প্রথম 200টি লাইন।
حملونقل عمومی، ۴۰۰ امتیاز.
اتوبوسهای کرهی جنوبی یادآور
- اتوبوسهای اون شهر زیبای بلژیکی هست. - ایستگاه مترو چطور؟
- درستـه. - ۸۰۰ امتیاز برای بخش «ایالات متحده».
اَندرو جانسون هم یه سناتور بوده و هم نمایندهی ایالتش.
- ایالت تِنسی چطور؟ - آدریانا؟
- ایالت تنسی چطور؟ - آفرین.
۱۲۰۰ امتیاز برای بخش «ایالات متحده».
سلام.
سلام، عزیزم.
وای، گرِیسی...
دلم برات تنگ شده.
من هم همینطور.
امروز چیکار کردی؟
ناهار پیتزا خوردم.
- بهبه، غذای موردعلاقهتـه. - آره.
دیگه بیام خونه؟
- امروز نه. - ای بابا.
خودم فردا میآم دیدنت. خوبـه؟
آره، با جویی میریم پارک.
مطمئنـم خوشش میآد.
بادبادک هوا میکنیم.
- خیلی خوب میشه. - آره.
جغده توی دیوار قایم شده، گریسی.
- توی دیواره. - وقت خوابـه، اِدوارد.
- یهکم دیگه صبر کنین. - نه، کافیـه.
عیب نداره. فردا میبینمت.
مثل بچهها باهام رفتار نکنین.
- گوشی رو بده من! - ادوارد، مقاومت نکن.
ولش کن!
- لطفاً. - ولش...
والدینم رو دیدم. بابای تو رو هم دیدم.
برادرهای ریتز رو هم دیدم.
باور کن زندهموندنشون گناهـه.
- بذار ببرمت بیمارستان. - لازم نکرده.
چرا؟
نکنه فکر میکنی سالمـی؟
همینجا دراز بِکشم، کافیـه.
ماشینسواری حالم رو بَدتر میکنه.
حق داره، دوروتی.
بعضیوقتها بهترین کار درازکشیدنـه.
توی ماهعسلمون هم فقط دراز کشیده بودی.
کمک!
کمکم کنین!
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما در تلگرام @CinamaSub
(قسمت اول: «به بوروز خوش آمدید»)
بذارش توی جیبت.
وقتی اومدم شهر، مادربزرگم دادش به من.
- تا زیر بار حرف زور نرم. - نمیخوامش...
الان این مثلاً ترسناکـه؟
یه شاهکار قدیمیـه.
- حوصلهم سر رفت. - میشه بازی کنم؟
روی تبلت بازی ندارم.
مامان، بابایی تبلتش رو نمیده.
بابا لطفاً.
باشه بابا بگیر.
«یادآوری داروها» یه بازیـه؟
نه، به اون دست نزن.
بابایی ازش استفاده میکنه تا داروهاش رو سروقت بخوره و زنده بمونه.
حواسم نبود، پاک شد.
همون بهتر که زنده نمونم.
نگران نباش، پدرجان.
نرمافزارش ذخیرهست. دوباره نصبش میکنم.
- ممنون، نیل. - خواهش میکنم.
خب، رسیدیم و رسیدیم.
جونمی جون.
چندتا مأمور بفرستین به عمارت.
روز بهخیر، دوستان. امری داشتین؟
سلام. بابام امروز میآد اینجا.
اسمش «سام کوپر»ـه.
سام کوپر... بله، ثبت شده.
به بوروز خوش اومدین. اینجا حسابی بهتون خوش میگذره.
همه میآن اینجا که بمیرن، بعد میگه «خوش میگذره».
خیلیخوب.
چرا اینجا همه پیرن؟
اینجا یه شهرک مخصوص سالمندهاست، عزیزم.
ممنون.
سلامعلیکم!
- سلام! - ببخشین دیر کردیم.
اختیار دارین.
حقوقم ارزش صبرکردن داره.
چقدر شما نازی.
- اسمت چیـه؟ - سام.
آقای کوپر.
خوشحالـم بالاخره میبینمتون.
من کِیلی هستم، مسئول انتقال شما.
باعث افتخارمـه که برای زندگی در اینجا، قدمبهقدم راهنماییتون کنم.
جسارتاً به کارکنان زودتر گفتم که اسباب رو تخلیه کنن.
همهی جعبهها رو برچسب زدین.
البته این وسواس و دقت طبیعیـه، چون شما مهندس هستین.
مهندس بودم.
الان شدم زندانی.
میشه بریم داخل؟
خونه رو تازه رنگ زدیم.
طبق درخواست همسرتون، کاغذدیواری رو نگه داشتیم.
صاحب قبلی هم یهسری اسباب رو باقی گذاشت.
هرکدومش رو که دوست داشتین، نگه دارین
و بقیهش رو بریزین دور.
چرا با خودش نبرده؟
چون طرف مُرده. درستـه؟
گریس دو ماه پیش فوت کرد، ولی ادوارد توی «عمارت» اقامت داره.
یه آسایشگاه برای کسانی هست که به مراقبت ویژه احتیاج دارن.
- مریضیش چیـه؟ - اِلا!
- خب میخوام بدونم. - ساکت.
چه تلویزیون قدیمیای.
بابام دوست داره تعمیرشون کنه.
بهبه، چه سرگرمی خوبی.
اون دیگه چیـه؟
اون «سِرافیم»ـه.
(واژهی «سِرافیم»، در فلسفهی فرشتهشناسی ادیان ابراهیمی، به یکی از نُه فرشتهی نزدیک خدا اشاره داره. در واقع، توی مسیحیت، این فرشته رتبهی اول رو داره و وظیفهش گزارش اخبار و اتفاقات به خداست.)
همهی خونههای بوروز یکی دارن.
اگه مشکلی براتون پیش اومد یا مثلاً خواستین رستوران رزرو کنین...
کافیـه سرافیم رو صدا بزنین
تا به یکی از اُپراتورهای شبانهروزیِ ما وصل بشین.
گوش کنین.
سلام، سرافیم.
سلام، کِیلیجون.
چه کمکی از دستم برمیآد؟
فکرش هم نکنین.
- بابا؟ - آقای کوپر.
چیکار میکنی؟
- لطفاً دست نزنین. - بابا.
سرافیم با این کار از بین نمیره.
همین مونده یه پرستار ربات داشته باشم.
آقای کوپر، درک میکنم که ناراحتـین.
نه بابا؟
میدونم به خواستهی همسرتون اومدین اینجا
و واقعاً ناراحت شدم که شنیدم ایشون فوت کردن.
ولی من نیستم که بهزور اینجا نگهتون داشتم.
این تصمیمات با جناب رئیسـه.
خب من رو ببرین پیش رئیس.
من طی این سالها به افراد زیادی کمک کردم.
قول میدم اگه با این مکان اُخت پیدا کنین...
متوجه میشین بوروز انتهای مسیر نیست...
بلکه شروع یه مسیر تازهست.
اجازه بدین!
آقای کوپر!
- لازم بود این کار رو بکنی؟ - بله.
داشت کارش رو انجام میداد.
- نمیذارم مثل بچهها باهام رفتار کنن! - پس اول رفتار خودت رو درست کن!
- چی گفتی؟ - عزیزان، یهکم آروم باشین.
- من نخواستم بیاین. - نه که خودت میتونی رانندگی کنی!
عزیزان!
- بیاین یه سر بریم پارکینگ! - چطور؟
توی پارکینگ چیـه، نیل؟
ایول.
این دیگه چیـه؟
- ماشین گلفـه. - من گلف بازی نمیکنم.
فقط یه ماشین گلف نیست.
مدل «آیکون آی۴۰ال» هست.
۴۸ ولتـه، سهدندهست و موتور تقویتی داره.
حداکثر سرعت این بَلا ۶۰ کیلومتره.
پسش بده.
طرح شعلههاش سفارشیـه. پس نمیگیرن.
حق دارن پس نگیرن.
میتونستی بیشتر پیش ما بمونی، ولی خودت نخواستی.
خونهی دوخواب واسه شما چهارتا هم کوچیکـه.
لازم نیست من هم اضافه بشم.
بعدش هم کل سرمایهم رو خرج این مقبره کردم.
میخوام قبلاز مُردن، یه راه واسه نقدکردنش دربیارم.
حداقل جای قشنگیـه.
- بیآبوعلفـه. - خب صحراست دیگه.
دقیقاً.
ولی مشخصـه سلیقهی مامان بوده. زمستونهای شیکاگو رو دوست نداشت.
دیگه وقتشـه راه بیُفتین.
سریع برین که الان توی آلباکرک ترافیک شده.
امروز یکشنبهست، بابا.
پس ترافیک روز تعطیلـه.
دیگه بَدتر.
- چیزی لازم داشتی، خبر بده. - نگران من نباش.
میبینمت، آقای راکون.
خدافظ، پروانهکوچولو.
توی بوروز هیچوقت حوصلهتون سر نمیره.
میتونین ساعتها توی سهتا زمینِ تحسینشدهی گلفمون سرگرم بشین
یا در مجتمع ورزشی جدیدمون فعالیت کنین
و در استخرهای کمعمق، ورزشهای درمانی داشته باشین.
من بلِین شا هستم، مدیرعامل بوروز.
پدربزرگم در سال ۱۹۵۰ این شهرک بهشتی رو
تأسیس کرد.
پس رئیس تویـی.
۷۵ سالـه که وظیفهی خانوادگیِ ما مراقبت از سلامت شما بوده.
پس خودتون رو به ما بسپرین.
بهتون قول میدم پشیمون نمیشین.
سلام عرض شد.
چطوری، همسایه؟
کوچیک شما، جَک هستم.
دستگیرهی دَرت خرابـهها.
یهجورهایی مسئول خوشآمدگویی به همسایهها منـم.
آبجو میزنی؟
خیر. ممنون.
درد بدنم باز شروع شده.
یهکم نقرس دارم.
امروز ۱۸ متر پرتاب داشتم و به دردم اضافه کرد.
دیروز هم تا ۸۲ متر زدم که رسماً بدنم قفل شد.
اهل گلف هستی؟
- خیر. - راستی...
اسم شما چیـه؟
No comments yet. Be the first to leave one.