প্রথম 200টি লাইন।
قسمت يازدهم
!سون آه
ولم کن
!سون آه ولم کن
...من
ميخوام ازت طلاق بگيرم
هرکاري بخواي انجام ميدم
گوش بده
به حرفم گوش بده سون آه
نميخوام گوش بدم
نميخوام هيچي بشنوم
!سون آه
از بين اين همه آدم، چرا هيانگ سوک؟
چرا هنوزم هيانگ سوک؟
،درباره بقيه زن ها نميدونم
اما در مقابل هيانگ سوک
براي نگه داشتن تو اعتماد بنفس ندارم
فکر ميکنم از اولش هم رقيبي براي هيانگ سوک نبودم
چرا هنوزم هيانگ سوک؟ از بين اين همه آدم، چرا هيانگ سوک؟
حالا چيکار کنم؟
بايد چيکار کنم من؟
اشتباه کردم
...من
اشتباه کردم
متاسفم
لطفا منو ببخش
پاشو وايسا
پاشو قبلِ اينکه مردم ببينن
گفتم پاشو وايسا
تو چا سونگ هيوکي
چرا چا سونگ هيوک داره اينکارو ميکنه؟
نميري خونه؟
...بيا
بيا بريم خونه
اونا سون آه رو پيدا کردن
جلوي بازاري بود که اولين بار چا سونگ هيوکُ ديده بود
آهان
که اينطور
کجايي؟
هنوز داشتي دنبال سون آه مي گشتي؟
نه
..فقط
داشتم توي پارک منظره شبُ تماشا ميکردم
سون آه ناپديد شده بود و تو اينقدر ريلکسي
باشه، خدافظ
!اوه! هيانگ سوک
اوه خدا
بشين اينجا
چرا اينجوري شدي؟
چرا انقدر زياد مشروب خوردي؟
...خواهر
چا سونگ هيوک ميخواد ولم کنه
..خيلي ميترسيدم
همسرشو ديدم
اما بعدش
ديگه واقعا حس ميکنم ولم ميکنه
فکر نکنم منو ببخشه
چيکار کنم؟
خواهر، چيکار کنم؟
نگران نباش
من حواسم به همه چي هست نگران نباش
من حواسم به همه چي هست
چا سونگ هيوک هيچ وقت نميتونه ولت کنه
خيالت راحت باشه، خب؟
در مقابل خدا بهم بگو
ديگه هيچ وقت اذيتت نميکنم
واقعا؟
آره
در مقابل خدا بهم بگو
متاسفم
واقعا؟
آره
در مقابل خدا بهم بگو
دوستت دارم
واقعا؟
آره
..پس
ازت طلاق نميگيرم
واقعا؟
آره
چا سونگ هيوک
بخاطر اين، بدبخت ميشي
اميدوار بودم اونجا باشي
اما مطمئن نبودم
ناخودآگاه رفتم اونجا
اما نميدونستم مياي اونجا
..ولي
چرا اونجا نشسته بودي؟
جايي که قبلا مينشستيم نبود
جاي هميشگيمون پُر بود
..واقعا قضيه ات با هيانگ سوک
ديگه تمومه آره؟
آره
وقتي ميگي همه چي تمومه
پس ظاهرا رابطه واقعا عميقي داشتين
هان؟
وقتي هيانگ سوکُ ديدي، چيکار کردين؟
..هيچي..فقط
...اممم
فقط با هم غذا خورديم
چاي خورديم و اينا
همين؟
همه اش همين نبوده
اه! همين بود فقط
..فقط
با همديگه غذا
و چايي خورديم
واقعا فقط همين بود؟
مشکلي نيس
همه چيو درک ميکنم
گفتم همه اش همين بود
قبلش جلوي خدا همه چيو اعتراف کردم
واقعا، هيچي نبود
گفتم درک ميکنم، چرا بهم نميگي؟
توقع داري دروغاتو باور کنم؟
انقدر احمق به نظر ميام؟
!هي
چرا اينجوري ميکني؟
قبلش گفتي همه چيو مي بخشي
از فکر کردن بهش عصباني شدم
!هي
گفتي اگه اشتباهمو قبول کنم خدا منو مي بخشه
..اما من
به اندازه خدا بخشنده نيستم
بيا بخوابيم
خيلي ديره بيا بخوابيم
نميشه بخوابي، پاشو
بايد بيشتر حرف بزنيم
بيا بخوابيم
بايد زود بخوابي
چي؟ نه نميشه بخوابيم
گفتم بيا بيشتر حرف بزنيم
بيا بخوابيم من حرفي واسه گفتن ندارم
خوابُ ول کن
گفتم بيا بيشتر حرف بزنيم
اه
زود بخواب
صبح بخير
حالت خوبه؟
معلومه خوبم
اين روزا همه اش ازم ميپرسي خوبم؟
خب معلومه مي پرسم
اون هرکسي نيست، هيانگ سوکه
لابد شوکه شدي
...آره، ولي
تا حدودي درک ميکنم
! به خودت يه نگاه بنداز
چندوقته مثل خانوماي مسن رفتار ميکني
..آه! راستش
دوباره هيون چولُ ديدم
حس کردم قلبم لرزيد و ذوق کردم
ياد احساسات قديمي افتادم و خوشم اومد
،وقتي اينجوري به قضيه نگاه ميکنم
درک ميکنم
اينجوري شدي؟
قلبت لرزيد و ذوق زده شدي؟
امم.. يکمي
وقتي به اين فکر کردم که چا سونگ هيوک هم لابد همينطور حس کرده
تونستم درکش کنم
و ميخوام باحال و روشن فکر باشم
ازش ميگذرم
دارم از خستگي مي ميرم
!هي
کل شب چيکار کردي که اينقدر خوابت مياد؟
فکر ميکني چيکار ميکرده؟
کل شب داشتن عشق و حال ميکردن
ايشش..از اين خبرا نبود
واسه اينه که کل شب داشتم عذاب ميکشيدم
واو! کل شب؟
هي، واقعا چجوري قضيه رو درست کردي؟
آه مدير، لازم نيست شما بدونين
اينجوريه ديگه
چرا ميخواي فضولي کني؟
اه! ايشش! اونطور که فکر ميکني نيس
اوه! خون دماغ
اوه
!از دماغت داره خون مياد! خون
از دماغت داره خون مياد
آه! انقدر ادامه دادي تا خون دماغ شدي؟
آه! اي خدا
اه! نتونستم بخوابم چون سون آه همه اش غُر ميزد
...راجع به ديدن هيانگ سوک
کجا بوديم، چيکار کرديم
چطور بود؟ خوب بود؟
اه
اينطوري بود
..اوه من فکر کردم که
خودتو مثل من تو دردسر ننداز خب؟
فهميدي؟
شما رابطه عشقي داشتي، چرا با من اينجوري رفتار ميکني؟
!هي چيه؟
خودتم همچين بهتر نيستي
ايشش
بله مامان؟
ميخواستم ببينم
اوضاعت خوبه
بي خبري، خوش خبريه
رستوران بي مشتري شده؟
چرا دوباره زنگ زدي؟
!ابله
No comments yet. Be the first to leave one.