প্রথম 200টি লাইন।
جین آستنِ ۲۷ ساله در رویای این است که نویسندهای صاحباثر شود
او برخلاف سنتهای رایج عمل کرده
و پیشنهاد ازدواجی را رد کرده تا به دنبال علاقهاش برود
جین قمار کرده، او تمام زندگیاش را روی نویسندگی شرط بسته است
او آخرین پیشنهاد را رد کرده
منطقیترین پیشنهاد برای ازدواجی ثروتمندانه
در این مقطع، او باید خودش را وقف کند
وقفِ زندگی به سبک یک نویسنده
و حالا تنها سوال این است که
او چقدر بلندپرواز خواهد بود؟
خودش میگوید که زیادهخواه است
او به دنبال سود و درآمد است
میخواهد تا جای ممکن پول دربیاورد
جین آستن میخواهد آثارش منتشر شوند
اما با تمام این بلندپروازی و هوش خیرهکنندهاش
حتی خود او هم شاید پیشبینی نمیکرد که این کار میتواند بهایی داشته باشد
و اینکه آن بها چه خواهد بود
امروز، اسناد و مدارک کمی از زندگی جین آستن باقی مانده است
اما اکنون به کمک نویسندگان
کارشناسان و بازیگران
میتوانیم قطعات داستان زندگی او را کنار هم بگذاریم
جین آستن نویسندهای بود
لبریز از ایدههای نو که حقایق عمیقی را آشکار میکرد
حقایقی درباره دنیایی که در آن زندگی میکرد
نویسندگی به قبل از آستن تقسیم میشود
و بعد از آستن
این دستاوردِ بسیار بزرگی است
جین آستن بزرگترین نویسنده رمانهای طنز است
که تا به حال داشتهایم
در دورانی که از زنان انتظار میرفت
حد و حدود خودشان را بشناسند، جین تمام قواعد را به هم زد
او فقط درباره مسائل عاشقانه نمینویسد
باید به او به چشم یک نویسنده سیاسی نگاه کنیم
او به زنان جوان میگوید: «من شما را میبینم و صدایتان را میشنوم»
که به نظرم نگاه بسیار مدرنی است
زندگی آستن داستانی از بلندپروازی
تلاش و تراژدی است
نابغه ای که در اوج شکوفایی از پا درآمد
او در خلق لحظات لطیف، کنایهآمیز
و مشاهدات ظریف استاد است، اما ناگهان زندگی
با تمام سنگینیاش به اینها هجوم میآورد
این داستانِ
دختر روستایی خودساختهای است
از دهکدهای در همپشر که سنتهای زمانهاش را زیر پا گذاشت
تا به یکی از
بزرگترین رماننویسان تاریخ تبدیل شود
صدای او بسیار رسا، شوخطبع و نکتهسنج است
و آثارش هنوز هم مورد تقلید قرار میگیرند
و توسط افرادی مثل من به سرقت میروند
او کاری را که دوست داشت انجام داد و این به من حس میدهد که
من هم همیشه میتوانم کاری را که میخواهم انجام دهم
جین آستن پیش از این کتابهای
«غرور و تعصب»، «عقل و احساس»
و «نورثنگر ابی» را نوشته است
اما هیچکس خارج از خانوادهاش هنوز آنها را نخوانده
اگر قرار است در زندگی جدیدش دوام بیاورد
باید آنها را به چاپ برساند
جین آستن میخواهد مشهور شود و به عنوان نویسنده شناخته شود
و کمکم دارد بیصبر میشود
او از دوران نوجوانی با مهارتی درخشان مینوشته
یعنی یک دهه نویسندگیِ عالی در کارنامهاش دارد
او میخواهد اتفاق بعدی رقم بخورد
او برای مرحله بعدی آماده است
در کتاب «نورثنگر ابی»، جین معتقد است که
رمانی درخشان نوشته است
او که مصمم است ناشری پیدا کند
از برادر بزرگترش، هنری، کمک میگیرد
ستارهی اقبال یکی از برادران آستن
در حال درخشش بوده است
هنری در لندن بانکی راه انداخته
و حالا با همسر بسیار جذابش، الیزا، زندگی میکند
از همان لحظهای که الیزا وارد شد
و در حالی که همسر قبلیاش را از دست داده بود
دلِ هنری آستن را برد
هنری و الیزا در لندن زندگی میکنند
بنابراین درست در قلب طبقه اشراف هستند
آنها قطعاً رابطهایی در صنعت نشر داشتند
مشخص است که آستن روی این موضوع حساب باز کرده
به عنوان راهی برای رسیدن به قرارداد نشر
هنری و الیزا واقعاً تأثیرگذارند
آنها مثل یک زوج قدرتمند و بانفوذ هستند
میتوانم تصور کنم که هنری به جین میگوید:
«من این قرارداد را برایت میگیرم، نگران نباش، بسپارش به من.»
لندنِ هنری و الیزا
شهری است لبریز از ثروتهای حاصل از امپراتوری و تجارت
دورانِ مدهای پر زرق و برق
تجملگرایی افراطی
و تلاش بیوقفه برای کسب سود است
در قلب این دنیای جدید، هنری از روابطش استفاده میکند تا
با ناشر مشهور، بنجامین کرازبی، وارد مذاکره شود
کرازبی با خرید امتیاز کتاب «نورثنگر ابی» موافقت میکند
و تصمیمش برای چاپ آن را در مطبوعات اعلام میکند
بستنِ اولین قرارداد نشر
هیجانی توصیفناپذیر دارد
فقط دلت میخواهد به خیابان بروی و فریاد بزنی
که کسی میخواهد کتابت را چاپ کند
او با خودش فکر میکند که همه چیز چقدر عالی پیش میرود
این فصلی کاملاً جدید در زندگی او به عنوان یک نویسنده زن است
اما این خوشحالی زودهنگام است
پیش از آنکه رمانش به زیر چاپ برود
آستن به شهر «بث» برمیگردد
پدرش بیمار است
و وظیفه مراقبت از او بر عهده زنان خانواده میافتد
جورج آستن در دهه هفتاد زندگیاش است
او پیرمردی فرتوت است
او عمری طولانی و واقعاً پرمشقت داشته
و در وضعیت سلامتی خوبی نیست
جورج همیشه
بزرگترین حامیِ جین بوده
و او را تشویق کرده تا به دنبال علاقهاش برود
آن هم در زمانی که خیلی از پدرها این کار را نمیکردند
او خودش یک فرهیخته است
یک اخلاقگراست
و کسی است که به تواناییهای دخترش باور دارد
او حاضر است برای دفاع از نوشتههای او پیشقدم شود
و مشوق رشد و تعالی ذهن دخترش باشد
این موضوع جهانبینی و نوشتههای جین را شکل میدهد
پس جین میخواهد که در کنارش باشد و از او پرستاری کند
در حالی که آستن از پدر سالخوردهاش مراقبت میکند
ایدهی رمانی جدید در ذهنش شکل میگیرد
«واتسونها»
این داستان بازتابی از زندگی خودش است
در رمان «واتسونها»، کشیش سالخوردهای حضور دارد
که دخترانش میترسند بعد از مرگ او بیپول و درمانده شوند
او دارد با ایده «خود-داستانپردازی» کلنجار میرود
یعنی استفاده از پیشینه زندگی خودش
برای راه یافتن به دنیای نوشتههایش
این اثری است که در آن خانوادهی داستان
بیش از هر نوشتهی دیگر او
به خانوادهی واقعی خودش شباهت دارند
پدر داستان حالش خوب نیست، درست مثل پدرِ جین
و اگر او بمیرد، فاجعه به بار میآید
چون تعداد دخترها زیاد است
و پول به اندازه کافی نیست
وقتی واقعیت و خیال با هم تلاقی میکنند
ترسهای جین بر روی کاغذ سرازیر میشوند
بخش بسیار تکاندهندهای در داستان هست
که در آن خواهر بزرگتر
قضاوت تلخی درباره سرنوشت زنان مجرد
در سالهای بعدی زندگیشان بیان میکند
و او مینویسد: «خیلی خوب میتوانستم با تجرد
کنار بیایم؛ کمی معاشرت و گاهی هم یک مهمانی رقصِ دلپذیر
برایم کافی بود
اگر آدم میتوانست برای همیشه جوان بماند.»
«اما پدرم نمیتواند مخارج ما را تأمین کند.»
«و خیلی بد است که آدم پیر شود
و فقیر باشد و مورد تمسخر قرار بگیرد.»
پیر شدن به اندازه کافی بد هست، فقر هم همینطور
اما آخرین خواری و خفت این است که به آدم بخندند
جین و کاساندرا در این مقطع به این واقعیت آگاهند
که آنها هیچ جهیزیه و پشتوانه مالی ندارند
وقتی پدرشان بمیرد
هیچ چیز نخواهند داشت
اما پیش از آنکه جین بتواند داستانش را تمام کند
حوادث از او پیشی میگیرند
حال پدرش بسیار وخیم میشود
او دیگر فاصله لازم را با موضوع ندارد
و همه چیز بیش از حد واقعی به نظر میرسد
واقعیتی که تحملش بسیار دشوار است
و او ناگهان نوشتن دستنویس «واتسونها» را رها میکند
صفحه آخر «واتسونها» تقریباً در اواسط یک جمله تمام میشود
با صحنهای که بقیه در طبقه پایین مشغول ورقبازی هستند
و اِما به طبقه بالا میرود تا برای پدرش کتاب بخواند
پدری که بیمار است؛
درست مثل پدرِ جین که در طبقه بالا بیمار افتاده است
هیچ مرزی بین واقعیت و خیال باقی نمانده
تا به او اجازه دهد به دنیای
داستان پناه ببرد
همه چیز بیش از حد واقعی است
ما میدانیم که او در واقع قصد داشت شخصیت پدر را
در این اثر از دنیا ببرد
آدم از خودش میپرسد که آیا برای جین آستن این حس وحشتناک وجود داشته
که هنر دارد به نوعی زندگی واقعی را رقم میزند؟
آستن این دورانِ ساکت، منزوی و بسیار دشوار را
در کنار پدر در حال مرگش سپری میکند
کنارش مینشیند و برایش کتاب میخواند
و جورج ذرهذره از دنیا میرود
او عاشقانه پدرش را دوست دارد
فکر میکنم آن لحظهی سوگ، تأثیر عمیقی بر او گذاشت
جورج آستن در ۷۳ سالگی درگذشت
جینِ داغدیده باید خبر مرگ پدر را
به برادرانش برساند
«او روز شنبه دوباره دچار همان
تب و لرز شدیدی شد
که در سه سال گذشته با آن دست به گریبان بود.»
«دیدنِ رنج طولانی و دستوپا زدن او
برای ساعتهای متمادی، وحشتناک میبود.»
«و شکرِ خدا که همهی ما از دیدن چنین صحنهای معاف شدیم.»
«او زجر نکشید.»
«او به شکلی معجزهآسا از این آگاهی در امان ماند
که قرار است عزیزانی را ترک کند که تا این حد محبوبش بودند
و همیشه به همسر و فرزندانش
عشق میورزید.»
خدای من، این نوشته چقدر پراحساس است
او میتواند در آن لحظه چیزی را بیان کند
که برای همه قابل درک است
متن با چنان ملاحظهای نوشته شده
که سعی میکند از تلخیِ این ضربه
برای کسی که آنجا حضور نداشته بکاهد
او مردی را از دست میدهد که تا این لحظه
No comments yet. Be the first to leave one.