প্রথম 200টি লাইন।
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
«فونتانا قاتل است» کی ممکنه این رو نوشته باشه؟
لیدیا، خودمون رسیدگی میکنیم
احتمالاً کار چند تا بچهی محل بوده که خرابکاری کردهاند
ـ چی شده؟ ـ یکی اونجاست
کی اونجاست؟
اِم، یاکوپو، لطفاً وقت تلف نکنیم. بریم دهکده…
ـ هیس! ـ ساکت شو!
کی اونجاست؟
حالتون خوبه؟
ـ وایسا! ـ وای خدا، وای خدا، وای خدا!
تو کی هستی؟
ـ بگو کی هستی! ـ یاکوپو!
من کاری نکردم. کی فرستادت؟
هیچکس، هیچکس! برادرم وکیله
داریم دربارهی پروندهی فونتانا تحقیق میکنیم
وکیل پوئت؟
بله. من رو میشناسید؟
معلومه که میشناسمتون!
باعث افتخاره. روبرتو رونکو هستم
افتخار از منه
به کلبهی محقر من خوش اومدید
ممنون، آقای رونکو
میدونم یک کم بههمریختهست
ولی فکرش رو هم نمیکردم بیاید دیدنم
خب، ما هم فکرش رو نمیکردیم
ـ گراپا میل دارید؟ ـ نه، ممنون
حتی برای من هم یک کم زوده
اِم، ببخشید، میشه…
ممنون
ـ پس اسمتون روبرتوئه، درسته؟ ـ بله
هوم. اِم…
خب، دقیقاً چطور…
اول از همه، «فونتانا قاتل است» رو من نوشتم
ـ آها ـ اوه
دوم اینکه من هیچوقت با سروان کاری نداشتم
آخرین باری که دیدمش شانزده سالم بود
ولی میشناختمش
وقتی از آفریقا برگشت و توی ویلای پدر و مادرش ساکن شد
حتی برای جابهجا کردن اثاثیه کمکش کردم
و امیرا رو هم دیدم
این… خودشه؟
همسن من بود
سروان به همه میگفت خدمتکارشه
ولی من عاشق امیرا شدم
هر فرصتی پیدا میکردم، سعی میکردم کنارش باشم
همینطوری فهمیدم که اون… سروان
مجبورش میکرد هر کاری دلش میخواد بکنه
حتی، اِم…
کارهایی که مردها با زنشون… توی اتاقخواب میکنند
مثل برده بود
برای همین باید کمکش میکردم فرار کنه
قرار گذاشته بودیم با هم بریم
زیر نور ماه کامل
بعد چی شد؟
بعد… نیومد
فونتانا گمشدنش رو گزارش کرد
و رفت
خونه خالی موند
و فقط من میدونستم که اون امیرا رو کشته
ولی، اِم… ببخشید، از کجا میدونستید؟
دیدمش
یعنی میگید خودتون شاهد قتل بودید؟
ـ دقیقاً همین رو گفتم ـ چرا گزارشش نکردید؟
اوه، به ژاندارمری گفتم، فقط اونها… اِم…
چی؟
لطفاً دنبالم بیاید. جایی رو که همدیگه رو میدیدیم نشونتون میدم
ـ باشه. هوم ـ هوم
ـ ما هیچ جا با این مرد نمیریم… ـ فقط یک لحظه
این شاید تنها شانسمون برای فهمیدن ماجرا باشه…
خب؟ دنبالم بیاید
ـ بله ـ باشه
بفرمایید
فکر نمیکنم آقای روبرتو کاملاً قابل اعتماد باشه
طناب رو محکم بگیرید
اوه…
میدونستید ما واقعیت رو
بهشکلی کاملاً ناقص درک میکنیم؟
نه
میبینیم چیزها ظاهر و ناپدید میشن
و سادهلوحانه خیال میکنیم واقعاً «قبل» و «بعدی» وجود داره
اما درواقع
زمان و مکان فقط ساختههای ذهن خود ما هستند
ـ هوم ـ عجب
من تازه همین یک حقیقت رو فهمیدم
اینکه همهچیز همین حالا وجود داره و همهچیز ابدیه
درست همینجا. میبینید؟
هر اتفاقی رو که اون شب افتاد دیدم
سوم اوت ۱۸۷۴
البته چیزهای دیگهای هم دیدم. میدونید جنگ وحشتناکی در راهه؟
ـ هوم، حتماً ـ هوم
خب دقیقاً پشت اون صخرهها چیه؟
هر وقت این حرفها رو میزنم کسی باورم نمیکنه
آره. مردم این روزها خیلی تنگنظر شدهاند، نه؟
دقیقاً. خودم هم همین رو به خودم میگم
روبرتو رونکوی بیچاره
حتی بردنش چرتوزا بستریش کردند
حمام آب سرد هم بهش دادند
همه بیفایده
اما سروان یک دختر شانزدهسالهی اریترهای رو خریده و با خودش به ایتالیا آورده بود
بهخاطر خدا، خانم
طوری تعریفش میکنید انگار هیولایی بوده
به نظرتون این عادیه؟
گیدو فونتانا رو از بچگی میشناختم
و اون دختر، امیرا احمد…
نمیتونید تصور کنید در آفریقا مجبور بوده در چه شرایطی زندگی کنه
گیدو دلش به حالش سوخت. فقط میخواست آیندهی بهتری بهش بده
روبرتو یک پسر عاشق بود و وقتی امیرا فرار کرد
عقلش رو از دست داد
چرا اینقدر مطمئنید که امیرا فرار کرده؟
چون دیدمش
اون شب گشت بودم
و دیدم امیرا از ویلا دور شد
و بهطرف جنگل دوید
فهمیدم. قانع نشدید
نه
اینجا میتونید اظهارات سرافینا مالپتسی رو بخونید
آشپز سروان فونتانا بود
اون هم توی ویلا زندگی میکرد
و تأیید کرده که حدود ساعت دو نیمهشب صدایی شنیده
بیرون رو نگاه کرده و دیده امیرا فرار میکنه
هوم
باشه، با این سرافینا مالپتسی حرف میزنیم
یا دوباره میریم ویلا
یک عکس پیدا کردیم؛ شاید، کی میدونه، چیزهای دیگهای هم باشه
آقای نماینده، لطفاً
هر سؤالی دارید بپرسید
ولی مجبورم نکنید به جرم ورود غیرمجاز به ملک خصوصی علیهتون اعلام جرم کنم
ـ لازم نمیشه ـ حق با اونه
درواقع میتونیم مستقیم بریم پیش قاضی و حکم بازرسی بگیریم
خب، دیگه مرخص میشیم
بیش از اندازه وقت جناب ستوان رو گرفتیم. ببخشید
مزاحم لحظهای تفکر شدم؟
نه
نه، جناب قاضی
اِم، چه کمکی از دستم برمیآد؟
میخواستم بدونم متن دفاع پایانی پروندهی فونتانا نوشته شده یا نه
جلسه برای پنجشنبه تعیین شده
ـ هنوز سه روز وقت دارم ـ میدونم
اما متأسفانه نگرانم، چون ببینید
اگر هیئت منصفه بهطرزی پوچ اون زن رو تبرئه کنه
دیگه هیچ مرد خانوادهدار و شریفی شب با خیال راحت نمیخوابه
آنوقت همهگیری بیخوابی راه میافته، جناب قاضی
این شوخیبردار نیست که زنی شوهرش رو بکشه
و وکیلی به هر دری بزنه تا تبرئهاش کنه
آن هم به بهانهی چند کبودی
جناب قاضی، با تمام احترام
فکر نمیکنم درست باشه در این باره با شما صحبت کنم
در هر حال، به خودم اجازه دادم
محورهای اصلی دفاع پایانیتون رو یادداشت کنم
از سنگینی کاری که میکنید آگاهید، نه؟
رسید خرید دو بلیت قطار رو در اختیار دارم
به نام شما و دکتر پوئت
مقصد: وین
میفرمایید کدوم قانون رو شکستهام، جناب قاضی؟
حالا اگر روزی این دو بلیت رو برای روزنامهها بفرستم
فکر میکنید چه اثری روی آبروتون میذاره؟
خب… با هرچه پیش بیاد روبهرو میشم
شکی ندارم. شما مرد قانونید
ولی همونطور که میدونید، ما مردها همیشه یکجوری روی پامون فرود میآییم
به معشوقهتون فکر کنید
البته اگر هنوز براتون عزیزه
اینجا هر چیزی که باید بگید نوشته شده
اگر کاری رو که باید انجام بدید بکنید، قول میدم دیگه رسواییای در کار نباشه
اما اگر تصمیم بگیرید
حرمت مقام والایی رو که نمایندهاش هستید تماموکمال نگه ندارید
یا گفتوگوی ما رو برای خانوادهی پوئت فاش کنید
تا محاکمه رو بیاعتبار کنید
قول میدم سخت پشیمون بشید
میدونی هیچوقت حکم بازرسی نمیگیریم، نه؟
چرا؟ چرا؟
چرا؟ اصلاً چطور قاضی رو قانع کنم؟
بگم شهادت کسی رو دارم که در زمان سفر میکنه؟
باشه، انریکو. میفهمم حرفهاش سخت باور میشه
ولی شاید دربارهی خشونت سروان راست بگه، نه؟
لطفاً به خواهرم میگی
سه روز دیگه باید دفاعیهی پایانیم رو بخونم؟
فکر میکنی خودم نمیدونم؟
وقتی هیچ چیزی دستمون نیست، میخوای توش چی بنویسی؟
دقیقاً. دارم وقتم رو تلف میکنم
باشه، انریکو. هر کاری دوست داری بکن. برو خونه و دفاعیهات رو بنویس
اصلاً شما دوتا با هم برید. من مثل همیشه خودم از پسش برمیآم
امیدوار بودم همین رو بگی. بدرود!
نه، نه، نه. بیخیال، بس کن. لیدیا… لیدیا
لیدیا!
ـ لیدیا، وایسا ـ یاکوپو، ولم کن
ـ نه، لیدیا. یک توضیح بهم بدهکاری ـ چیزی برای توضیح نیست
ـ اتفاقی رو که افتاد فراموش کنیم و ادامه بدیم ـ من توضیح میخوام!
ـ چرا دست از سرم برنمیداری؟ ـ توضیح میخوام! چه خبره؟
ـ بهت میگم، ولی خوشت نمیآد ـ باشه
منتظرم
هنوز عاشق پیرم
ـ کی؟ ـ فورنو، یاکوپو. دیگه کی؟
باید میذاشتی برم
من… داغونم، ترزا
سه روز میرم میلان، برمیگردم خوشحالش کنم، بعد میبینم خونه نیست
چون معلومه باید با لیدیا بره ماجراجویی
من… ببخشید. امروز روز سختی بود
البته، تو که گوش نمیدی
عصر بخیر، عزیزم عصر بخیر، کنسوئلو
No comments yet. Be the first to leave one.