প্রথম 200টি লাইন।
...آنچه گذشت
سعی کردن که بکُشنت
به زبان شیطان حرف میزدن - کلماتی که شیطان بهکار میبره -
نباید سعی کنیم
این زبان رو یاد بگیریم؟
اگر به قولی که بهت دادم وفا کنم
و این موجود زنده رو بهت بدم
راحتم میذاری؟
بهتره از وجدانت بخوای راحتت بذاره
.من اونی که فکر میکنید نیستم هر از گاهی بیهوش میشم
چی میشه؟
.نمیدونم اما معمولاً همهجا پر از خون میشه
ریپر" برگشته؟"
این یکی فرق داره
ایندفعه یکی زنده مونده
اسمم وارن روپر ـه
"بابات گفته "بیا خونه پس باید بری خونه
!بذار زندگی کنه
با همدیگه چیزهایی فراتر از این دنیا دیدیم
و به خودمون ثابت کرديم که توانايی شکست دادن اونا رو داريم
اونا چی بودن؟ تو میشناختیشون
شبرو" بودن" جادوگر
هدفمون همینطور داره سختتر میشه
من با فریبدادن آقای مالکوم عزیز شروع میکنم
دوستِ قدیمی من دوشیزه آیوز هم از دستم فرار نمیکنه
ایشون کسیه که در مقابل
خود شیطان مقاومت کرد
اما حالا
تا الآن ندیده بودم که ترسیده باشه
:قـسـمـت دوم از فـصـل دوم « زبـــــان شــیــطــان »
مــانـــی بـا افـتـخــار تـقــديـم مـیکــنـد Mani Vampire
آقای مالکوم؟ - بفرمائید -
چه اتفاقی افتاده؟
اونا دیشب به سراغم اومدن
پیشم بودن به واقعی بودن خودِ تو
...بعد
دیگه نبودن - ونسا -
دیوونه شدن همین شکلیه؟
تاریکترین ترسهات برات فاش شدن؟
تو دیوونه نیستی ونسا
!پس بهم بگو چطوری آرامش پیدا کنم
!دیگه حتی نمیتونم با آرامش دعا بکنم
میدونی این وضعیت چطوریه؟
نه
اما میدونم ترس از چیزهای شبرو
چطوریه
بگو که لایق آرامشم
تو این مورد کمکی ازم ساخته نیست ونسا
زندگی من اینطور نبوده
اما این رو خوب میدونم که
تو رو ترکت نمیکنم
هرکجا که بریم با هم هستیم
نمیدونم بدون تو باید چیکار میکردم
یه لطفی در حقم میکنی؟
باهام میای یه جایی؟
کجا؟
یه جا که ذرهای برام آرامشبخشه
...میتونی
بفهمی چی میگم؟
حرفام ممکنه برات غریبه به نظر بیاد
همینطور قیافهام
همهچیز براش غریبهاس
به نظر خوشحال میاد
امیدوارم عقبمونده نشده باشه
!بینقصه
آروم پیش برو یه کم بهش زمان بده
میخوام قلبش رو پر از سروده و چکامه کنم
بذار اول بهش صحبت کردن یاد بدم
بیرودروایسی، باید قدم به قدم پیش بریم
متوجه که هستی
باید دوباره زندگی کردن رو یاد بگیره
بسپارش به عهدهی من
من کمی تجربه دارم
خیلی صبر کردم
دلش شعر و سروده میخواد
باید غذا بخوره حالا برو
بعداً برگرد
بذار من بهش رسیدگی کنم
اگر پروتئوس هم مثه این بوده باشه
خیلی زود صحبت کردن رو یاد میگیره
،شاید کمی زودتر از اون چون شوکِ
جریان الکتریکی رو کم کرده بودم
به زودی فعل و انفعالات انسانی رو
یادش میاد
شاید هم کمی از خاطراتش رو یادش بیاد
بعدش؟ - نمیدونم -
پروتئوس تازه داشت خاطرات زندگی قبلیش
یادش میاومد که
تو زدی کُشتیش
لازم نیست گناهانم رو بهم یادآوری کنی
گناهان خودت رو هم یادت نره
و این؟
خلق یه گناه دیگه؟
کفارهی اولین گناهته
تمام عشق و همنشینیای که از من دریغ کردی رو
برای اون اجابت کن
اون آیندهی ما ـست خالق
محتاطانه رفتار کن
اسم من ویکتور فرانکشتاینـه
ویکتور
به گمونم یه طور کفاره دادن شخصیه
همسرم توی اینجا کار میکنه واسه همین ایدهاش به ذهنم اومد
و من؟
مگه یه کم آرامش نمیخواستی؟
سفر درازیه که آدم باید تنهایی از پسش بربیاد
اما اینجا به من کمی آرامش میده
متأسفانه باید بزنی اینجا وبا شایعـه
این چطور قرار بود کمکحالم بشه؟
خودت میفهمی
ساموئل، ممنون
در سایهی ثروت و دارایی زیاد همچین زجری هم وجود داره
تو اینجا کار میکنی؟
هروقت که بتونم
کمی هم بهشون کمک مالی میکنم
باعث میشه احساس کنم آدم بهتری هستم
زنده میمونه، اما زندگیاش به یه مو بند بود
خوشبختانه ما
تکنیکهای جراحی بازسازی زیادی رو
از سربازانی که از هند و ترانسوال برمیگردن یاد گرفتیم
با زخمهای وحشتناکی از اونجا برمیگردن
میدونم
هرچه وضعیتشون بحرانیتر باشه باید فاصلهشون از بقیه بیشتر حفظ بشه
فقط بیماران مَرد رو میپذیریم
قربان
کِی میتونه دوباره حرف بزنه؟
مطمئن نیستم که دوباره بتونه حرف بزنه
از صورتش چیز زیادی باقی نمونده
ایشالا خوب شی آقای روپر باید راجعبه خیلی چیزا با هم حرف بزنیم
!میخوام بفهمم کی اینکار رو باهات کرده
خیلی قشنگه
منظورم نوریه که به چیزها میخوره
خیلی چیزا هست که یادم نمیاد
نتیجهی سانحهایه که تو رو
به این وضعیت کِشونده
حافظهات رو ازت گرفته
حافظهام برمیگرده؟
نمیدونم
صدات اونطور که انتظار داشتم نیست
خُب، صدام شبیه توئه، مگه نه؟
اینطور با عقل جور درمیاد، مگه نه؟ این که عموزادهی هم هستیم
آره
مگه باید چطوری صحبت کنم؟ - همینطوری خوبه -
شاید سانحه اونطور که پیشبینی میکردم
روی مغزت اثر نذاشته
کارهات خیلی معمولی نیستن
بهم نگفتی
اسمم چیه؟
لیلی
اسمت لیلیـه
گُلِ عمر و تولدِ دوباره
چرا این حرف غمگینم میکنه؟
چرا یه گل باید غمگینم کنه؟
متوجه نمیشم
کلمات رو میشنوم اما برام معنی خاصی ندارن
ساکت... آروم باش
یه کم زمان میبره
اما بالأخره یاد میگیری
بهت نشون میدم زندگی یعنی چی
پسرعموی من، بهم یاد بده
مهربونیت رو شامل حالم کن
حتماً
با یکی از دوستانمون توی موزهی بریتانیا قرار دارم
.بعدش هم یه سری کار جزئی دارم دوس داری بیای؟
من یه کم اینجا میمونم
و آقای مالکوم
ممنون
توی خونه میبینمت
قبل از غروب برمیگردی؟ - آره -
یه کم سوپ میل دارید؟
خانم؟
سوپ میل دارید؟
بله خانم، دستتون درد نکنه
میشه پیشتون بشینم؟
بله خانم
نمیتونم بگم سوپ خیلی خوبیه
خوبه، خانم
اسم من ونسا آیوز ـه و باید بگید دوشیزه آیوز
دوشیزه آیوز
اسم من
جان کلیر ـه
آقای کلیر
اونا عصبیام میکنن
کیا؟
راهبهها
چرا؟
من با ایمان قوی بزرگ شدم خیلی برام سخت بود
چه دینی داری؟
شما دینی واسه پیشنهاد دارید؟ - شما میخوای؟ -
تا حالا که دینی نداشتم - پس نباید بهت هیچ دینی رو معرفی کنم -
در ضمن طرفدار واقعی هیچ دینی هم نیستم
من و قادر مطلق گذشتهی چالشبرانگیزی داشتیم
این روزها خیلی جوابم رو نمیده
وقتی جوانتر بودم انجیل رو خوندم ...اما
اما وقتی با وردزورث آشنا شدم
دیگه سخنهای قدیمی و کلیشهها
همینطور برام بیمعنیتر شدن
حتی غیرضروری دونستمشون
پس آقای وردزورث باید جواب این کارهاش رو پیش خدا بده
دوشیزه آیوز اگر این نیست پس چیه
افتخار زندگی کردن بر ترس از مرگ غلبه میکنه
No comments yet. Be the first to leave one.