প্রথম 200টি লাইন।
هنوز هیچ خبری نشنیدم
واقعاً دارم سعی میکنم نترسم، توب
یکی داره میاد تو
نه، فقط کوین و مدیسونن
ما هم از دیدنت خوشحالیم
میشه بازم بگردی؟
بهت زنگ میزنم اگه خبری شد
باشه
- چی شده؟ - خدایا
مامان رفت کیک تولد بگیره، ولی برنگشته
بهش زنگ زدم. جواب نمیده
توبی هم رفت قنادی
و ظاهراً حتی نرفته اونجا
- خدای من - خیلیخب. من میرم...
میرم دنبالش بگردم. میرم کمک
- تو خوبی؟ - آره
- نه، آره، برو - مطمئنی؟
- آره - چی شده؟
نه، چیزی نیست. تهوع بارداری داشتم
- ولی... - خدا رو شکر. عه...
بله
بله. البته
خیلی ممنونم
بله، اینجاییم
بسیارخب
پیش پلیسه
بهش... بهش حمله دست داده
دارن میارنش اینجا
بیاین همگی...
بیاین آرامشمون رو حفظ کنیم
نمیدونیم الان تو چه حالیه
و منم نمیخوام بترسونمش
خیلیخب، خانم. رسیدین خونه
همهچی روبراه میشه
مامان، بیا تو
- سلام - سلام
خیلی ممنون که آوردینش خونه
خیلی ممنون. حالش چطوره؟
دراز کشیده
یکم تهوع داره
نامزدم از صبح تا شب
حالت تهوع صبحگاهی داره
اوه. چای زنجبیل رو امتحان کنین
- سلام - مدیسون خوبه؟
آره. آره، خوبه
- خبری از دکتر مامان شد؟ - نه
میگل براش پیغام گذاشته
کِو، مامان...
انگار نبود
اون صورت مال خودش نبود
میدونم
خیلی زوده. من آمادگیش رو ندارم
آره، منم همینطور
صد درصد بالاخره باید
توضیح بدی که چرا از کلمه "نامزد" استفاده کردی
آره، داستانش درازه
- آره؟ - آره
خب، تا خونه هم راه درازه
اینم هست. آره
ببین کِو، حدوداً دو ساعت
داشتم بهت زنگ میزدم و جوابم رو ندادی
عذر میخوام
ترجمه از: حسـیـن و ســروش SuRouSH AbG | HosseinTL
نمی... نمیدونستم که...
آره
- سلام - سلام
سلام
سلام
الان میخواستم زنگ بزنم بهت درباره مامان
پلیس پیداش کرد. آوردنش خونه
اینجاست خلاصه
جاش امنه. داره استراحت میکنه
کاش میتونستم سفت بغلت کنم
- ولی نمیدونم کِی... - مشکلی ندارم
هفتهای سه بار تو ساختمون شهرداری تست کرونا میدم
تازه، بث هم تو خونه دکتری شده برای خودش
شما چی؟
آره، ما هم قبل از اینکه بیایم اینجا
20 روز تو قرنطینه بودیم
- مشکلی نداریم - باشه
میخوام ببینمش
- بالاست؟ - آره
رندال
ما اصلاً انتظار نداشتیم این اتفاق بیفته
قبل از این اتفاق خیلی سرحال بود. از کیت بپرس
من قبولت دارم کِو. حرفتو باور میکنم
الان تو خونهست. همینم مهمه
ردیفه
حله
ببین...
ممنون که اومدی
میدونم الان اصلاً وقتش نبود که
یه پیامِ از روی وحشتزدگی از خواهرت بگیری
رندال
- چی؟ - سلام
عزیزم، فکر کردم...
فکر کردم نمیرسی بیای
فکر کردی تولدمون رو از دست میدم؟
اوه...
خبر داری
کیت بهم زنگ زد
بث و دخترا باهات اومدن؟
نه، خونهان
دفعه دیگه
من پاکم. کِو گفت تو هم هستی
فقط میخوام مراقب باشم
بشین
میخوای بهم بگی چه اتفاقی افتاد؟
من...
حتی نمیدونم چی بگم
رفتم شهر...
و بعد یهو به خودم اومدم
دیدم ویلیام اونجاست
یعنی خب ویلیام که نبود، ولی...
خدایا، مطمئن بودم خودشه
اخیراً زیاد بهش فکر میکنم
از وقتی که درباره کارآزمایی حرف زدیم
و درباره اینکه اون رو ازت مخفی کردم
لازم نیست الان دربارش حرف بزنیم، مامان
خب پس کِی؟
هوم؟
اون چیه؟
آها، بخاطر پیچک سمیه
یه مدته با میگل باغبونی میکنیم
خودم یه قرص خوردم براش
بنظرت تو سنلوییس هم این اتفاق میفتاد؟
نمیدونم
- عذر میخوام که بهت تحمیلش کردم - نه
نه، نه، نه عزیزم
کاری نکردی که براش عذرخواهی کنی
بث و دخترا باهات اومدن؟
نه، مامان
- دفعه دیگه - باشه
ببخشید، ببخشید
همسرم ربکا پیرسون ـه
هنوز خبری براتون ندارم، جناب
وایسین، آخه... نمیدونم چیکار کنم
چه کاری ازم برمیاد؟
میتونین دعا کنین
- چیکار میکنی؟ - کوین، باید با رندال حرف بزنی
کِو، تمام تلاشم رو کردم که دخالت نکنم
ولی الان رندال رفتارش با منم یه جوری شده
حتی شعر تولدمون رو هم نخوندیم
چیزی که همیشه برامون قانون بوده
- کیت، کیت... - نه کوین
دنیا داره تو آتیش میسوزه
دیگه کافیه. درستش کن
سلام
میدونی، بعد از دیدن اون ویدیوهای تو اینترنت
از اشیایی که در واقع کیکن
آدم ناامید میشه وقتی کیکی میگیره که...
شبیه کیکه
میدونی...
وقتی با ربکا اومدیم اینجا
گفتیم قراره یه هفته اینجا باشیم
نهایتش دو هفته. بعد شد یه ماه
بعد شد دو ماه
ولی...
حالش هی بهتر میشد
منم خنگ نیستم
میدونم که راز سحرآمیزی تو هوا نیست
که بتونه درمانش کنه ولی...
دوباره شده بود ربکای همیشگی
میدونی؟
و حالا، با این اتفاق...
خدایا. الان این اتفاق ضربهی بدی
بهش میزنه
ببین، میخوام یه حرف پرمغز بزنم
و باید بهت هشدار بدم، میگز
خیلی کوتاه نیست. پس شکیبایی کن، باشه؟
باشه
من هر روز 20 میلیگرم داروی ضدافسردگی میخورم
نمیدونم جز کیت دیگه کی اینو میدونه
ولی چیز مهمی نیست
خب، حدود یه ماه بعد از اینکه شروع کردم به مصرف دارو
به دکترم زنگ زدم که نسخهام رو تمدید کنه
اونم گفت "نه، نگران نباش
خودکار تمدید میشه"
و این خیلی برام سنگین بود
میدونی، باعث شد حس کنم همیشگیه
حس کنم دائمیه
گفتم "هیچوقت زمانی میرسه که
دیگه این داروها رو مصرف نکنم؟
یعنی، هیچوقت تموم نمیشه؟"
و بعد اون...
گفت "امروز رو بچسب"
امروز رو بچسب
یه سریال معرکه، و یه جواب افتضاح به سوال من
حالا، من نمیدونم چه حسی داره
که با آلزایمر روبرو بشی
ولی میدونم چه حسی داره
که به زندگیت نگاه کنی
و همه چیزایی که ازش میخوای رو ببینی
و ببینی که همشون انقدر دستنیافتنیان
امروز روز بدی برای ربکا بود
بازم از این روزا خواهد داشت
میدونی
توصیهی طولانی من اینه که
بهش یادآوری کنی که برای تو
شاد بودن آیندهش خیلی واضحه
No comments yet. Be the first to leave one.