প্রথম 200টি লাইন।
آنچه گذشت...
نمیتونم کسی رو ببینم
اما اونا میتونن ما رو ببینن
الآن چیکار کنیم، بیورن آهنین؟
دو روز پیش مورد حمله قرار گرفتیم
همهمون باید آمادهی حملهی دیگری بشیم
تو زندانی من هستی و تحت مرحمت منی
دارم به این فکر میکنم که بکشمت یا نه
هویتسرک مریض و دائمالخمره
برادرم هویتسرک قراره یه سفر تجاری...
در امتداد جادهی ابریشم رو رهبری کنه
هویتسرک کجاست؟
ثورا رو میبینم که زنده زنده میسوزه
و هر کس دیگهای. آیوار رو میبینم
باید تکلیف برادرم رو مشخص کنیم
اون یه تهدید واقعی برای امپراطوریه
برادر!
مترجمین : نیـــما نعـــیمی و امیــرعلـــی Dark Assassin & illusion
.شاهزاده ایگور..
ایگور؟
ما با هم مشکلی نداریم...
هان؟
خیلی خوشحالم، دوست من
میتونیم حرف بزنیم
آره، میتونیم حرف بزنیم
حالا میتونیم در مورد مسائل مهمی بحث کنیم
چیزهای مهم
مثلاْ چی؟
مثلا خدایان چه شکلین؟
تنها یه خدا وجود داره و اون شبیه اولگه
اوهم اوهم
تو میدونی کی هستی؟ هان؟
متوجه نمیشم
هر چیزی که اینجاست
همهش متعلق به توئه
هر چی که تو این اتاقه؟
نه، ایگور
هر چی در تمام این شهره، در کیفه
و همچنین نوگورود
و هر چیزی که در تمام روسیهست
زمین و آسمان
روستاها، شهر، مردم
همهش متعلق به توئه
خنده داره
میدونم که همهش متعلق به اولگه
خوشحالم که میتونیم صحبت کنیم
چون الآن میتونم مسائل رو بهت توضیح بدم
میتونم بهت توضیح بدم که چطور بهت خیانت شده
هیچ چیزی متعلق به اولگ نیست
اولگ خدا نیست
اولگ هیچی نیست، اما تو
تو همه چیزی
و هر چیزی که اینجاست به تو تعلق داره
اینو به خاطر داشته باش
از این طرف!
باید پانسمانش رو عوض کنم
کمکم کن
ببرش! ببرش! ببرش!
محاصره شدیم
بیایید وظیفهمون رو به نحو احسن انجام بدیم
دلم نمیخواد والهالا رو از دست بدم
بیورن!
ما توی اردوگاه پیداش کردیم
میگه باید باهات صحبت کنه
موضوع چیه؟
به اندازه کافی بهمون خیانت نکردی؟
من یه پیغام از شاه اولاف دارم
اگه قبول کنید باهاش ملاقات کنید بهتون حمله نمیکنه
همچنین گفت اگه من رو بکشی،
تمام قضیه منتفیه
به شاه اولاف بگو که موافقم
اما یه شرط دارم
باید با چشمان خودم ببینم...
که شاه هارالد هنوز زندهست
والهالا میتونه منتظر بمونه
همونطور که همهتون میدونید، گروهی از راهزنان هستن...
که دارن به روستاهای این اطراف حمله میکنن
ممکنه به ما هم حمله کنن و ما باید آماده باشیم
بعضیهاتون زنان جنگجویی بودید
امکان نداره مبارزه یادتون رفته باشه
احتمالا قبلا در برابر دیوارهای پاریس با هم جنگیدیم
- اگه هنوز یادتون باشه - البته، لاگرتا
حتما هنوز باید سپرها...
و اسلحههاتون رو یه جا مخفی کرده باشید
حالا همگی باید دوباره بجنگیم
زنان بیشتر از مردان هستن
پسرها، شما میتونید دیدهبان باشید
میتونید بهمون بگید راهزنها چه زمانی میان
و شما دخترها، میتونید مراقب حیوونها باشید. باشه؟
بله، لاگرثا
شما مردها اونقدرها هم پیر نیستید
هنوزم میتونید مفید باشید مگر نه؟
بله، میتونیم
ازتون میخوام برای انبارهامون حفاظهای بهتری بسازید
به انبارهامون به چشم طلا نگاه کنید
بدون اونها نمیتونیم زندگی کنیم پس باید با تمام جونمون ازشون محافظت کنیم
بله چشم
همچنین، میخوام همه به جنگل برن...
و چوبهای مناسب برای ساخت کمان و تیر رو قطع کنن
اما باید تمام اینکارها رو سریع انجام بدید
زمان زیادی وجود نداره
لاگرثا، مهم نیست ما چیکار کنیم
نمیتونیم راهزنها رو شکست بدیم خودتم میدونی
همهمون میمیریم
آره، همهمون خواهیم مُرد
اما نه ضرورا وقتی که راهزنها حمله کنن
آره، گره همونجاست
پسره رو بیارید!
آه، بیورن آیرونساید
لطفا، بیا و بشین
از خودت پذیرایی کن
ما سه نفر دوباره به طرز عجیبی دور هم جمع شدیم
سرنوشت از راههای اسرارآمیزی عمل میکنه
الهههای سرنوشت اونو درست میکنن و ما بهش ایمان میاریم
سلامتی!
دیشب یه خوابی دیدم
و در اون خواب، با شاه هارالد فاینهیر...
و بیورن آهنین در...
یک اتاق نشسته بودم
میدونی، شاید همه چیز رویاست
و همهمون روحیم و یه روز تو هوا آب میشیم
داخل هوای رقیق
اگه یه مقدار هم شده...
به دنیای واقعی اهمیت بدی
پس چرا این امپراطوری رو ...به سادگی رها نمیکنی
و با جنگجوهات به خونهت نمیری؟
باور کن، کاری وجود نداره ...که با انجام دادنش
تو رو به حاکم محبوبتری در اینجا تبدیل کنه
هیچی!
اوهم
اگه هیچ چیز واقعی نباشه..
باید هنوز جوری رفتار کنیم که انگار هست
اما معمای واقعی الآن اینه که...
هر دوی شما زندانی من هستید
درسته، بیورن آهنین تو هنوزم یه ارتش داری
اما ارتشت به گمونم دیگه به اندازهی کافی قوی نیست...
تا شکستم بده
اگه ارتشهامون دوباره بجنگن...
هر نتیجهای هم رخ بده...
تو به صورت جدی تضعیف خواهی شد
که در این صورت، نگه داشتن ...چنین امپراطوری بزرگی
مثل نگه داشتن قلمروی قدیمیت...
برات سخت خواهد شد
در هر صورت، پیروز نخواهی شد
من هم روی این موضوع...
و حل سایر اختلافاتمون تامل خواهم کرد
از این طرز فکر قدیمی دارم خسته میشم
در این حین...
شاه هارالد، متأسفانه شما باید به زندانتون برگردید
و شما به اردوگاهتون...
که در محاصره باقی خواهید موند
اما ترتیبی میدم براتون غذا بیارن
راهزنها به زودی حمله میکنن؟
ممکنه اصلا حمله نکنن
اما در هر صورت، ما نباید در هراس باشیم
به دو دلیل نباید در هراس باشید
اولا، چون ما مراقب شما خواهیم بود
و دوما، چون شما وایکینگ هستید
و پسران و دختران جنگجوهای بزرگی هستید
من نمیترسم! اگه حمله کنن...
میخوام کاری کنم که باعث افتخار مادر و پدرم بشم
من بهت افتخار میکنم
و به تو
و بعدی
روی کشتی دوم
هویتسرک!
هویتسرک! پاشو!
بلند شو! لطفا!
برو بیرون!
برو بیرون! تکون بخور!
سلام، هویتسرک
میخواستم ببینمت و برات یه سری اخبار دارم
اخبار؟ چه اخباری؟
اخبار خوب
میخوام یه سری مسئولیت بهت بدم
فکر نمیکنم خانوادهمون تونسته باشه استعداد واقعی تو رو تشخیص بده
واقعا؟
آره، خودتم خوب میدونی
خب...
میخوام یه هیئت تجاری رو به سمت شرق رهبری کنی
تو در امتداد جادهی ابریشم باستانی سفر خواهی کرد
و در تمام مسیر معامله میکنی ارتباط برقرار میکنی
امیدوارم با این موضوع موافق باشیِ، هویتسرک
دارم سعی میکنم بهت کمک کنم
میدونم. میدونم
بهتر میشم
بهتر میشم
ناامیدت نمیکنم
باور کن
ممنون
ممنون، برادر
حالا وقتشه، شتیل
وقتش؟
وقتشه که بهم بگی در ایسلند...
چه اتفاقی بین فلوکی و مهاجران افتاد؟
میخوام تمام داستان رو بشنوم
حقیقت رو
اکثرش رو الآن میدونی
اولش سختیها و مشقتهای زیادی رو تحمل کردیم
غذایی نبود. اولین محصولمون ناموفق بود
No comments yet. Be the first to leave one.