میگم.
خیلی مهربونی. ولی نه، خوبم.
مهربون نیستم.
من کلی پول تو نمایندگی خرج کردم،
و میخوام مطمئن شم یه ماشین خراب گیرم نیومده.
فردا میبینمت.
- صبح بخیر. - سلام.
دبورا ونس. وقت دارم.
بهشون میگم که اینجایید.
ممنون.
کلینیک قلب بورلی هیلز.
ببخشید، خانم برنت، نمیدونم منو یادتون هست یا نه.
- دبورا ونس؟ - البته.
تو افتتاحیه پلنت هالیوود همدیگه رو دیدیم.
- حالتون چطوره؟ - آره.
سلام. خوبم، خوبم.
وای، پسر.
ولی اون شب رو یادم نمیره.
مثل سگ مریض شدم.
هیچوقت از رستورانی ماهی نخور که
شلاق ایندیانا جونزو روی دیوارش داره.
خب، میدونی، واقعاً برات خوشحالم.
دیگه وقتش بود یه زن کتوشلوار بپوشه.
خب، ممنون.
خب، من...
بدون تو نمیتونستم این کارو کنم.
- اوه. - نه، برنامه تو...
وقتی یه دختر کوچولو بودم،
میدیدم تو اون کارو میکنی.
و... این کارو برام کرد.
این حس رو بهم داد که منم میتونم.
خیلی لطف داری.
منظوردار بود، چون داری تفاوت سنیمون رو
- برجسته میکنی. - خب...
لطف داری. لطف داری.
No comments yet. Be the first to leave one.