প্রথম 200টি লাইন।
آنچه در هارتلند گذشت
جورجی موقع نمایشش یه حادثه براش پیش اومد
و الان تو بیمارستانه. مسئولیت با توئه
دلم براش میسوزه
از چند طرف تحت فشاره
دو جنبه داره؛ وحشی و اهلی
خب، تو هم داری بین وحشی و اهلی بودن میجنگی
فقط میدونم بین دو تا دنیا گیر افتادن چه حسی داره
شاید اونم میخواد برقصه
فکر کنم برای این کار داره زیادی تند میره
آروم باش، کاپر. آروم. آروم
آروم، چیزی نیست. آفرین پسر خوب
مامان، مامان، میتونم پیش تو بخوابم؟
آره حتماً عزیزم. بیا اینجا
چیزی نیست
چیزی برای ترسیدن نیست، باشه؟
چیزی نیست
چیزی نیست
خب، لو نگران همهی غذاهای توی فریزره
اوه، به لو بگو دارم تا جایی که میتونم سریع کار میکنم
پدربزرگ، این دیگه خیلی قدیمیه
مطمئنی اصلاً کار میکنه؟
اوه، این تا حالا خیلی به دادمون رسیده
توی این سالها، موقع کلی قطعی برق کارمون رو راه انداخته
همین الان راهش میاندازم، حالا ببین
باشه، پس من میرم حصارها رو چک کنم
ببینم توی طوفان دووم آوردن یا نه
آفرین دختر خوب
بیا دیگه عزیزم
ای لعنتی
اسپارتان، هی، نه، نه، نه
باید همین مسیر حصار رو ادامه بدیم
هی، هی، هی، نه
چی شده رفیق؟
داری چیکار میکنی؟
باشه، از راهی که تو میگی میریم
ای رویاپرداز
ای رویاپرداز
اوه
خب، یه کم ور رفتن میخواست، ولی دیگه راه افتاده
خوبی؟
کاپره
آره، انگار صاعقه خورده به اون درخت
نعلها هم متأسفانه رسانای جریان بودن
کاپر بیچاره
اولین اسبی نیست که از دست دادیم
ولی هیچوقت عادی نمیشه، مگه نه؟
میدونی، وقتی قبلتر اومده بودم اینجا
یه گله، یه گلهی کامل از اسبها بالای سرش جمع شده بودن
حالا دیگه فقط هارلی مونده
رفقای خوبی برای هم بودن، نه؟
کاپِر خیلی وقت بود که اینجا بود
باورم... باورم نمیشه که دیگه پیشمون نیست
اون زندگی خوبی داشت، ایمی
مهم اینه که این موضوع رو یادت بمونه
فکر کنم باید به مالوری خبر بدیم
اون قبلاً اون اسب رو بیشتر از هر چیزی دوست داشت
وقتی برگشتیم مزرعه، بهش زنگ میزنم
داشتم فکر میکردم، میدونی
شاید بتونیم یه مراسم یادبود کوچیک یا یه همچین چیزی براش بگیریم
فکر میکنم ایده فوقالعادهایه
خیلی خوب شد که دیشب قبل از طوفان با هواپیما برگشتیم
آره، هرچند بدم نمیاومد
اگه چند روز بیشتر توی فلوریدا گیر میافتادیم
خیلی خوبه که کل خانواده دور هم جمع شدن
واقعاً همینطور بود
جورجی هم حالش خوب به نظر میرسید، مگه نه؟
آره، عالی به نظر میرسید؛ دوباره شده بود همون آدم سابق
هنوزم نمیتونم با این واقعیت کنار بیام
که نزدیک بود فلج بشه یا حتی بدتر
ولی نبود، مگه نه؟
شنیدی دکتر چی گفت
اگه فقط دو سانت اینورتر زمین میخورد
گوش کن، بیا اصلاً بهش فکر نکنیم. - میدونم
باشه؟ دخترمون حالش خوبه
شاده و سالمه
آره
و فقط همین مهمه، مگه نه؟
میدونم. ممنون
سلام بابابزرگ
سلام
راستش، یه چیزی هست که باید دربارهش حرف بزنیم
بفرما
لیندی میخواست تو رو ببینه
سلام. شنیدی جریانِ "کاپر" چی شد؟
فکر کنم "هارلی" خیلی ناراحته
شاید بتونی سعی کنی این سیب رو بهش بدی
شاید حالشو بهتر کنه
بیا بگیر، هارلی
همهش همونجا کنارِ اون دروازه ایستاده
منتظره تا کاپر برگرده
طفلکی
یادت میاد اولین بار که مامان کاپر رو آورد خونه؟
یادمه خیلی لاغر بود
جوری که تمام دندههای بدنش معلوم بود
و یادمه که فکر نمیکردیم دووم بیاره
ولی مامان کوتاه نیومد
فقط حس میکنم هر بار اسبی رو که مامان نجات داده بود از دست میدیم
یه تیکهی دیگه از وجودِ مامان رو هم از دست میدیم
میدونم. بیا اینجا
هارلی سیب رو نمیخواد
اشکالی نداره عزیزم، بعداً دوباره امتحان میکنیم
کیتی
سلام عزیزم، فقط اومدم لباسهای کثیفت رو بردارم
و حالا دیگه میرم بخوابم
- شب بخیر. - شب بخیر
پیتر
پیتر
بیداری؟
آره، الان دیگه بیدارم
باید یه چیزی بهت بگم
اما میشه بذاریش واسه فردا، خواهشاً؟
اِ، باشه، خب لابد میشه
ممنون
پیتر، باید بهت بگم تو اتاقِ کیتی چی دیدم
وگرنه واقعاً از استرس میترکم
چرا؟ مگه چی شده؟ چی شده؟
خب، کاملاً اتفاقی
خیلی ناخواسته چند خط از دفتر خاطراتِ کیتی رو خوندم
چی؟ لو
میدونم
آخه چرا این کار رو کردی؟
همینجوری شد، خب؟ اونجا بود، یه نگاه انداختم
ولی الان دیگه میدونم که کیتی از یه پسرِ بزرگتر خوشش اومده
'
خب، اول از همه، باورم نمیشه
که اینطوری سرک کشیدی توی حریم خصوصی دخترمون
دوم اینکه، این پسره کیه؟ چند سالشه؟
چی... چه خبر شده؟
من فقط همون یه جمله رو خوندم. نمیدونم
چی؟
عالی شد، حالا دیگه اصلاً خوابم نمیبره
عالی شد
خیلی خب، خیلی خب، اومدم
جک
مالوری
اوه، خیلی از دیدنت خوشحالم
اوه
باورم نمیشه کاپر دیگه بینمون نیست
میدونم. خبر غمانگیزی بود
جیک
هی، جک
تمام شب رو رانندگی کردم. مراسم رو از دست دادیم؟
نه، نه. کلی وقت دارین
بفرمایید تو، بفرمایید تو
شما دوتا حتماً حسابی خستهاید
اوه، آره واقعاً
کیتی، چقدر بلند شدی! و لیندی، تو هم چقدر بزرگ شدی
اصلاً نشناختمتون
دارم میرم کلاس اول
کلاس اول؟ مگه میشه؟
هی کیتی، میشه کمکش کنی لباساش رو بپوشه؟
آره، حتماً. برو لباسات رو بپوش
یالا، پاشو
خب، از خودتون بگین
این مدت چه خبرا بود؟ چیکارا میکردین؟
با ماشین کاروان سفر میکردیم
تا اینکه بالاخره از نفس افتاد
و بعدش، سر از کلرادو درآوردیم، حوالیِ والدن
جای واقعاً قشنگیه
واو
جیک هم یه شغل عالی به عنوان سرکارگر مزرعه داره
منم دارم کلاسهای آنلاین تجارت رو میگذرونم
و پارهوقت توی یه رستوران کار میکنم
اوه، تازه یه تیکه زمین هم خریدیم
که برای مستقر شدن توش کلی ذوق داریم
مگه نه جیک؟ - آره
خب، معلومه که اوضاعتون حسابی روبراهه
آره. - رسیدیم
خب، تعمیر ژنراتور چطور پیش رفت؟
اوم، زیاد تعریفی نداشت
فقط باید برم شهر چندتا قطعه بگیرم، همین
آره، یا اینکه میدونی، میتونی یه جدیدشو بخری
مگه جک رو نمیشناسی؟ عمراً همچین اتفاقی بیفته
«چیزی رو که فقط چون قدیمیه، دور نمیاندازن.»
میبینی؟ ملوری منو درک میکنه
آره، باشه، ولی اگه تا قبلِ شام
فکری به حال ژنراتور نکنی، مجبورم
یه راهی برای کباب کردنِ گوشت پیدا کنم
اوه اوه
خیلی خوشحالم که اینجام
آخرین باری که اینجا بودیم
واسه مراسمِ ختم «تای» بود
قول میدم دفعه بعدی که میایم
به یه مناسبت شادتر باشه
چطوره شما دوتا رو ببرم تو اتاقِ بالای اصطبل که مستقر بشید؟
بابا و زنش رفتن مسافرت، پس اونجا کاملاً در اختیارتونه
تیم ازدواج کرده؟
چرا ما تو عروسیش نبودیم؟
قصهاش درازه
تو راه برات تعریف میکنم
بیاین دیگه
باشه
اوه، آره، ببخشید اینجا یکم ریختوپاشه
راستش... اینا رو همین دیروز آوردن
اینا چی هستن؟
جسیکا عکاسه
تازگیها یه نمایشگاه بزرگ تو نیویورک داشت
فکر کنم اونایی رو که فروش نرفته، پس فرستادن
عجب
No comments yet. Be the first to leave one.