প্রথম 200টি লাইন।
خب رفقا، خبرای مهمی تو راهه، پس کمربنداتون رو ببندین
همونطور که میدونین، جین و مایکل یه عروسی رویایی داشتن
اما همهچی تبدیل به یه کابوس شد
ولی خوشبختانه مایکل زنده موند و حالش خوب شد
واسه همینم خیلی شوکهکننده بود وقتی که
توی معاینات بدنی رد شدم
نمیتونم برگردم به اداره پلیس
این یعنی باید دنبال یه شغل جدید میگشت
نظرت درباره وکالت چیه؟ هیجانانگیزه، نه؟
حالا تنها کاری که باید میکرد این بود که توی امتحان الست قبول شه
و حالا که بحث تغییرات بزرگ شغلیه
روخلیو میخواست از دنیای تلهنوولاها فراتر بره
واسه همینم توی یه فیلم مستقل، یه نقشِ جسورانه و لخت بازی کرد
آره، واقعاً لخت
و اما درباره مامان جین، زو
خب، اون دوباره با عشقِ قدیمیش بروس به هم برگشتن
تنها مشکل؟ دخترش تس
ایش، حالم بد شد. ببخشید نباید اینو میگفتم
ولی باور کنین، خیلی دخترِ بدقلق و سختیه
پترا هم خیلی کلهشقه
یا حداقل قبل از اینکه خواهرش آنیسکا
فلجش کنه و جاش رو بگیره، اینطوری بود
و از وقتی پترا به هوش اومده، خب
با بچههاش به مشکل خورده و نمیتونه باهاشون ارتباط بگیره
رافائل بیچاره هم روزای سختی رو میگذرونه
ببینین، اون جرایم پدرِ مرحومش رو مخفی کرده بود
اما بعدش فهمید که پدر و مادرش
اصلاً پدر و مادر واقعیش نبودن
و یه اصلاحیه توی وصیتنامه پدرش پیدا کرد
که باعث میشد خب، آس و پاس شه. اما از طرفی
اگه دنبال وصیتنامهای، دیگه تمومه. نابودش کردم
یا حداقل خودش اینطوری فکر میکرد
میدونم، دقیقاً شبیه تلهنوولاست، نه؟
که البته، واقعاً هم همینطوره
اگه به عقب نگاه کنیم، میشه گفت از همون اول یه حس متفاوتی داشت
که شاید واقعیت باشه یا شاید فقط یه خاطره
در هر صورت، وقتی مایکل کوردروی کوچک
هفت سالش بود
بدترین روز عمرش رو تجربه کرد
عزیزم متاسفم، مریضی پس خبری از قاشقزنی و هالووین نیست
ولی من کاملاً حالم خوبه
البته مایکلِ کوچک، راویِ قابل اعتمادی نبود
تو تب داری
ولی من که تب ندارم. بیخیال
با اون لباسِ هالووینت یه لبخند به من بزن
بعدش هم برات لباسخواب میپوشونم
ای بابا
من این لحظه رو دقیقاً یادمه
خب، نه دقیقاً
آخه اون موقع هفت سالت بود
تازه، خودِ عملِ یادآوری هم همهچی رو تغییر میده
یه مقاله توی "نیویورکر" خوندم
پُز نده حالا
درباره خاطرات فلاشبالبی یا همون خاطرات لحظهای بود
آهان آره، منم اون رو خوندم
ظاهراً خاطرات مربوط به اتفاقای بزرگ واضحتر به نظر میرسن
اما جزئیاتِ حاشیهای از بین میرن
تو فقط حس رو یادت میمونه، نه جزئیات رو
نه، من دقیقاً یادمه. اون یادش نیست
چون خیلی ضربه روحی بدی بود
میتونی بهم اعتماد کنی
باشه، باشه، حرفت رو باور میکنم
الو؟ سلام آلیس
یه خبر خیلی مهم دارم
صبر کن، چی؟
اِ، بله، البته
در مورد کار برام بگو
کلویی لیلاند
دنبال یه دستیار جدید میگرده
میشناسیش دیگه؟ یه اعجوبه به تمام معناست. و حقوقش
سالی ۴۰ هزار دلار به اضافهی مزایا؟
و میدونی چرا دستیار فعلیش داره میره؟
چون قراره کتابش چاپ شه
توسط کلویی؟
وای خدای من، آره
لطفاً رزومهم رو بهش بده. آره
مرسی
باشه، فعلاً خداحافظ
این کار فوقالعاده به نظر میرسه
سالی ۴۰ هزار دلار
با مزایا. واقعاً عالی میشه
مگه نه؟ هی، چی شده پسر قشنگم؟
خب، اگه باید بدونین، منم یه
خبر مهم داشتم که خیلی ذوق داشتم براتون تعریف کنم
اوه، شرمنده. چیه؟
بیخیال، دیگه از دهن افتاد و تو کانون توجه رو گرفتی
بابا! خب، بگو دیگه
اوه نه، متئو
امیدوارم ویروس گوارشی نگرفته باشه
شاید مالِ مرغ دیشبه
منم وقتی بیدار شدم یه جوری بودم. فکر کردم به خاطر استرسِ قبل امتحانه
خب، الان چطوری؟
کاملاً خوبم
روخلیو، داشتی
یه چیزی بهمون میگفتی. اوه، حالا که پرسیدین
دارن نسخه اولیه
فیلمم رو فردا شب برای دوستا و خانواده اکران میکنن
آه بله، همون لحظهای که لخته، مثل مایکل فاسبندر
اوه، معذرت میخوام
من آخرین کلاس آمادگیِ الستم رو دارم
لابد باید توی جشنواره ساندنس ببینمش
از دهنت به گوش رابرت ردفورد برسه
ولی جین، تو میای دیگه، مگه نه؟
من، اِ
منظورم اینه که، آخه
آخه خیلی زود شد
فکر میکردم وقت بیشتری برای آماده شدن دارم
بیخیال. بهت گفتم که قبلش خبرت میکنم
قبل از اینکه صحنه لخت برسه
که روت رو اونور کنی
قول میدی؟ آره
و ببینین، اینم عکسای فیلم برای فنکلابم
وای بابا، اونو بذار سر جاش
ولی من اسمم رو روی جاهای حساسم امضا کردم
خیلی خب
ولی تو که میای، درسته؟
فکر میکردم فقط توی یه سکانس بازی کردی
آره، ولی دعوتنامهها رو خودم چاپ کردم
تو که نمیخوای بری اونجا، نه؟ نه
اون فقط چون کمکش کردم نقش رو بگیره، دعوتم کرد
خوبه... چون ایده خودت بود که پرستارها رو مرخص کنیم
تا مثلاً پیوند خانوادگیمون بیشتر شه
پس نمیتونی منو با اینا تنها بذاری
میدونی که باید وکلام رو ببینم، در مورد توافقنامه قضایی
آه بله، یادتون هست که رافائل توی حسابسازیها دست برده بود
تا دزدی آثار هنریِ پدرش رو لاپوشانی کنه
گفتی فقط یک ساعته
فقط معلوم شد که پدرش اصلاً پدرش نبوده
در ضمن خواهرم هم داره میاد
پس باید یه وقتی رو با اون بگذرونم
تا اون بمبِ خبری رو بترکونه که اصلاً خواهرش نیست
حرفت تموم شد؟
بله، فکر کنم
آره
بقیه زمانم رو همینجا هستم
استرس داری؟
نه، چون قرار نیست دوباره همون اشتباه رو تکرار کنم
اشتباهی که دفعه پیش کردم. منظورت همون موقعیه که کت بهت گفت
برای مصاحبه آماده نشو و فقط
"تظاهر کن تا موفق شی."
آره، ولی اینبار اینقدر آماده میشم تا بترکونم
دخترِ خودمی
خب، من داشتم
کل اینترنت رو برای پیدا کردن اطلاعات از کلویی لیلاند زیر و رو میکردم
اون معرکهست
اولین کتابش رو وقتی ۱۹ سالش بود چاپ کرد
اونم با توییت کردن جملات، یکییکی
آره، اون در واقع
یه سبک کاملاً جدید رو ابداع کرد
تو مثل مارک زاکربرگِ دنیای نشری
نه بابا، بیخیال
ولی اگه خواستی میتونی اینو دربارهم توییت کنی
خوشم اومد
و اون کتاب "دور دنیا
در ۸۰ گردنبند گل: یک دختر هاوایی در خارج" رو چاپ کرد
که تابستون پارسال کتاب موردعلاقهم بود
وقتی طرح اولیه اون کتاب رو خوندم، غش کردم
یه دقیقه بعدش باید باهاش قرارداد میبستم
و اون سفارشِ یه مجموعه کتاب رو داد به اسمِ
"نوشتههای درجهیک" که همهشون
توسط بچههای زیر ۱۰ سال نوشته شده بودن
سن فقط یه عدده
این رو زنی میگه که قبل از ۲۰ سالگی بیشتر از
خیلی از آدمها توی کل عمرشون، دستاورد داشته
اه، با این حال هنوز سینگلم
چیزی که مامانم مدام بهم یادآوری میکنه
اوه نه. اوه آره
چطور توی این سنِ کم معاون شد؟
خب، زنی که اون جاش رو گرفت
توی یه ماجرای رسواییِ شبیه جیمز فری گیر افتاد
بالاخره یکی باید قربانی میشد
بهایِ بودنِ
یه راوی غیرقابل اعتماد
که همونطور که گفتم، من اونطوری نیستم
البته اگه بودم هم همین رو میگفتم
بدم میاومد که این فرصت طلایی رو
به قیمتِ شکستِ یه زن دیگه به دست بیارم
ولی اینجا که اردوی تابستونی نیست
اینجا به کسی الکی جایزه نمیدن. به هر حال
ازت خوشم اومده، جین وی. بریم مرحله دوم
خلاصهنویسیِ نمونه
یه زندگینامه جدیده
یک صفحه خلاصه و دو صفحه نقد و تحلیل
اگه بتونی بدون استفاده از حرفِ
"ای" بنویسیش، بهت امتیازِ اضافه میدم
شوخی کردم
جین وی؟
به نظرم بامزهست
ممنون که مواظبِ این مردِ کوچک بودی
هی، من مامانتمها
اگه نتونی بچه مریضت رو پیشِ من بذاری
و منم در عوضش نتونم یه خواهش بزرگ ازت بکنم
پس به چه دردی میخوریم؟
اون خواهشِ بزرگ چیه؟
ناهار خوردن با من، بروس و تسِ ترسناک
مامان، تو دیگه بزرگی
نوجوانها خیلی بدجنسن
و فکر میکنم اگه تو اونجا باشی
اون یه کم ملاحظه میکنه و
دیگه مثل یه عوضی رفتار نمیکنه. لطفاً؟
No comments yet. Be the first to leave one.