প্রথম 200টি লাইন।
هفتمين سفر سندباد
زيرنويس: رامين ساري
هاروفا
بله ناخدا
اندازه گيري عمق
اندازه گيري؟ اينجا؟
بله، بله، ناخدا
نکنه اينجا انتظار خشکي داره؟ از خشکي خيلي دوريم
شايد گرسنگي مغزش رو مختل کرده
شکمش مثل شکم ما خاليه
اگر خشکي وجود داشته باشه هيچ کس جرأت نمي کنه پا روش بگذاره
شايد سندباد اين کار رو بکنه اون از چيزي نمي ترسه
ناخدا
عمق هفت تا
خيلي مراقب باشيد
بله ناخدا
اين چي مي تونه باشه؟
شايد يک صخره شناوره
يا يک مار دريايي، يا چيزي بدتر
عمق پنج تا
خشکي
خشکي
اون، چشمهايي شبيه جغد داره
من چيزي نمي بينم
اونجا رو نگاه کن
خشکي
همه افراد عجله کنيد
لنگر رو بندازيد با اوّلين اشعه خورشيد مي ريم ساحل
شايد مشيت خداوند باشه که ما غذا و آب پيدا کنيم
و شايد چيزي پيدا نکنيم
اين وقت خوبي براي آمدن به اتاق خواب يک خانم نيست
خبرهاي خوبي براتون دارم خانم
من حقّه هاي دريانوردي تو رو مي دونم
حالا برو پي کارت برو مسيرت رو به جاي ديگه هدايت کن
سدي
شما بايد با ناخدا موّدب باشيد
اون، مسئوول بادها نيست که به ميل ما بوزه
نکنه شما هستيد؟
من اون رو سرزنش مي کنم که شما رو از امنيت کاخ پدرتون
به اينجا آورد
من از روي ميل آمدم سدي
چه خبر خوبي ناخدا
ما داريم در يک جزيره لنگر مي اندازيم
فردا غذا و آب براي ادامه سفر دريايي مون بر مي داريم
غذا به اين زودي نمي رسه
دزدان دريايي الان به ما زل زده اند
در عرض يک هفته در بغداد جشني برپا مي شه
در زمان ازدواج ما
فکر مي کنم تو جزيره رو به اين منظور ساختي
براي يه بوسه ديگه
من کل جهان رو مي سازم
موز، هندوانه
ناگيل، انگور
ناخدا سندباد کلاهش رو با آب گوارا پر مي کنه
تا بازگشتش بمونيد
يک جاي پا
يکي ديگه اينجاست
چقدر بزرگ
ناخدا سندباد ببين
ناخدا
اين چيه؟
ااين نشانه اي از تمدن باستاني است
نشانه اي از شيطانه
بياييد بر گرديم به کشتي
نگهش دار
من مي رم ببينم اون دهانه سنگي به کجا مي ره
کمک
سريع به طرف قايق
از سرزميني دورتر و دورتر
از جهان نااميدي و ترس
جنّي امر مي کنم ظاهر شو
در خدمت ارباب چراغ هستم
بهت دستور مي دهم سدّي برام بسازي بين غول و آن مردان
تلاشم رو مي کنم ارباب، تلاشم رو مي کنم
چه نيروي عجيبي مانع اون هيولا مي شه؟
مردي که صاحب اين چراغ باشه از هرخطري در امانه
چرا هيولا رو نابود نکردي؟
ازجنّي چراغ نمي توان براي صدمه زدن استفاده کرد
ولي در محافظت، قدرتش شکست ناپذيره
مراقب باش
کمک
اوه، دعاي من اجابت شد تو سالمي
بادبانها رو بالا بکشيد
سکان به راست، به سمت دريا
بيا چراغ، چراغ جادو
براي کشتي شما جواهرات بسيار شاهانه
تو يک چيز رو فراموش کردي دوست من
غول الان هشيار شده
گذشته از قدرتش، حالا چراغ رو هم داره
غول نمي تونه صحبت کنه چراغ براش بي فايده است
من فقط مي تونم قدرت جنّي رو طلب کنم
تو کي هستي؟
ساکوراه
يک جادوگر
يعني چراغت آنقدر با ارزشه که حاضري جونت رو با برگشتن به اونجا به خطر بيندازي؟
کاري نيست که براي پس گرفتن اون انجام ندم
جاه طلبي تو تقريباً به قيمت جان ما تموم مي شه
اگر تو يک جادوگري، چرا از قدرتت براي کشتن هيولاي يک چشم استفاده نمي کني؟
من، دارويي براي اين منظور تهيه کردم
ولي، نمي تونم غول رو مجبور کنم که اون رو بخوره
بادهايي که شما رو به جزيره کولوسا آورد
کشتي هاي زيادي رو در ساحل جزيره درهم شکسته
گنج، صد سال توسط غول جمع آوري شده
ثروتي که اونجا منتظر ماست
ارزش هر چيزي رو داره هزاران برابر چيزي که شما اينجا مي بينيد
ما درحال مأموريت براي خليفه بغداد هستيم
اين وسيله اختلاف بين جنگ و صلح است
من بر نمي گردم
اين آخرين حرف منه
بنابراين، در بغداد در اماني
تو قانع خواهي شد که احساس متفاوتي درباره ماجراجويي داشته باشي
شک دارم
هاروفا، جادوگري رو بهش نشون بده
با باد مناسب؛ ما پنج روزه به بندر مي رسيم
جادوگر، جواهراتت
اوه، ارباب من سندباد در کشورش شاهزاده بزرگي است
مردم از اخباري که آورده ام شاد مي شن
صلح بين پادشاه پدر تو و ما
و تو، من رو فقط به خاطر حفظ بغداد از نابودي دوست داري؟
من تو رو دوست دارم چون کار ديگه اي نمي تونم بکنم
چشمان تو از همه ارتش پدرت مّوثرتره
خوش آمديد سندباد تو يک جنگ رو برطرف کردي
و مزد اين کار چيه؟
شاهزاده پريسا دختر سلطان چاندرا
قبول کرده عروس من باشه
نشانه اي از دوستي بين پادشاهي هاي ما
خوش آمدي دخترم
من سندباد رو مثل پسرم دوست دارم
ممنون آقاي مهربان
پدرم براي شما پيام سلامتي فرستاد
به من دستور داد به شما بگويم تا يک هفته ديگر براي عروسي ما مي آيد
يک ازدواج سلطنتي با تمام افتخار
درباره سفرت حرف بزن
سفر عجيبي بود و داستان غريبي داره خليفه من
فکر نمي کنم سرزميني به زيبايي چاندرا باشه
به جز بغداد
اين شهر دوست داشتني است وقتي شما درش باشيد
بدون شما، اينجا دشته
حالا که ما اينجا هستيم؛ همه ترسهاي اين سفر غير واقعي به نظر مي آد
همه آنها واقعي بود
شايد همه اش يک رويا بود
و غول يک چشم هم يک کابوس
و ساکوراه، اون جادوگر هم يک روياست؟
اون خيلي واقعيه
چيزي درباره اون من رو به وحشت ميندازه
که وقتي بيدار بشم يک دفعه ناپديد شده باشه
اون تصميم داره چراغ جادو رو به دست بياره
زندگيِ اون سرشار از يک آرزوست
من باهاش همدردي مي کنم
تنها يک آرزو دارم
خليفه باشکوه بغداد
من افتخار مي کنم که توسط شما احضار شدم
سندباد گفت: شما مردي با قدرت غير عادي هستيد
من مي خوام تو مهارتت رو در مهماني
و خوشامد گويي به سلطان نشان بدهي
خواست شما قبول مي شه
قول مي دهم کاري کنم که براي
همه سالها در ذهنتون باقي بمونه
ممکنه هزار سال زندگي کنيد
خوشحالم کردي
کاخ شما جواهري از آسايش و مهمان نوازي است ولي
ولي چي؟ خوشحالي من وقتي کامل مي شه
که شما يک آرزوي من رو بر آورده کنيد
بگو
يک کشتي سريع و سرنشينان مسّلح
براي برگشتن به جزيره ام
کشتي ها گران هستند و جانها نبايد هدر بروند
من طرحي از يک سلاح جديد دارم يک کمان غول کش
براي حفاظت مردان از گزند
من نمي تونم قضاوت کنم چون تا به حال غول يک چشم نديدم
سندباد؛ نظر تو چيه؟
اخبار سفر دريايي ما در بغداد پراکنده شده
فقط يک مرد ديوانه مي تونه به اون جزيره برگرده
نظر سندباد
نظر منه
بعد ازمهماني سلطان هم؟
تو مطمئني مي توني اينجا، در بغداد شاد باشي؟
خيلي؛ من سندباد رو هر روز بيشتر دوست دارم
قبل از اين که بگذارم بري چنين گماني داشتم
اگر اتفاقي براي تو افتاده بود، آنها بايد زندگي هاي بيشتري پرداخت مي کردند
پدر، شما داريد عصباني مي شويد نبايد عصباني شويد
خليفه داره مي آد اينجا بهش لبخند بزنيد، مرد خيلي خوبيه
ممکن است حضور درخشان شما
به خونه شما هزاران گوسفند برگردونه
اگر دخترم خوشحال باشد من به قدر کافي افتخار مي کنم
دخترم
بياد داشته باش نه تنها تو بر خير و شر پيروز مي شوي
بلکه، تنها زن غير بومي در بغداد خواهي بود
من بايد چه کار کنم؟
همه چيز رو بسپار به من
من مجلس پيشکشي ترتيب داده ام که فکر مي کنم نظر تو رو جلب مي کنه
سامون ساکوراه جادوگر
اون سدي نيست؟ زن مصاحب تو؟
بله پدر، اون خودش رو به عنوان يک شرط جادوگر تقديم کرده
اگر بتونه اون رو به يک زن قانع تبديل کنه براستي جادوگر بزرگي است
اون يک ابليسه؛ بايد کشته بشه
خداوند از هر دوي آنها خوشنود باشه
اوه، پدر
ببينيد
غير ممکنه، من خواب مي بينم
No comments yet. Be the first to leave one.