প্রথম 200টি লাইন।
«دردسرهای فلایشمن» «این قسمت؛ کبد»
توبی فلایشمن نیمه شب با
صدای در زدن بیدار شد.
بابلز آروم باش!
کیه؟
منم، در رو باز کن.
چی؟ چه خبر شده؟ ساعت چنده اصلا؟
باید باهات صحبت کنم.
چی؟ نرفتی خونه اصلا؟
نه، باید باهات صحبت کنم. گوشیت خاموش بود.
شرمنده ولی آروم صحبت کن. بچهها خوابیدهان.
دیدمش.
- کی رو؟ نمیفهمم. تو... - ریچل رو دیدم.
- آره. - چی؟
واقعا؟ برگهام.
بعد از اینکه از اینجا رفتم،
رفتم مرکز شهر که...
نمیدونم، یه قدمی بزنم
بعدش یهو دیدمش، روی نیمکت پارک نشسته بود.
همم.
واقعا غافلگیر شدم...
و بعدش بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده.
درمورد ریچل، اینکه کجا بود و تموم این مدت کجاها بوده.
انگار یه روح دیده بودم.
غروب دیگه از پیشش رفتم،
گذاشتم که بخوابه،
برای فردا صبح وقتِ دکتر داشت.
:دیجیموویز در شبکههای اجتماعی @DigiMoviez
همم.
خب همین؟
«همین»؟
آره.
چند ساعت دیگه باید برم سرکار لیب.
- شرمنده ولی شنیدی چی گفتم؟ - اوهوم.
که ریچل رو دیدم و توی پارک نشسته بود و...
نه، حرفهات رو شنیدم، آره. اما همهمون میدونستیم که همین دور و بره.
خبر رسید که توی پارک چُرت میزده یا با شوهر بهترین دوستش خوابیده.
بالاخره که پیداش میشد. شهرمون کوچکه.
نه توبی، دچار حمله عصبی شده. یک بیماری روانی که در آن فرد به شدت دچار اضطراب گشته و خسته می شود و نمی تواند خودش و کارهایش را به درستی مدیریت کند
میدونم. به نظر اضطرابآور میاد.
خیلهخب. باشه، صبح باید بچهها رو ببرم اردوگاه.
تازه رئیسمم جدیده و مریضم دستگاه اکسیژنش باید پُر بشه.
ببخشید، میشه بگی داستان چیه؟
دارم میگم دچار حمله عصبی شده.
بخاطر همینم غیب شده.
بچههاش رو ترک نکرده.
معلومه که ترک کرده. خب کجاست؟
آخه اینجا که نیست. من که نمیبینمش، تو میبینی؟
- درسته، اما دچار حملۀ عصبی شده. - آره، میدونم. حرفهات رو شنیدم.
دچار حملۀ عصبی شده. نیازی نیست دیگه بگی.
به کمک نیاز داره توبی.
میتونه یکی رو واسه کمک استخدام کنه.
اون... خودتی؟
واقعا الان دارم با کی صحبت میکنم؟
دارم از مادر بچههات حرف میزنم.
بله دقیقا، دیگه زنم نیست، خب؟
دیگه هیچ ارتباطی به من نداره.
نیازی نیست دیگه بهش اهمیت بدم. مشکل من نیست دیگه.
- مشکلت نیست؟ - نه.
وای خدای من.
یادت باشه طلاق گرفتیم و طلاق هم یعنی که دیگه مجبور به معذرت خواهی نیستی.
- آره. - چی؟
لیبی من حملات عصبیش رو دیدم. نگرانش نباش، خب؟
خودش از پسش برمیاد.
با پول درآوردن از هرچیزی برمیگرده.
وقتی این قضایا رو پشت سر بذاره، میتونه یه بانک راه بندازه.
گمون نکنم حرفم رو فهمیده باشی، خب؟
بله.
زمان از دستش در رفته، منظورم چندین هفتهست. همهچیزش رو از دست داده.
چیزی رو از دست نداده. یه مشتریش رو از دست داده فقط.
و چند روز اضافی هم توی مرکز تندرستی گذرونده
وقتیکه شوهر بهترین دوستش تصمیم گرفت دیگه نکندش.
میدونی چیه اصلا؟ حق با توئه. شرمنده. واسش لازانیا درست میکنم.
وای توبی.
هی، تو باید طرفِ من باشیها، خب؟
- مثلا دوستِ منیها. - معلومه که دوستتم.
آره ولی نصف شب اومدی بیدارم کردی فقط برای اینکه بهم این حرفها رو بزنی
اونم حالا، وقتیکه دیگه یه راهی برای پشتسر گذاشتن این شرایط با بچههای ناراحت و دلشکستهام پیدا کردم.
بخاطر این بوده که دچار حملۀ عصبی شده.
- آره، گفتم دیگه تکرارش نکن. - باشه، باشه، دیگه این کلمه رو نمیگم.
خب میخوای چی بگم؟ نمیتونه زندگیش رو مدیریت کنه.
مغزش از کار افتاده. نمیتونه از بچههای خودش مراقبت کنه
چون باید اول ماسک اکسیژن کوفتیِ خودش رو بذاره تا سرپا بشه.
درواقع، درواقع اون ماسک اکسیژن
واسه هواپیماهاست، خب؟
واقعا برای استفادۀ بزرگسالان در زمان کمبود اکسیژنه.
استعاره نیست که بخوای ازش به عنوان یه روش زندگی مثال بزنی.
من خیلی... واقعا برگهام ریخته.
قرار نیست زندونیِ اشتباهاتم باشم.
اجدادمون برای همین مُردن.
حقِ اینکه بزرگسال
و کسلکننده و بدبخت بشیم.
آره، غافلگیر هم بشیم، خب؟
میخوام برم بخوابم.
برو خونه لیبی.
ترجمه و تنظیم iredprincess
میتونم بگم چه اتفاقی برای توبی افتاده بود.
میتونم بگم که فردا صبحش،
وقتی که برای ملاقاتِ کمیتههای مرتبط با
فعالیت مغزیِ کارن کوپر به بیمارستان رسیده بود
و قرار بود به دیوید کوپر برای راحتتر تصمیم گرفتن کمک بکنه،
بخاطر عصبانیتش نسبت به این مرد بیچاره پشیمون بود.
چه بر سر توبی اومده بود که انقدر سنگدل شده بود
و حاضر شد با تندی با مردی که عملا همسرش رو از دست داده بود، رفتار کنه؟
توی ذهنش فقط به این فکر میکرد که هیچوقت این مدلی نبوده.
اما خب باید این رو هم در نظر میگرفت که شاید چنین آدمی بوده.
شاید مثل خودِ ویلسون،
آنچه که هستیم همیشه و در همه حال در درون ما، خفته.
چیزی که میتونم بگم اینه که توبی همیشه تهاجمی و عصبی بوده
و همیشه آمادۀ این بود که بخاطر مشکلاتش دیگران رو سرزنش کنه.
و همچنین آدمی بود که
حتی شکستهای حتمی رو در قلبش نگه میداشت،
و هرگز اجازه نداد حقیقتِ بنیادین و ثابتِ شغلش،
که همون مرگ بود،
براش عادی بشه.
به جرئت میتونم بگم که در تاریکترین زمانش،
توبی یکم خیالش راحت بود
که میتونست شغلش رو به همین شکل ادامه بده.
که اساسا درک نمیکرد
چرا باید کاری که دوست داری رو ادامه ندی
برای اینکه پیشرفت کنی
زمانیکه پیشرفت کردن در کاری که بهش علاقمند هستی، تعریف نمیشد.
میتونم بگم که توبی سعی داشت از قولهایی که به بچههاش داده
سربلند بیرون بیاد.
و خب، ظاهر دنیا بسته به طرزِ نگاهِ شما
فرق میکنه.
ابر الکترونی متغیره،
- اما هسته همیشه ثابته. - درسته.
که به این معناست جایگاهش همیشه ثابته.
چیزهایی که اطرافش هستن به دورش میچرخن.
حالا آقا لطفا به داخل این «استریوسكوپ» نگاه کنید. وسیلهای شامل دو عدسی چشمی كه دو تصویر تقریباً مشابه را باهم ادغام و به صورت سه بعدی یا برجسته نشان میدهد
باشه.
دو تا هستی وجود داره.
ابرهای الکترونی رو میبینید که دور هسته جمع شدن،
که یه راه حلی برای «معادله شرودینگر»ـه. (معادلهای برای توصیف چگونگی تغییر حالت کوانتومی یک سامانه فیزیکی با زمان)
داخل این جعبهان.
و مکانهای فیزیکی هر الکترون جداست،
که فقط با اندازهگیری مستقیمشون از طریق باز کردن این جعبه
قابل تعیینه.
و هردوشون درستان.
و این چیزیِ که میخوام درمورد «اصل برهمنهی» بگم.
خیلی خوبه.
خیلی خوبه.
به نظرت میبَرم؟
نمیتونم تصور کنم کسی فکر بهتری داشته باشه،
یا پسر سختکوش و باهوشتری باشه.
فوقالعادهست.
هوف. خدایا.
میتونم بهتون بگم که پردهها رو درست نکرده بود.
و علیرغم اینکه سه دفعهای به سرایدار زنگ زده بود،
کولرشون همچنان خراب بود.
بابا دیرمون میشهها.
چی؟ واسه چی؟ ای وای، سالی بیا.
سالی بجنب، باید بریم.
بجنب، بجنب، بجنب.
شرمنده دیر کردم.
کلاس چند دقیقهای طول کشید.
نه، مشکلی نیست. متشکرم.
با درس «هفطارا» چطور پیش میری هانا؟
کنتور تیمبرمن میگه که خیلی خوب پیش رفتی.
اوه بله، هر روز مطالعه میکنه.
- واقعا؟ - اوهوم.
همۀ بچهها اینطوری نیستن.
حالا میتونیم یکم به بحث منطق بپردازیم.
میدونم که میخوای خونوادهات بهت افتخار کنن،
با شروع آرک... علیا گرفته تا تورات و این چیزها.
- و میدونم که برنامۀ سخنرانی دارید. - آها.
و گمونم ریچل هم همینطور.
- هنوز مشخص نیست. - باشه.
هانا درک میکنی که داری درگیر سنتی میشی
که قدمتِ هزاران ساله داره.
داری این مسئولیت رو بخاطر
خونواده و جامعهات و تموم احکام
کتاب «تورات» میپذیری.
و داری میپذیری
که دیگه نوبتِ توئه تا تلاش کنی و دنیا رو به جای بهتری تبدیل کنی.
الان دنیا از هم پاشیده،
و ما به تموم دخترهای باهوش نیاز داریم تا برای بهتر کردنش بهمون کمک کنن.
درسته. باشه.
و قراره این مشعل رو برای تموم
اعضای خونوادۀ فلایشمن و همۀ یهودیها حمل کنی.
درسته.
خب پس گمونم دیگه آمادهایم.
گمونم نباید این کار رو انجام بدم.
هوم؟
هانا؟
به نظرم بهتره به این کار ورود نکنم.
هانا.
- من فقط... - خب، بذار چند دقیقهای صحبت کنیم.
- آره. - من نمیخوام انجامش بدم.
جشن تکلیفه. میشه بریم؟
هانا... مطالعه کرده.
کلی مطالعه کرده. شرمنده. نمیدونم چرا اینطوری شده. هانا؟
من میخوام برم.
ممنون خاخام. و شرمنده که نشد.
من خیلی... واقعا غافلگیر شدم.
میدونم خونوادهتون درگیر مشکلات زیادیه.
بله، اجازه بدید برم باهاش صحبت کنم. مشکلی...
- بله. - خیلهخب، متاسفم. شرمنده.
- بریم سالی. - راحت باشید.
No comments yet. Be the first to leave one.