প্রথম 200টি লাইন।
سلام دوستان. همونطور که میدونید شوهر جِین فوت کرد
اما سه سال بعد
یه ناشر میخواد رمانم دربارهی مایکل رو بخره
خیلی شیرینه، نه؟ ولی میدونید کی این روزا
زیاد شیرین نبوده؟ آقا کوچولویِ شیرین
برای همین جِین و رافائل تصمیم گرفتن
یه حرکتی بزنن و براش یه مربیِ کمکی بگیرن
و اما در مورد پدر و مادر جِین، خب اونا
رابطهی چندان خوبی نداشتن، چون «شو» فهمید «رو» موافقت کرده
که توی رئالیتی شویش، اونو به عنوان یه دوستدختر سابقِ بدجنس نشون بده
شانس آورد که «شو» یه دوستپسر وکیلِ خیلی جذاب داره
که بهش تکیه کنه
و اما در مورد روخلیو، خب
تصمیم گرفت از برنامهی «عاملِ دِ لا وِگا» استعفا بده
که حس خیلی خوبی داشت تا اینکه... دارن ازم شکایت میکنن
به خاطر نقض قرارداد، ۱۰ میلیون دلار جریمه شدم
میدونم! یا خدا! عجب اوضاعی
اوه، یادم اومد. «چاک چِسر» رو یادتونه؟
صاحب هتل بغلی؟
خب، پترا باهاش رابطه داشته
ولی حالا چاک واقعاً ازش خوشش میاد. اما پترا یه رازی داره
ببینید، یه جنازه توی ساحل پیدا شده بود
دقیقاً بین هتل ماربلا و فِرویک. و پترا
خب، الان بهتون نشون میدم
آره
خب دوستان، تا اینجا رسیدیم که
اوه، صبر کن. ای وای. «اَبی» رو فراموش کردم
اَبی دوستدختر رافه و خیلی هم دخترِ خوبیه
برای همینه که امیدوارم راف نقشهی مشکوکی تو سرش نباشه
هرچند که به نظر میرسه یه خبرایی هست
و داستان دقیقاً از همینجا ادامه پیدا میکنه
وقتی جِین گلوریانا ویانوئوا ۲۷ سال
و ۱۴ روزش بود
صداش رو از دست داد
متأسفم، آقا کوچولوی شیرینِ من
نمیتونم برات آواز بخونم. به زور میتونم حرف بزنم
بابا! بابا! بابا همین الانش هم دو تا آهنگ خونده
کافیه. وقت خوابه. دوستت دارم
باز هم داری لفتش میدی؟
ممنون. نمیدونم چطور صدام گرفت
حالم خوبه
چی؟
یه سری چیزا تو فکرمه
برای همین میخوام از این موقعیتی که
نمیتونی حرف بزنی، سوءاستفاده کنم
خب، این یه کم... هیس. خب، طبق قرارمون
که همدیگه رو در جریان بذاریم
من با یکی وارد رابطه شدم
داره یه جورایی جدی میشه
اسمش اَبیه
چی؟ تو کی...؟
از صدات استفاده نکن
همهی چیزی که میخواستم بگم همین بود. مورد بعدی
وقتشه که دوباره نوشتن رو شروع کنی
آره، میدونم... هیچ پیشرفتی توی
رمان ونزوئلا نداشتی
پس یه چیز جدید بنویس
خیلی وقت
گذشته
باید شروع کنی
به این راحتی نیست. اصلاً لازم نیست خوب باشه
فقط بنویس
دربارهی هر چیزی
مثلاً کیم و کانیه
تاریخچهی... قرصهای گلو
تاریخچهی
فلوریدا
اصلاً فرقی نمیکنه، باشه؟
فقط دستت رو گرم کن
خب، نصیحتهای امشبم تموم شد
قرار دارم. جزئیات رو میخوام
بستگی داره چند صفحه بنویسی
بیخیال
خودت میدونی که راست میگه
آخی، امیدوار بودم دربارهی قرصهای گلو بنویسه
هم داروئه، هم آبنبات
ولی به هر حال، نکته اینجاست که جِین شروع کرد به خوندن
تو میتونی
و اینطوری بود دوستان، که جِین صداش رو دوباره به دست آورد
و از اون موقع تا حالا، خب
یه ریز داره حرف میزنه
داری مسخرهبازی درمیاری. میبینی چی میگم؟
معلومه که از دیدن ویراستارم هیجانزدهام
فقط انتظار داشتم زن باشه، چون
تو به زنها بیشتر از مردها اعتماد داری
اصلاً اینطور نیست
چرا هست. اعتراف کن. تو پیشداوری داری
تو حتی به استخدام کردنِ الکس فکر هم نکردی
بهش فکر کردم. فقط اون
به خوبیِ کارلی نیست
نه بابا
تو فقط به زنهایی که قدرت دارن اعتماد میکنی
این یه الگوئه
واو. قبلاً هیچوقت متوجهش نشده بودم
ولی واقعاً حقیقت داره
باشه، اگه یه ذره هم حقیقت داشته باشه
تقصیر من نیست... من همیشه دور و برم پر از زن بوده
ولی خب، باشه
از این به بعد سعی میکنم پیشداوری نکنم. راضی شدی؟
همهچی روبهراهه؟ آره، اَبیه
فقط میخواد بعداً با هم حرف بزنیم
هوم، امروز صبح که خوب به نظر میرسید
ماتئو
هیجانزدهای که امروز
دوستِ صمیمیِ جدیدت، کارلی رو ببینی؟
ای بابا. بیا اینجا. بیا اینجا
حرف بزن
آره، هیجانزدهام
خوبه. حتماً ازش خوشت میاد
ماچ
فکر میکنی ازش خوشش میاد؟
نمیتونم تشخیص بدم. آخه روش رو برنمیگردونه
فکر کنم الان گفت «آفرین ماتئو.»
یا شایدم گفت «بسه دیگه، ماتئو»؟
به نظر من که شبیه «برو گمشده ماتئو» بود
ولی فکر کنم من کلاً تو این کار افتضاحم
خیلی خب، این دیوانگیه
باید قبل از اینکه مچمون رو بگیرن بریم
میدونم. حق با توئه. بریم
وایسا، چی؟
او، جِین، راف. سلام استیسی
خب، اوضاع با مربیِ کمکیِ جدید ماتئو چطوره؟
کاملاً درک میکنم که چرا به یه کمکِ اضافی نیاز داشتید
چه خیالی راحت شد
آره
واقعاً همینطوره
عجب آدمِ بدجنسیه
باورت میشه؟
چی؟ اون که خیلی مهربون بود
مهربون؟ لحنش رو نشنیدی؟
فکر کنم یه کم حساس شدی. نه
باور کن، این دقیقاً رفتارِ دخترایِ بدجنسه
تو چون مردی متوجه نمیشی
بله. اینم از همون پیشداوریِ جنسیتی
کسی که هیچوقت با دخترایِ بدجنس برخورد نداشته
یا شایدم تو فقط یه ذره بیش از حد حساسی
چون بابت ماتئو احساس ناامنی میکنی
شاید. حالا میبینیم
باید برم ویراستارم رو ببینم
با ذهنِ کاملاً باز
با اَبی موفق باشی. آره، مرسی
فکر کنم فقط میخواد توی مراسمِ خیریه شرکت کنه
میدونی، تویِ کارهای مدرسه مشارکت داشته باشه
میخوام بیام اینجا زندگی کنم
واو
شوکه شدی انگار
غافلگیر شدم. بیشتر از یک سال گذشته
فکر میکردی رابطهمون به کجا ختم میشه؟
دقیقاً به همینجا. معلومه
فقط، میدونی... انتظار نداشتم همین امروز بگی
میدونم... یه کم یهویی شد
دقیقاً. میدونی؟
اوم، من فکر کردم فقط میخوای باهام بیای
به مراسمِ خیریه
خب اون رو که حتماً میاومدم
نه... منظورم اینه که، من همیشه اینجام
تو اون... نگو که یه کمدِ لباس اینجا دارم
یه روشِ دراماتیک برای مطرح کردنش
ببین، این موضوعِ خیلی مهمیه، چون
روی ماتئو و آنا و اِلی هم تأثیر میذاره
خوب جمعش کردی راف
پس میشه یه کم بهم فرصت بدی تا خوب دربارش فکر کنم؟
آقای سولانو، من
اوه، ببخشید
اوه، نه، اشکالی نداره. داشتم میرفتم
نه... طوری نیست. من خوبم
خوب به نظر نمیرسی
خب، هستم
آره جونِ خودت. من که باور نمیکنم عزیزم
برای یادآوری
تو خجالت میکشی با من دیده بشی
اوه... خواهش میکنم. نه
اینطور نیست
داریم توی «کوپر سیتی» ناهار میخوریم
اونم ساعت ۱۱ صبح
آره. خب، من اتفاقاً عاشقِ غذاهای اینجام
اونم اینقدر زود
میدونم که استخونها رو جابهجا کردید، خانم
چی؟
گفتم مراقبِ استخونها باشید، خانم
چِت شده؟
باشه، خیلی خب. میدونی چیه؟
حق با توئه
یه کم خجالت میکشم
و، اوم... میدونم که نباید اینطور باشه
برای همین فردا
بیا هتل ماربلا برای شام
باشه
و، واو، تو خیلی حساستر از اون چیزی هستی که فکر میکردم
نباید از روی ظاهر قضاوت کرد
اما میشه یه ویراستار رو
از روی دکورِ دفترش قضاوت کرد؟
خودش اومد
جِینِ ویانوئوایِ خفن
پسر، واقعاً از کتابت خوشم اومد
ترکوندی
خیلی ممنونم
حماسی بود. به خدا قسم که یه نفس خوندمش
یادآوری میکنم که جِین نوشته بود
دربارهی داستانِ عشقش با مایکل
No comments yet. Be the first to leave one.