প্রথম 200টি লাইন।
«سندمن»
«فصل اول» «قسمت چهارم: امیدی در جهنم»
نامهای زیادی داره
،«آورنوس»، «تارتاروس»، «هادس»
«منطقۀ شیطانی که بهش میگید «جهنم
پس جهنم وجود داره؟
بله. برای بعضیها
یعنی اگر بهش باور نداشته باشی وجود نداره؟
وقتی یه مرد بودی بهش باور داشتی؟
آره
فقط انتظار نداشتم جهنم سرد باشه
خب، از کدوم مسیر باید بریم؟
پیشنهاد میکنم جهنمیان رو دنبال کنیم
مجبورت میکنن خودت آتیش خودت رو به جهانم بیاری؟
حالت خوبه؟
به گمونم
بذار کمکت کنم - ممنون -
خیلی متأسفم
همش تقصیر منـه
...من
دمپاییهام رو یه جایی گُم کردم
بفرما
خیلی لطف داری
گمونم لباسم اصلاً مناسب اینجا نیست
گوش کن، اگه دست من بود هیچوقت پیژامه مو در نمیاوردم
...همین نزدیکی زندگی میکنی؟ یا
...نه، من
راستش اصلاً نمیدونم کجام
میتونم که... میخوای برسونمت جایی؟
خوشحال میشم برسونمت
نمیخوام تو زحمت بیفتی
اصلاً زحمتی نیست، واقعاً میگم
خونهت کجاست؟
میدونی «میهیو» کجاست؟
سر راهمـه. توی «کامبرلند» زندگی میکنم اسمم «رزماری»ـه
سلام «رزماری»، من «جان»ـم
«از آشنایی باهات خوشوقتم «جان
بیا، با «سوزی» آشنات میکنم
سوزی» کیه؟» - سگ نژاد «روتوایلر»ـم -
با اونها یواشکی وارد نمیشیم؟
یه پادشاه نباید بدون دعوت وارد قلمرویِ یه پادشاه دیگه بشه
قوانین و تشریفاتی وجود داره که باید ازشون پیروی بشه
یکی پشت دَره
پشت دروازۀ جهنمیان
دزد، قاتل یا فاحشهست؟
یکی پشت دَره
و برای یکی دیگه هم جا هست
تا پایانِ خلقت
«درود بر شما، «اسکواتربلوت
میخوام با فرمانروایِ شما یه ملاقات رسمی داشته باشم
و شما کی هستین؟
من «پادشاهِ رؤیاها» هستم
فرمانروایِ قلمروهایِ کابوس
باشه، دلقک من
پس، تاجت کجاست؟
مراقب صحبت کردنت باش، اهریمن
فرمانروایِ جهنم» با کسی که به یک مهمان» اهانت کنه مهربان نخواهد بود
و من توی این قلمرو یک مهمان هستم همینطور که در قلمرویِ خودم یک پادشاه هستم
پس یاقوتت کجاست؟
ازش استفاده کنم تا رؤیاهات رو تسخیر کنم؟
و حتی در ساعات بیداریت هم به سراغت بیام؟
یا دروازۀ جهنم رو باز میکنی و میذاری رد بشیم؟
حالا ما رو به قصر ببر
یکی پشت دَره
یکی پشت دَره
یکی پشت دَره
پس توی «میهیو» زندگی میکنی؟
دیگه نه
وسائلم... اونجاست
پس قبلاً توی «میهیو» زندگی میکردی؟
...آه
آره. چندین سال قبل
شغل مادرم ما رو مُجاب میکرد مدام نقل مکان کنیم
شغلش چیه؟
راستش جدیداً فوت کرده
...«اوه، «جان
،همین تازگی اتفاق افتاد ...برای همین هنوز یکم
البته
«شرمنده، «جان
متأسفانه آدم خیلی خوبی نبود
حرف خیلی بدیـه، مگه نه؟ حتی اگه حقیقت داشته باشه
نه. منم مادرم همینجوریـه
واقعاً؟ کارِش چیـه؟
کل روز اخبار میبینه
کارش همینـه
شغل مادر تو وقتی زنده بود چی بود؟
،وقتی که زنده بود
مادرم یه دزد خیلی موفق بود
واقعاً؟ - بله، متأسفانه -
چی میدُزدید؟
پرسیدنش بیادبیـه؟ ببخشید
نه، اصلاً
همهچیز میدُزدید
آثار هنری میدُزدید. جواهرات میدُزدید هویت بقیه رو میدُزدید
واسه همین باید مُدام نقل مکان میکردیم
و واسه همین راجعبه همهچیز دروغ میگفت
حتی به من
خب، شاید سعی داشته ازت محافظت کنه
مثل یه زنی صحبت میکنی که خودش بچه داره
«دوتا دختر دارم. «سامانتا» و «سارا
هوم
رزماری»، میتونم یه چیزی بپرسم؟»
البته
تو دروغ میگی؟
به «سامانتا» و «سارا»؟
پدرشون دروغگویِ خانواده بود
ده سال با هم ازدواج کرده بودیم
تا اینکه فهمیدم یه زن و بچۀ دیگه توی یه شهر دیگه داره
خدای من - آره -
فکر میکنم دروغ گفتن بدترین کاریـه که میتونی در حق یه نفر انجام بدی
من خودم مدرک زندۀ این حرفـم
مطمئنم مادرت عاشقت بوده و بهت افتخار میکرده
در آخر منو بخشید
برای چی؟ - دزدی کردن ازش -
چی دُزدیدی؟ - یه یاقوت -
مثل بقیۀ یاقوتها نیست. مثلش رو ندیدی
البته که منو به خاطرش دستگیر کردن و انداختن زندان
برای دزدیدن یه یاقوت؟ - و آتیشسوزیِ عمدی -
و قتل
هرجومرج عمومی. در کنار بقیۀ چیزها
...ببین، مشکل داشتن این یاقوت
اینه که همیشه همه سعی داشتن اون رو ازم بگیرن
پس کاری که مجبور بودم رو کردم
آدم کُشتی؟
آدمهای خوبی نبودن
مثل تو و «سوزی» نبودن
مگه نه، «سوزی»؟
مگه نه، دختر خوب؟
اصلاً میدونی ما کجاییم؟
منظرۀ جهنم طبق خواستۀ «مورنینگاستار» هست
مورنینگاستار» (ستارۀ صبحگاهی)؟»
باید شب رو توی یه مکانِ به معنای واقعی کلمه متروکه بگذرونیم
«لوسیفر مورنینگاستار»
همون شیطان معروف؟
حاکم جهنم فقط یک شیطان نیست
پس، شما دوتا همدیگه رو میشناسین؟
خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم
وقتی اولین بار همدیگه رو دیدیم لوسیفر» فرشته «سمائیل» بود»
یادم رفت که شیطان قبلاً یه فرشته بوده
نه هر فرشتهای
زیباترین، داناترین و قویترین فرشته
جدا از «خالق»، «لوسیفر» احتمالاً قدرتمندترین موجود هستی هست
از تو هم قدرتمندتر؟
خیلی قدرتمندتر. مخصوصاً الآن
چرا الآن؟
دفعۀ قبل که دیدمش فقط یک مهمان بودم
یه نماینده از قلمرویِ خودم
،اینبار، خودم رو دعوت کردم
و نماد پادشاهیم رو هم ندارم
تو هنوز «رؤیا از خاندان جاودان» هستی، درسته؟
هنوز شنت رو داری
مشکل چیه؟
اسکواتربلوت» رفته»
خیلیخب، هول نکن
الآن پرواز میکنم ببینم کجاییم
نه، نه. همچین کاری نمیکنم
از این طرف
این راه به نظرت شبیه مسیر قصر هست؟
یه اهریمن برای هرکاری که میکنه صدها انگیزه داره
همهشون بدخواهانه هستن
اهریمن
این راه درست نیست
کایکول»؟»
لرد رؤیا»؟»
خودتی
«درود بر تو، «نادا
«کایکول»
چقدر برای این روز دعا کردم
میدونستم میای
تو رو اینجوری میبینم عذاب میکشم
پس من رو آزاد کن لرد
فقط بخششت میتونه من رو آزاد کنه
دیگه من رو دوست نداری؟
«ده هزار سال گذشته «نادا
آره. هنوز دوستت دارم
ولی هنوز نبخشیدمت
«بیا، «متیو
کایکول»، من امیدم رو از دست نمیدم»
هیچوقت امیدم رو از دست نمیدم
آره. اعتراف میکنم که در گذشته ...کارهایی کردم که
از لحاظ اخلاقی... مبهم هستن
...اما در عوض در مورد ذات انسان
و رازِ درک و دلسوزی واقعی رو یاد گرفتم
میخوای بدونی چیه؟
بله
،قراره یکم عجیب بهنظر برسه
...ولی راز دلسوزی برای مردم اینه که
بدونی اونا اساساً خودخواه هستن
و اینو بدون هیچ قضاوتی میگم
انسانها همینجوری به وجود میان همینجوری خلق شدن
،اما اگه از اول اینو میدونستی
...اگه بفهمی که ما بر اساسِ
،خودخواهی ذاتی و بیولوژیکی عمل میکنیم
بعدش زندگی خیلی بیشتر معنا پیدا میکنه
حالت خوبه؟
شرمنده. تلفن افتاد
داشتی میگفتی
،آره... داشتم میگفتم
...اینکه بدونی مردم خودخواهن
باعث میشه دیگه اعمال و دروغهاشون رو به خودت نگیری
No comments yet. Be the first to leave one.