أول 200 سطر.
زيرنويس از مهدي shine021
زيرنويس از مهدي shine021
استار.
فرماندهی.
استار.
فرماندهی.
استار.
استار.
فرماندهی.
تماس با فرماندهی استار!
«داستان اسباب بازی پنــج»
خیلی وقت پیش...
بفرما.
اینطوری دیگه هیچوقت گمم نمیکنی، جسی.
ما تا ابد رفیقیم، رفیق.
درسته، رفیق.
ولی نگران نباش، مواظبتم.
ببین، هنوز دارم بهت نگاه میکنم.
رفتم، اما برگشتم.
رفتم، برگشتم.
هنوز میبینمت.
وای نه، رفتم.
و...
و همیشه دوستت دارم.
حتی وقتی عصبانی یا ناراحتم، یا وقتی سهواً بیرون جا میذارمت.
باز هم تا ابد دوستت دارم.
واقعاً؟
جدی میگی؟
تا ابد و همیشه؟
آره، تا پایان تمام ابدیتها.
پس یادت رفت که از بورلی مراقبت کنی تا یه موش دوستداشتنی بمونه؟
یادم رفت.
به بورلی رسیدگی کردی؟
ممنونم.
شما رو شوهر و زن اعلام میکنم.
ممنون، ممنون.
وای بچهها، کیک رو مسموم کردن!
اوه، نه!
همه برید کنار، میخوام احیاش کنم.
یک، دو، سه.
حالا، بوسهی زندگیبخش.
اما معمای قتل منو هنوز حل نکردیم.
کمی صبر کن، رکس.
دالی، چی شده؟
مطمئن نیستم.
میدونی، اولش از دست بانی که این عینک رو برام کشید عصبانی بودم، ولی راستش رو بخوای حالا خیلی بهتر میبینم.
دالی، تمرکز کن.
اوه، ببخشید.
دوقلوهای جردن.
برگشتن خونه.
طفلکی.
هنوز میترسه ازشون بپرسه که میتونن باهاش بازی کنن یا نه.
این بار نه.
همونجا بمون.
وقت داره تموم میشه.
اوه نـــه!.
آفرین بانی.
تو میتونی انجامش بدی.
جسی، عروسی که نمیتونه آسون باشه.
هیس، یه جای کار میلنگه.
خب، عروسی چطور پیش رفت؟
این دفعه کی ساقدوش رو مسموم کرد؟
مامان، بابا؟
جانم عزیزم؟
چرا هیچکس نمیخواد با من دوست بشه؟
اوه بانی، بیخیال عزیزم.
باز!
آخ!
تا وقتی برگردم، تو کلانتری.
باشه.
یه جوری راضیشون میکنم که اون دوقلوها با بانی بازی کنن.
بزن بریم، بولزای.
ها؟
چرا هر دوشون اینجا نشستن و هیچ کاری نمیکنن؟
اصلاً با اسباببازیها بازی نمیکنن.
چی؟
نشنیدی؟
نه، نشنیدم.
نشنیده.
نشنیده.
چی رو؟
چی رو نشنیدم؟
دوران اسباببازیها تموم شده، دخترم.
منظورت از تموم شده چیه؟
کی این اتفاق افتاد؟
سالهاست که داره اتفاق میافته.
تو کجا بودی؟
اون طرف خیابون، داشتیم بازی میکردیم.
بازی کردن؟
اوه، بچههای شما بازی میکنن؟
یادم نمیاد بازی کرده باشم.
برام توصیفش کن.
شما حالتون خوبه؟
چه بلایی سرتون اومده؟
تبلتها.
گجتها.
همهجا هستن.
گجتها.
گوشیها.
تبلتها.
کامپیوترها.
دوربینها.
صفحهنمایشها همهچیز رو تسخیر کردن.
همه اون ضربهها.
ضربه زدنها.
تیک، تیک، تیک، تیک.
نمیتونم متوقفش کنم.
به حرف ما گوش کن، چهارخونه.
یه کشو پیدا کن و قایم شو.
چون وقتی تکنولوژی پاش به خونه باز بشه، کارت تمومه.
ما نابود میشیم.
اوه، خب، احتمالاً فقط یه سرگرمی زودگذره.
میدونی دیگه، مثل گرامافون یا حلقه بازی.
نمیفهمی.
دوران اسباببازیها تموم شده.
تموم شد.
تیک، تیک، تیک، تیک.
حرف ما رو باور نمیکنی؟
بیا و با چشمهای خودت ببین.
یه نگاه به همهشون بنداز.
همهشون دستگاه دارن.
به جز بانی.
تعجبی نداره که نمیتونه دوست پیدا کنه، بولزای.
اون تنها کسیه که هنوز با اسباببازیها بازی میکنه.
نگران نباش.
ما در امانیم.
مطمئنی؟
نه، ولی فکر میکنم ممکنه جواب بده.
آره، باشه.
اوه، یه لیلیپد؟
اوه، ممنونم، ممنونم مامان.
ممنونم، بابا.
خب، حالا که دیگه آوا شدی، فکر کردم آمادهای.
سلام.
من لیلیپد هستم.
به این بخش خوش اومدید.
میتونی امروز رو وقت بذاری تا یاد بگیری چطور ازش استفاده کنی.
اما از فردا شروع میکنیم به پرسیدن سوالات.
اوه-اوه.
دوباره امتحان کن.
به ترکوندن ادامه بده.
دوباره امتحان کن.
صبح بخیر.
زمان استفاده از صفحه نمایش تموم شد.
لیلیپد رو بذار کنار و بیا برای صبحانه.
باشه.
یه حسی بهم میگه که شیطونی کردی.
حالا، میخوام با این لیلیپد یه صحبتی بکنم و بهش بگم اینجا اوضاع از چه قراره.
سعی کن آروم باشی، جسی.
منو که میشناسی، خودِ آرامشم.
این جواب نمیده.
سلام.
این دیگه چیه؟
ببخشید، نمیخواستم وقتی توی حالت خواب بودم بترسونمت، میدونی؟
نه؟
بیخیال، فراموشش کن.
فقط میخواستم بزنم به شارژ.
باتریام نیاز به کمی تجدید قوا داره.
میخوام یواشکی باهات حرف بزنم.
صدام کن لیلی.
حالا، خوب گوش کن.
من و بقیه اسباببازیها کل تابستون تلاش کردیم تا بانی با دوقلوهای جردن که اونطرف خیابون زندگی میکنن، دوست بشه.
ولی بعد تو با اون کارهای احمقانهات... همهچیز رو خراب کردی.
حتی به حرفم گوش نمیدی.
اوه نه، گوش میدادم.
من همیشه گوش میدم.
دیدی؟
حالا، خوب گوش کن.
من و بقیه اسباببازیها کل تابستون تلاش کردیم تا بانی با دوقلوهای جردن دوست بشه.
نه، به اسپانیایی.
اونطرف خیابون، اونطرف خیابون، اونطرف خیابون...
نه، به عربی.
من و بقیه اسباببازیها کل تابستون تلاش کردیم تا بانی دوست پیدا کنه...
اوه، میفهمم، بانی.
اوه، این خیلی رقتانگیزه.
به هر حال، تو نمیفهمی.
بچه ما باید یاد بگیره چطور دوست پیدا کنه و جیغودادهای تو اصلاً کمکی نمیکنه.
ببین، اگه بحث برآورده کردن نیازهای بانیه، خیالت راحت باشه.
بفرما.
چی؟
چی شد؟
اوه، آسون بود.
فقط برای همه دخترهای کلاس رقص بانی، درخواست دوستی فرستادم.
ولی این...
اونها که اینجا نیستن.
اوه، چرا، اینجا هستن.
خنگول.
چلسی، کارا و حتی هایدی، همهشون اینجا هستن.
والدین توی 'برکه' یه گروه چت درست کردن.
میبینی، توی برکه، وقتی بانی بازیهای آموزشی سرگرمکننده من رو انجام میده، همزمان میتونه با بچههای دیگه هم معاشرت کنه.
مامان و بابا من رو برای همین خریدن، که ارتباط برقرار کنم.
بفرما، اینم دوست پیدا کردن.
منم یکی میخوام.
این 'لیلیپد' برای بانی یه دوست واقعی پیدا کرد.
۱۵ ثانیه.
داشتم میشمردم.
چی؟
نه.
دست نزن.
این یه دوست نیست.
No comments yet. Be the first to leave one.