প্রথম 200টি লাইন।
برگشتیم
و دست سرنوشت جین رو دوباره برگردوند
پیش اولین عشقش، آدام
و اونم سریع پرید تو یه رابطه باهاش
میدونم! آخ
ولی بازم، دیدنِ خوشحالیش قشنگه، مگه نه؟
اما رافائلِ ما، زیاد خوشحال نبود
ببینید، اون تمام پولش رو از دست داده بود
و خواهرش لوئیزا، از هتل «ماربلا» انداختش بیرون
واسه همین داشت با پترا نقشه میکشید تا سهم لوئیزا رو بخره
اوه، راستی گفتم که پترا تازگیها باهاش بههم زده؟
متاسفم رافائل. فقط برو
آره، خب همونطور که گفتم
راف اوضاعش اصلاً خوب نبود
ولی حداقل یه سرمایهگذار پیدا کرد که باهاش کار کنه
تنها مشکلش این بود که باید روی طرف کار میکرد (مُخش رو میزد)
و حالا که حرف از دوران سیاه شد، مگدا، مادرِ پترا رو یادتونه؟
همونی که به خاطر قتل افتاده بود زندان
خب... مامانبزرگ برگشته
درسته
و با لوئیزا دستبهیکی کرده بود
کسی که اونم داشت سعی میکرد اون هتل لعنتی رو بفروشه
چون پول لازم داشت تا فراری بده
دوستدخترِ خلافکارش رو از زندان
میدونم
عینِ سریالهای آبکی میمونه، مگه نه؟
خب، حالا این رو تصور کنید
پدرِ جین تازگیها با مادرش ازدواج کرده
با اینکه از دوستدخترِ سابقش، دارسی، منتظرِ یه بچه بود
کسی که یه رابطهی پیچیده باهاش داشت
ولی حداقل هنوزم یه ستارهی بزرگ بود
هرچند، الان داره نقشِ یه آدمِ خیلی فسقلی رو بازی میکنه
اوه، و تازگیها یه همبازیِ آشنا پیدا کرده
درسته، استبان هم برگشته
و حسابی با دارسی مچ شده بود
و قراره کلی اتفاق بیفته، پس بریم که داشته باشیم
وقتی جین گلوریانا ویانوئوا ۷ سالش بود
یکی از دوستپسرای مامانش رو دید
برای اولین بار
متاسفانه
جین، خوبی؟
جین نمیدونست اون دوستپسرِ مامانشه
ناگفته نمونه که جین میخواست همه چیز عالی پیش بره
وقتی ماتئو و آدام برای اولین بار همدیگه رو میبینن
و بعد از ساندویچهای پنیرِ گریلشده
تو یه کیسهی بزرگ پاستیلِ کرمی بهش میدی
و منم اینجوری میشم که: «دیگه شیرینی خبری نیست، آقا پسر.»
و بعد تو هم میگی: «بیخیال دیگه، حالا یه بار چیزی نمیشه.»
و اون وقت منم میگم: «خیلهخب، باشه.»
و بعدش میریم مسابقهی بیسبال
فهمیدم. کی قراره اتفاق بیفته؟
هشت هفته دیگه. هشت هفته؟
واو، تو زمانِ جِین و آدام انگار دو سال میگذره
رابطهتون انگار توی یه
پیچش زمانیه
دمت گرم، آره، آره
اونا صاف از روی "مرحلهی ترس"ِ آدام جهش زمانی کردن
شما دوتا نباید آماده شین
اگه میخواین به اون فیلم برسین؟
ببخشید بابت اون
نه، اشکالی نداره
منظورم اینه که درک میکنم اگه تو "مرحلهی ترس" باشی
داریم خیلی تند پیش میریم
من تو مرحلهی ترس نیستم
من تو مرحلهی "میخوام هر ثانیه رو با تو باشم" هستم
این وضعیت یه مدتی طول میکشه
بیاین با جهش زمانی ازش رد شیم
فعلاً داداش، فعلاً
منم باید برم خونه پیش ماتئو
هی، میخوای فردا بیای پیش ما
بعد از اینکه اون رفت مدرسه؟
مفهوم شد. "پروتکل ماتئو" رو فعال میکنم
دریافت شد، دریافت شد، حله، دریافت شد
آه بله، "پروتکل ماتئو"
اون همون... اصلاً بیاین یه جهش زمانی بزنیم
به فردا صبح تا ببینیمش
این کلک خیلی کاربردیه، مگه نه؟
خداحافظ مامانی، خداحافظ
خب، فکر کنم بتونیم مراحلِ در زدن رو کوتاهتر کنیم
عمراً. پیچیدگیاشه که خفنش میکنه
فکر کنم مامورمون لو رفته
ناشرم طرح روی جلد کتابم رو فرستاد
نه بابا
چی؟
اگه این رو توی قفسه میدیدی
فکر میکردی موضوع این کتاب چیه؟
یه داستان تاریخی دربارهی زنیه که نمیتونه صبر کنه
تا با دوستپسرش بره سر اصل مطلب؟
دقیقاً
در حالی که اصلاً اینطور نیست
اصلاً نمیفهمم
حس رمانتیکش کو؟ هیچ جادویی نداره
همهاش شده سکس
در حالی که کتاب من خیلی فراتر از این حرفاست، میدونی؟
راستش، نمیدونم
یه جورایی سخته کتاب رو از روی جلدش قضاوت کرد
وقتی هنوز نخوندمش
این مدلِ پرسیدنمه که
ببینم اجازه دارم بخونمش یا نه؟
یا هنوز به اون مرحله از زمانبندیِ رابطهمون نرسیدیم؟
معمولاً یه پروسهی پنج ماههست
ولی چون تو دیگه بازیِ روفبال رو یادم دادی
میگم باشه
و خیلی خونسردانه با کلی استرس منتظر میمونم
تا وقتی که بخونیش، پس لطفاً خوشقول باش
حله
خیلی هیجانزدهام
و نظراتم رو دربارهی طرح جلد به ناشر میگم
سکسِ کمتر
این برای اوناست نه برای ما، مگه نه؟
این حرفایِ عاشقانه تو رختخواب نیست
این حرفِ کاریه
فقط میخوام جزئیات رو بدونم
پس تو و شریکت فردا قراره بازرسی کنین؟
از هتلِ ماربلا؟
خب، باید یه نگاهی به زیر و بمش بندازم
و مطمئن بشم هر چی که دارم میخرم، ردیف و درستحسابی باشه
اوه، سلام، رافِ دلبر
میدونی، منم میتونم با سرمایهگذارت حرف بزنم
اگه باعث بشه خیالشون راحتتر بشه
تو اصلاً نگرانش نباش
همهمون با هم همعقیدهایم
کاش یکی برای منم توضیح میداد
قراره ماربلا رو بخریم، تو رو هم به عنوان مدیرعامل استخدام کنیم تا بگردونیش
و یه طرحِ پرداخت برات ردیف کنیم تا به مرور زمان دوباره ازمون بخرش
به اضافهی بهره، بعلاوهی ده درصد سهمِ من بابتِ پیشپرداخت
منطقیه
و
و
خواهرت هیچوقت بویی از رابطهی ما نمیبره
انگار جین تنها مأمورِ مخفیِ اینجا نیست
نگران نباش
همه چی روبهراهه؟
فقط یه موضوعِ بچگانهست
این چیه پوشیدی؟
وقتی «بابیکا» رو توی کلوپِ بچهها دیدیم، بهمون کادو داد
چرا با بابیکا اینقدر بدجنسی؟
دخترا
من و مادربزرگتون رابطهی پیچیدهای داریم
چون کارهایِ نه چندان خوبی انجام داده
ماگدا
معلمهامون تو مدرسه میگن همیشه باید بخشنده باشیم
خب، اونا هنوز بابیکایِ شما رو ندیدن
شوخی کردم، شوخی کردم
نه دخترا، حق با شماست
فردا یه گپی با مادربزرگ میزنم
و همهی مشکلاتمون رو حل میکنیم
از بچههای من دوری کن، شنیدی چی گفتم؟
میخوای من برم؟
پس قراردادِ لوئیزا رو امضا کن
عمراً
من این هتل رو ساختم. نمیفروشمش
اونوقت بابیکا با اون دخترهای خوشگل گپ میزنه
توی راهرو، توی لابی
شاید حتی بهشون جیببری هم یاد بده
خب، نظرت در مورد این چیه؟
هر چقدر که لوئیزا داره بهتون میده
من بیشتر بهتون میدم تا از این شهر برین
اون داره به ما یک میلیون دلار میده
در واقع، یک میلیون کرون چکه، مادر
کرون؟
این که کلاً میشه ۴۶ هزار دلار
واو، واو، واو
انگار روی اسب بازنده شرط بستی
بتاز، دارسی
بتاز
این دیگه خیلیه. آره
نمیتونم تحمل کنم که بشنوم
استبان با بچهی به دنیا نیومدهی من رابطه داره
اون با «مادرِ» بچهی به دنیا نیومدهات رابطه داره
آخه کی میره دنبال یه زن حامله
و در عرض یه هفته باهاش وارد رابطه میشه؟
یه جورایی انحرافه یا چی؟
آره، مامانجون
هر دوشون دارن این کار رو میکنن تا فقط حرص منو دربیارن
اوه، آره
آره! دارم بهت میگم
داره فیلم بازی میکنه
یعنی، من دیگه باید بدونم
خب، دیگه بسه
باید بیخیال شی. این موضوع ربطی به تو نداره
اونها یه جور کشش شیمیایی بینشون دارن
که مطمئنم بالاخره یه روزی آتیشش فروکش میکنه
صفحات جدید فیلمنامه
ممنون، رودی
کی این بازنویسیِ مزخرف رو تایید کرده؟
من کردم
توی سریال «فایو-او»، نویسندهها همیشه از ایدههای من استفاده میکردن
خب، اینجا «هاوایی فایو-او» نیست
اینجا یه تلهنوولاست
و شخصیت تو نمیتونه با اون خانم دانشمند رابطه داشته باشه
وقتی من هنوز کوچیک شدم و توی بدنشم
چرا نه؟
چون نمیتونی همینطوری
یه معشوقهی جدید رو وارد داستان کنی
اونم وقتی سه پنجم از سریال گذشته
و انتظار داشته باشی تماشاچیها طرفدارش بشن
راستی، یادم اومد، آدام کجاست؟
چه آدم فوقالعادهایه
اصلاً با عقل جور در نمیآد
No comments yet. Be the first to leave one.