প্রথম 200টি লাইন।
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
این زن خواهر شماست؟
ـ کار کیه؟ ـ کار کیه؟
مطمئنم خودتون میدونید
قرار بود سی دقیقه پیش اینجا باشه
ـ میدونم. میدونم، انریکو. میدونم ـ سی دقیقه پیش، لیدیا
داریم خیلی بد جلوه میکنیم
میدونم
تلفن داره؟ مگه تلفن نداره…
وکیل پوئت، میتونید توضیح بدید چرا شاهدتون هنوز نرسیده؟
جناب قاضی، واقعاً شرمندهام
ـ نزدیک یک ساعته منتظریم ـ آقای وکیل، ببخشید
جناب قاضی، دادستانی پادشاه همین الان خبر داد
که دکتر موناری یک ساعت پیش به اتهام قتل بازداشت شده
جناب قاضی، این مضحکهست
دکتر موناری شاهد کلیدی این محاکمهست
اینکه درست امروز بازداشت شده…
دستکم باید گفت تصادف مشکوکیه
یکی دیگه از نظریههای توطئهتون، آقای وکیل؟
نه. توطئه نیست. فقط… فقط…
دو هفته تعویق بخواه
از دادگاه درخواست میکنم جلسه را دو هفته به تعویق بیندازد
مشورت بسیار خوبی بود، خانم پوئت
من با درخواست تعویق مخالفتی ندارم
تنها هدف ما این است که هیئت منصفه بتواند
به حکمی روشن و مستدل برسد
دادگاه تصمیم گرفته جلسه را هفت روز به تعویق بیندازد
رسیدگی دوشنبهی آینده ساعت نه صبح از سر گرفته میشود
ـ لیدیا، فقط هفت روزه… ـ نصفش بهتر از هیچیه
صبر کن…
من تولیو رو میشناسم. هیچوقت قتل نمیکنه
ـ حتماً سوءتفاهمه ـ هیچوقت تبرئهم نمیکنن
ـ اعدامم میکنن ـ گراتزیا… تسلیم نشو. حلش میکنیم
اون چیزها رو بذارید همونجایی که بود. همین الان بذارید سر جاش!
باید… باید ببینمش!
باید… باید… لطفاً باید بدونم کجا بردیدش!
به من نگاه کن!
خواهش میکنم!
وسایلش رو سر جاش بذارید. همونجایی که بودن!
نباید بهشون دست بزنید
ـ باید با شوهرم حرف بزنم! ـ خانم موناری
آرام باشید، خانم
دو ساعته گذشته و نمیگن کجا بردنش
میتونیم یک لحظه باهاتون حرف بزنیم؟ من رو یادتونه؟ لیدیا پوئت هستم
دیدیدش؟ حالش چطوره؟
دادستان هنوز اجازهی ملاقات نداده
ـ با ژاندارمها حرف زدید؟ ـ بله
میگن تولیو خواهرش، الویزا، رو کشته
امکان نداره
اون هرگز همچین کاری نمیکنه
بعد از جلسهی دیروز رفت سر کارش در بیمارستان
آخر شب، حدود یازده، برگشت
خسته بود، ولی عادی
رابطهی برادر و خواهر با هم چطور بود؟
با همهی مشکلات، خوب بود
اوه
تولیو مردی مهربون و آرامه. خواهرش همیشه از این ویژگی سوءاستفاده میکرد
از اون زنهاست که به هیچکس جز خودش اهمیت نمیده
منظورتون چیه؟
این خواهر و برادر سالها با هم دعوای حقوقی داشتن
الویزا برای ارث و میراث یک وکیل حقوقی گرفته بود
ببخشید، میشه یک لحظه بگیریدش؟
ـ اوه… ـ بیچاره سخت راه میره
و موفق شد چند ملک اطراف جنوا رو از برادرش بگیره
و چند هزار لیره هم
حتماً برای موناری خیلی سخت بوده، ولی ارتباطش رو باهاش قطع نکرد
نه، برعکس،
مرتب به دیدنش در خانهای میرفت که تنها زندگی میکرد
شب قتل،
یکی از همسایهها دید که با عجله از پلهها پایین میاومد
حتی بهش سلام کرد، ولی…
اصلاً برنگشت نگاهش کنه
اگه برنگشته نگاه کنه، چطور شناختنش؟
حداقل اجازه میدید جسد خانم موناری رو بررسی کنیم؟
ـ منظرهی خوشایندی نیست ـ مطمئنم
موناری خشم فروخوردهاش رو با چکش خالی کرده
آقای وکیل، میدونم موناری شاهد مهمی برای شماست،
ولی متأسفانه برای جامعه خطرناکه
مجبور بودیم فوراً بازداشتش کنیم
ولی میتونیم روایت خودش از ماجرا رو هم بشنویم،
اگه اجازه بدید این کار رو بکنیم
همهچیز به وقتش
قاضی تحقیق خواسته شخصاً ازش بازجویی کنه
بعدش شما هم میتونید ببینیدش
بله، ولی دادگاه جنایی فقط هفت روز به ما مهلت داده
آقای وکیل، خداوند در هفت روز کل جهان رو آفرید،
و حتی وقت کرد روز هفتم استراحت کنه
ممنون. بیا، عشقم. بیا
با اجازه
عرض ادب
قطعاً توطئهست، عزیزم
میدونی این جور حقهبازیها چند بار اتفاق میافته؟
انگار پادشاه رو نکشتم که
شوهرت یکی از سگهای نگهبانش بود
لیدیا قول داده حقیقت رو روشن کنه
گراتزیا، بیدار شو. فقط خودت میتونی خودت رو نجات بدی
من توی قفس گیر افتادم، ویرجینیا
از قفس همیشه میشه فرار کرد
آمادهای، عزیزم؟
بله، گنج من
هوم
ـ کرکرهها بستهان؟ ـ بله عزیزم، بله. بستمشون
فقط… نمیخوام برادرت صدای ما رو بشنوه
ـ انریکو، اگه نمیخوای بگو ـ اینطور نیست. فقط… فقط…
خب، با این همه اتفاق، آدم توی تخت هم نمیتونه درست عمل کنه
دیگه برات جذاب نیستم؟
اینطور نیست. نه عزیزم، قسم میخورم اینطور نیست
ـ پس چیه؟ ـ خودت میدونی، نه؟
گراتزیا، دکتر موناری، و زاناردلی هم که شده مایهی عذاب…
خیلی خب، انریکو. اگه این رو میخوای، هرقدر لازم داری وقت بگیر
ـ نه، ولی… صبر کن… ـ میتونم توی اتاق ماریانا بخوابم
صبر کن، کجا میری؟ ترزا!
عشقم
این خونه داره خفهم میکنه
میشه بریم رستوران؟
عشقم، دیره
و باید این مقالهی لعنتی رو تموم کنم
ولی اگه بخوای، بعداً برات نیمرو درست میکنم
من نیمرو دوست ندارم
عشقم، پس چی دوست داری؟
دلم میخواد مرد زندگیم یهکم بیشتر نازم رو بکشه
ولی فقط برای بقیه وقت داره
ـ آه، پس حسودی میکنی؟ ـ لیدیا هنوز عاشقته
و برای اینکه نزدیک خودش نگهت داره ازت خواهش میکنه، مثل یک سگ کوچولو
لیدیا عاشق یکی دیگهست
اوه. کی؟
اِم… نمیتونم فاشش کنم
مردم حرف درمیآرن
خیلی خب، خیلی خب. رازهای کوچیک خودتون رو داشته باشید، تو و لیدیا
عشقم، من و اون مطلقاً هیچ رازی از هم نداریم
قسم بخور همهاش توی ذهن منه، تا ولش کنم
عشقم…
قسم میخورم اون رابطه مدتهاست تموم شده
ممنون
باشه. بعداً میبینمت
ممنون
با تلفن من توی دستت داشتی چی کار میکردی؟
ـ به یکی زنگ میزدم ـ بامزهبازی درنیار
صبح تو هم بخیر، آفتاب زندگی من
فکر نکنم امروز آفتاب روی من بتابه
ـ معلومه ـ یک لحظه هم نخوابیدم
ارزیابی دکتر موناری
بهاصطلاح ستون فقرات کل دفاع مشروع ما بود
ـ بدون اون… ـ هیچی نداریم
ولی همزمان که سعی میکنیم موناری رو تبرئه کنیم،
باید اینجا به یک راهبرد جایگزین فکر کنیم
درسته. و برای همین بعد از ساعتها فکرکردن،
تنها راهی که به نظرم شدنی میآد اینه که…
یک پزشک دیگه رو برای شهادت بیاریم
که بتونه گراتزیا رو معاینه کنه و با اعتبار کافی بگه
آدم آرامیه و اصلاً مستعد دروغ و خشونت نیست
حتماً الان اسم این… پزشک معتبر رو هم بهم میگی
حتماً. پروفسور لومبروزو. ظهر باهاش قرار داریم
محاله. هیچوقت قبول نمیکنه
اتفاقاً من مطمئنم قبول میکنه
امروز خیلی خوشبینم، انریکو. خیلی خوشبینم
نه، دوشیزه. امکان نداره
چرا؟ نمیفهمم
حتماً صدها بار از این ارزیابیها انجام دادید
البته
اما همهشون در مرحلهی تحقیقات مقدماتی انجام شدن،
و این محاکمه همین حالا در جریانه
نمیتونم یک گزارش روانپزشکی تنظیم کنم
فقط چون دیگه نمیدونید چه کارتی بازی کنید
مسئله این نیست
اگه زودتر با من مشورت کرده بودید،
وقت داشتم وضعیت رو درست بررسی کنم
الان دیگه ندارم
راستش فکر نمیکنم دلیل واقعیِ نخواستنتون برای کمک این باشه
جدی؟ پس چیه؟
افکار عمومی
ایستادن کنار زنی که شوهرش رو کشته کار آسونی نیست
خب، بالاخره ترس قابلدرکیه
مطبوعات هم چندان با ما مهربون نیستن
ولی… فکر میکنم اعتبار شما میتونه همهچیز رو عوض کنه
فکر نمیکنم کافی باشه
پروفسور، حق با شماست. خیلی دیر اومدیم
ولی اگه دختر خودتون متهم این محاکمه بود چی؟
برای نجاتش هر کاری نمیکردید؟
بستگی داره کدوم دخترم باشه
دختر بزرگم، پائولا، میخواد مدرسه رو رها کنه،
و داره… دیوونهم میکنه
صبح میبینمتون. تمام تلاشم رو میکنم
خیلی ممنون، پروفسور
با هم بزرگ شدیم. خواهر و برادر دیگهای نداشتیم
پس بله، خیلی به هم نزدیک بودیم
تا جایی که میدونید، الویزا رابطهی عاطفیای داشت؟
آشناییِ… مشکوکی، یا چیز دیگهای؟
فقط میدونم همیشه عاشق مرد اشتباهی میشد
میشه گفت من و همسرم به خاطر اون تصمیم گرفتیم به تورین بیایم
یکی از دلایلش هم این بود که اصلاً خوشم نمیاومد
هر شب توی اون جای نکبتبار اجرا داشته باشه
ببخشید، متوجه نمیشم
الویزا در اپرای کمدی میخوند، ولی همیشه نقشهای کوچک و فرعی داشت،
برای همین شروع کرد دنبال کار دیگهای توی کافه-کنسرتها بگرده
با نام «الویز مونییه» شناخته میشد
و میدونم اخیراً توی کافه والی کار میکرد
یک فسادگاه به تمام معنا
راحت میتونسته با آدمی بدخواه آشنا بشه
نمیدونید چند بار ازش خواستم کارش رو عوض کنه
No comments yet. Be the first to leave one.